زهر هجری چشیده ام که مپرس !!!
پس من چیکار کنم آخه؟؟
ولنتاین در اوج ضایع شدگی :)
خود درگیری :)
حس میکنم خیلی دارم اذیتش میکنم ...اگه من نبودم مجبور نبود انقده خودش رو درگیر پروژه و ماموریت کنه ... اگه من نبودم مجبور نبود کلی از حقوقش رو بابت وام مسکن بده ...اگه نبودم زندگی بهتری داشت ... شانس های بهتری داشت ... دخترای بهتری می اومدن توی زندگیش می تونست با یکی ازدواج کنه که سطح تحصیلاتش بالا باشه فوق لیسانس داشته باشه شاغل باشه اونجوری که خانواده اش می پسندن ...اگه من نبودم می تونست با یکی از من بهتر باشه ..خوشگلتر خانوم تر ..اگه نبودم مجبور نبود برای هر ثانیه از آینده اش طرح و برنامه بریزه و تازه در قبال من هم احساس مسئولیت کنه .هر چقدر وارد جزئیات میشم می بینم بجز ضرر هیچ سودی براش نداشتم ...حس میکنم این طفلکی هم با من گیر افتاده ..حس میکنم خیلی بهش بدهکارم روی کاغذ نه اما مرامی چرا ...مرامی خیلی بهش بدهکارم ..گاهی میگم ای کاش نبودم براش !!!
تازگیا وقتی سوالهام زیاد میشه عصبانی میشه ..دائم گیر میده بهم که چرا تو انقده دنبال فکر و خیالی ..دست خودم نیست بخدا هرکاری میکنم نمی تونم خودم رو بی خیال نگه دارم ..نگران آینده ام .. درکم میکنه ...ما همدیگه رو می فهمیم اما توی این مورد نمی تونه حس و حال منو بفهمه..من آدمی بودم که توی حال زندگی کردم اما همیشه هوای آینده رو هم داشتم نمی خوام وقتی آینده میاد غافلگیر بشم و میخوام یه حداقل تصوری ازش داشته باشم که وقتی "مبادایی " از راه رسید دست و پای خودم رو گم نکنم ...وضعیت ما به اندازه ی کافی سخت هست ...من میخوام توی هر قدم با جزئیات وارد بشم ..تا حرفی میزنم تا سوالی می پرسم میگه مهسا انقده فکر و خیال نکن ...گاهی حتی لحنش تند میشه اون وقت من بغض میکنم و بدون اینکه چیزی به روش بیارم ازش می پرسم من حرف میزنم یا سوال می پرسم تو رو عصبانی میکنم ؟؟ و اون برای هزار و چندمین بار میگه نه مهسا فقط بجای این همه فکر و خیال بشین پای درس و مشقت !!!
چند روزه خیلی کم ظرفیت شدم ..دنبال یه بهانه ای میگردم که یه دل سیر داد و فریاد راه بندازم ...دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ...اما حتی اشکام هم نمیاد ...تنش رو به معنای واقعی دارم حس میکنم با هیچ کس هم هیچ مشکلی ندارم بجز خودم ..الان دقیقا در حالت "خود درگیری " به سر میبرم ..کاش می شد برم سفر ..به یه سفر احتیاج دارم ..اما هیچ رقمه برام جور نمیشه ...خیلی کم حوصله شدم ..راستش اون جریان مکه هم گند زد به روحیه ام ..نمی تونم فراموشش کنم خیلی ذوق و شوق داشتم .بد تر از همه اینه که با چند تا آدم زبون نفهم هم روبرو بشی ..یا چیزهایی رو ببینی توی خیابون که عمق زخم های جامعه رو نشون میده و تو فقط حرص بخوری و نتونی کاری انجام بدی دندون عقلم هم که شده نور علی نور ...اصلا نمی تونم خمیازه بکشم ...دهنم بطور کامل باز نمیشه و غذا خوردن برام سخت شده ..لامصب تا گوش و گلوم تیر میکشه !!!
بعضی حرفا بدجوری اذیتم میکنه فقط این چند روزه اینجوری شدم ...اه ..خودمم نمیدونم چم شده .دارم چرت و پرت میگم نه ؟؟.شاید علتش روزهای تقویم باشه ولی هیچ وقت سابقه نداشته منو اینجوری کم حوصله کنه !!!...کاش می شد بعضی چیزا رو تغییر داد ..خیلی تلاش کردم اما اون بالایی اصرار داره با جبرش روی همه چیز حاکمیت کنه ..امروز خیلی رک به اون بالایی گفتم "خیلی نامردی" !!...دیروز سرم داد زد ..شریک رو میگم ..وقتی سرم داد میزنه تمام تنم میلرزه ...زود بغض میکنم ..دقیقا حس بچه ای بهم دست میده که بزرگترش داره سرش داد میزنه ..هیچ وقت نمی تونم اینجور موقع ها منم در مقابلش حرف بزنم ...حتی نمی تونم توی صورتش نگاه کنم ..فقط ساکتم .دیروز سرم و انداخته بودم پایین ..اون داد و فریاد میزد ..منم دونه دونه جوری که نفهمه اشکام می اومد ..که البته فهمید ..بعد خیلی آرومم کرد اما ...من کم حوصله شدم ..نمیدونم چرا روبروی شریک فقط اینجوریم ..روبروی خیلی ها اگه بهم حرفی بزنن یه لایه برداری مجانی از پوستشون انجام میدم اما شریک خیلی با بقیه فرق داره ..دروغ چرا؟ ...ازش حساب میبرم ...حرفاش رو قبول دارم ..بهش حق میدم سرزنشم کنه اما من واقعا الان توی موقعیتی نیستم که بتونم روی مسائلی که اصرار داره بهشون توجه بیشتری نشون بدم تمرکز کنم !!!
پ .ن 1: کلا" با زمستون خیلی حال میکنم :)
پ .ن 2: برای مصری ها خوشحالم ...یعنی حالا اونا هم یارانه ای میشن ؟؟
پ .ن 3: کشته مرده ی کامنتهای خصوصیتون هستم وقتی پست رمز دار می نویسم و با تهدیداتتون روبرو میشم ..مثلا اینکه میزنید منو له می کنید ..چقده شماها مهربونید اخه ؟؟؟...رمز توی همون کامنتهای پست قبله ...با همه ی احترامی که براتون قائلم اما راستش نه حوصله ی ایمیل زدن به ملت رو داشتم که رمز بدم نه وبلاگ باز کردن ...حالا خوبه چرت و پرتی بیش ننوشتم !!!
پ .ن ۴: سارینا جان ..بجای ایمیل برام کامنت خصوصی بزار اگه کاری از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم ![]()
پ .ن ۵: توی این گیر و داد "تیکا جون" دائم روزی ۳۰ بار برام ایمیل می فرسته و واسه محصولات و فیلم های ص ک ث یش تبلیغ میکنه ..موندم این یکی ایمیل منو دیگه از کجا پیدا کرده ..قربون حکمت خدا برم ببین روزی چند بار از چه ادمایی ایمیل میاد ..اونم چه ایمیلهایی ..آخرین ایمیلش جشنواره هم گذاشته بود ![]()
![]()
![]()
آقای "ر" 5 !!!
مامان گوشی رو برداشت ... آره خواستگار بود ...طبق معمول همیشه با اشاره به مامان فهموندم ردشون کنه ...مامان هم چند باری گفت دخترم قصد ازدواج نداره اما اونا دست بردار نبودن و اصرار داشتن که اجازه بدیم بیان .بین حرفهایی که رد و بدل میکردن مامان گفت والا ما خواستگار زیاد رد می کنیم دخترم راضی نمیشه خودمون هم دختر به هر کسی نمیدیم خانومه گفته بود همه ی اینا رو میدونیم حتی میدونیم دامادتون کی هست و کارش چیه و چقدر طول کشیده تا راضی بشید اجازه بدید بیایم بهتون قول میدیم پسر ما ده درجه از اون دومادتون برتره .این رو که گفتن مامان یکم جا خورد .همچنان طبق معمول بقیه ی خواستگارهام همون جمله ی همیشگی رو گفتن که ای بابا حالا فکر کنید ما مهمونتون هستیم و اصلا هم قصد خواستگاری نداریم یعنی اجازه نمی دید مهمون بیاد خونتون ؟؟ ...مامان ازشون خواست با بابا مشورت کنه بعد تماس بگیرن که اجازه بدیم بیان یا نه ؟؟بعد از قطع تلفن مامان به بابا گفت چی گفتن ..یه جورایی انگار به هممون برخورده بود که می گفتن پسر ما ده درجه برتر از دومادتونه ...مهرداد گفت اینا کی هستن که هنوز اجازه هم ندادیم بیان با کمال پررویی میگن پسر ما از دومادتون ده درجه برتره تماس گرفتن اصلا اجازه ندید بیان ...بابا که تا اون موقع ساکت بود ..گفت نه اتفاقا بزار اینا بیان می خوام ببینم اینا کی هستن که اولا" هم آمار ما رو دارن هم اینکه انقده خودشون رو دسته بالا میگیرن !!!
اومدن ...اول که وارد سالن شدم همشون با یه لبخند عمیق و صد البته معنا دار ازم استقبال کردن وقتی با خواهر این شازده دست دادم گفت پس مهسا خانم شمایی ..گفتم آره و اون لبخند عمیق تر شد ...خداییش خانواده ی خوبی بودن دست کم بین همه ی خواستگارهام جز اون رده بالاها بودن ...من و مامان بی خیال اینکه اینا چه قصدی دارن و بی صبرانه منتظر این بودیم که ببینیم این شازده کیه ؟؟ ..بلاخره طلسم شکسته شد و از شازده گفتن مامانش گفت پسرم جز نخبگانه ...این رو که گفت توی دلم گفتم نخبه است ؟؟ ..حالا نخبه توی چه رشته ای ؟؟ چه کاری ؟؟من خواستگار با موقعیت خوب زیاد داشتم اما خداوکیلی دیگه نخبه بینشون نبوده ...اصلا طرف چقدر باید دیوونه باشه که با نخبه بودنش بیاد خواستگاری من.. هزار نفر از من بهتر ...بلاخره گفت توی چه رشته ای (خیلی دلم میخواد با جزئیات بیشتر بگم اما متاسفانه یا خوشبختانه چون میدونم خیلی از همشهریهام اینجا رو میخونن و مطمئنم شازده با خانواده اش بسیار شناخته شده هستن توی شهر بیش از این وارد جزئیات نمیشم ) ...اونا راست می گفتن شازده جز نخبگان بود و بارها توی ایران مقام کسب کرده بود و اگه اشتباه نکرده باشم یکی دو دوره هم توی رشته اش نفر اول شده بود ...یه مهندس با یه موقعیت بسیار عالی ...گرچه داماد جان خاطرش برای ما بسیار عزیزه و از هر نظر ما داماد جان رو به این شازده برتر میدونستیم اما خب انصافا" موقعیتش اونقدر خوب بود که خانواده اش اینجوری ازش تعریف کنن ..
بین حرفهاشون مامان شازده برای اینکه صلاحیت پسرش رو ثابت کنه دائم می گفت برای فلان کار آقای فلانی که از بزرگان ایران بود پسرم رو تائید کرده ..یا آقایان فلانی و فلانی و فلانی ضمانت پسر منو کردن ..از فلانی تقدیر نامه داره ...فلانی اینجوری کرده برای پسرم ...اون با نهایت اعتماد به نفس از موقعیت پسرش و تائید شدنش توسط فلانی ها می گفت حالا به خیالش که ما ندید بدید هستیم و میگیم وای ببین پسرش کی هست که فلان مسئول مملکت تائیدش کرده ..هرکاری میکردم نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ...این فلانی هایی که ازشون دم میزدن اون کسی که میگفت پسرم رو تائید کرده ..همون آدمی بود که من هنوز طعم خوش پلو و قیمه اشون زیر زبونم بود ..اون شامی که دور هم باهاشون جمع بودیم ..اون کسی که می گفت ضمانت پسرم شده همون کسی بود که وقتی می خواستم ببینمش دائم از بازرسی ها غر میزدم ...ما به لطف موقعیت داداش بزرگه از نزدیک با اینا ارتباط داشتیم ...داداش بزرگه روزی هزار بار باهشون برخورد داره ...آلبوم عکس داداش بزرگه پر هست از عکس هایی که با هم دارن ...مامان متوجه شده بود بزور دارم جلوی خنده ام رو میگیرم با اشاره بهم فهموند که هیچی نگو !!!
اگه قرار به ژست گرفتن با فلانی ها بود ما ژستهای بسیاری داشتیم ...تا اینکه بلاخره پرسیدن داداش بزرگه چی کارست اونا میدونستن کار داداش بزرگه چیه اما از جزئیات با خبر نبودن اون وقت مامان هم حرفا زد ..حالا دیگه جدا" باید بهشون میخندیدم ...چقدر متنفرم از همچین تعریف کردنها و ژستها یکی نبود بهشون بگه انقده خودتون رو سطح بالا میگیرید که چی؟؟ ...موقعیت شازده اونقده خوب بود که بابا اجازه داد جلسه ی دوم هم بیان و اومدن ...جلسه ی اول فقط به یه سری حرفهای اولیه ختم شده بود اما جلسه ی دوم تازه فهمیدیم اونا توی همون چند روزه از جزء اطلاعات خانوادگیمون مطلع شدن ...حتی ماجرای ازدواج مینا ...هر چقدر می گفتیم کی آدرس ما رو بهتون داده ...نمی گفتن ...مونده بودیم این همه اطلاعات چه جوری رسیده به اینا ...مثلا اصرار داشتن من و شازده همدیگه رو ببینیم که صد البته با وجود اینکه مامان اینا چندان مخالف نبودن اما بس که من گریه زاری میکردم و میگفتم نه ..مامان اینا هم اجازه هیچ دیدنی رو نمیدادن ...بعد بین حرفاشون خواهر شازده می گفت من مطمئنم با خصوصیات اخلاقی که مهسا داره تشابهاتشون با برادرم زیاده ....خب این خانوم از کجا میدونست من چه خصوصیاتی دارم ؟؟؟
شاید خنده دار باشه اما از نظر همه ی ما ..همه چیز مشکوک بود ..اونا هم دائم آمار ما رو می ریختن بیرون بدون اینکه بگن اصلا کی ما رو بهشون معرفی کرده ؟.رفت و آمد اون خانواده و حرف و حدیث ها واسه خودش ماجرایی شده بود ..این وضع اونقدر ادامه پیدا کرد که بابا هم مخالفت کرد ...و با وجود همه ی تلاشهای اون خانواده و موقعیت بسیار خوبی که داشتن ما با قاطعیت جواب رد دادیم !! چند مدت از این موضوع گذشت تا وقتیکه که من برای اولین بار توی وبلاگم پستی در مورد آقای "ر" نوشتم توی این چند ماه هنوزم برای خانواده ی ما اومدن اون خانواده به خواستگاریم با اون حرف و حدیث ها درست عین یه معما شده بود ...تا اینکه اون روز وقتی دانشگاه بودم مامان هیجان زده تماس گرفت و گفت ..مهسا بیرون بودم یه خانومی صدام زده می خواست ازم آدرس بپرسه وقتی برگشتم جفتمون از دیدن هم جا خوردیم همون خانومی بود که اومد خواستگاریت ...کلی باهام احوالپرسی کرده و گفته دخترت ازدواج کرد گفتم نه ..گفته پسر منم هنوز مجرده...بحث اینو پیش کشیده که بهشون جواب رد دادیم ..مامان گفت ازش پرسیدم هنوزم نمیخوای بگی کی ما رو به شما معرفی کرد ؟؟..با اصرار بلاخره بهم گفته " آقای ر " صمیمی ترین دوست پسرمه ...راستش از همون موقع که مشهد بودید تماس گرفته با پسرم تمام مشخصات دخترتون و خانواده رو بهمون داده و ما فقط منتظر بودیم تا برگردید جنوب و خواستگاری کنیم ....خودش هم خیلی بهتون نظر داشته اما گفته من میدونم اگه برم موافقت نمی کنن ...حیفه این دختره از دست بره هنوز شما مشهد بودید آدرس و شماره تماستون رو داده دست ما ...تا حالا هر کدوم از دوستان مشترک پسرم و آقای "ر" که قصد ازدواج داشته آقای "ر" زود شما رو بهش معرفی کرده اونا هم موقعیتشون خوب بوده جای تعجبه چرا اونا رو هم رد کردید ؟؟؟
من دیگه از حرفهای مامان هیچی نمی فهمیدم فقط به این فکر میکردم که آقای "ر" همون کسی هست که بارها اشک منو در اورده ..همون کسی هست که بارها بهش فحش دادم ...هر وقت برام خواستگار میاد همیشه میگم خدا لعنت کنه اونی که آدرس منو داد به شماها تا اینجوری گند بزنید به روزهام ...همون کسی هست که شریک دائم بهش بد و بیراه میگه ...احتمالا بیش از 30-20 درصد خواستگارهام دوست و آشناهای آقای "ر" بودن ...آقای "ر" از طرفی از دوستان داماد جان بود بخوبی میدونست داماد جان با چه تلاشی داماد ما شده ...آقای "ر" حرفهای بابا رو شنیده بود وقتی آقای "x" منو توی قطار برای پسرش خواستگاری کرد بابا همون موقع مخالفت کرد و بلافاصله در مورد معیارهایی که برای من در نظر گرفته حرف زد آقای "ر" میدونست بابا دنبال چه کسی هست تا منو بسپاره بهش
آقای "ر" بخوبی توی اون سفر اونقدر با ما صمیمی شده بود که به خیلی از خصوصیات اخلاقی منو و خانواده ام رسیده بود ...اما آقای "ر" یه چیزی رو نمی دونست اینکه وقتی داماد جان فهمیده بود آقای "ر" با ما همسفره به مینا گفته بود شرط میبندم باهات وقتی از سفر برگردن اولین کسی که به خواستگاری مهسا میاد اونم توی سال جدید آقای "ر" هست ...آقای "ر" نمیدونست اونقدر توی همون سفر بین خانواده ام محبوب شده که خودش بیشترین شانس رو برای موافقت کردن خانواده ام بین همه ی دوست و آشناهایی که به خواستگاریم فرستاده داره آقای "ر" هم موقعیت خوبی داره ...آقای "ر" فقط آخرین و مهمترین نکته رو نمیدونست و این شانس بزرگی برای منه شاید اگه خودش اقدام میکرد تا حالا اون چیزی که نباید اتفاق میفتاده ..اتفاق افتاده بود !!
پ .ن 1: از خونه ی ما تا خونه ی آقای "ر" فاصله ی چندانی نیست ..هنوزم بابا بعد از سفر بارها باهاش برخورد داشته آخرین برخوردش همین دو هفته پیش بوده وقتی مامان و بابا اتفاقی خودش و مادرش رو می بینن ...از بابا قول یه سفر مشترک رو گرفته احتمالا تابستون و احتمالا همون مشهد !
پ .ن 2: پشیمونم ...چرا پشیمونی ها هیچ وقت هیچ سودی ندارن ؟؟ ..دلم میخواد زمان به عقب برگرده ...یه چیزی رو باید پاک کنم ..باید از نو بنویسمش ..پشیمونم خدا ...کاش می فهمیدی !!!
پ .ن 3: مرسی برای کامنتهاتون واسه باقالی قاتق ..حالا من درست کنم ..همش بیاد شماهام خودتون بگید بدون شما خوردن داره ؟؟؟؟![]()
آتیش سرخ ؟؟ :)
یکی – دو روزه دائم از سایتها و وبلاگهایی که در مورد آشپزی هستن سر در میارم بعد با ولع تمام مطالب رو میخونم ...خیلی دلم میخواد بعضی از غذا ها یا کیکهایی که طرز پختشون چشمم رو گرفته درست کنم ...اما راستش انگیزه ام اونقدر قوی نیست حس میکنم به انگیزه ی قوی تری نیاز دارم دوست دارم اولین باری که سراغ این غذاها میرم توی خونه ی خودمون باشم ...و برای اولین بار اونجا درستشون کنم ...و شریک اولین کسی باشه که اونا رو تست میکنه ..عیب و ایرادهام رو بهم بگه و در آخر با همون عیب و ایرادها مجبورش کنم همه رو بخوره و آخرش هم مث یه شریک ماه ازم تشکر کنه و بگه نیازی نیست از خودم نبوغ بروز بدم و به زحمت بیفتم میتونه با بهترین رستورانها قرار داد ببنده تا هر وقت احساس گرسنگی کردم یا هوس یه غذای جدید کردم با یه تماس 3 سوت بعدش با احترام بیارن در خونه بهم بدن ..هوم ؟؟؟؟ ..
...جدا از شوخی خیلی دلم میخواد شرایطم یه جور دیگه بود ...ذوق و شوق داشتن..یه انگیزه ی قوی مهمترین چاشنی سحرآمیز برای خوشمزگی غذاست اینو تجربه ی من میگه !!!
باقالی قاتق خوردین تا حالا ؟؟ ..یه غذای شمالیه ...و منم نخوردم . ...میخوام درست کنم ...میخوام ببینم طعمش چه جوریه ؟؟...ترشه ؟ تنده ؟شیرینه ؟؟ ..اگه شیرینه یا چندان جالب نیست بهم بگید لطفا که یه هزاری هم براش خرج نکنم !! شریک خورده ...بهش میگم خوبه ؟دوست داری؟اصلا چه طعمی داره ؟..این 3 تا سوال منو با یه جمله جواب میده " اااااااااااااااای بد نبود " ...با چنان لحنی میگه "ای بد نبود" که میگم نه انگار چندان جالب نیست ...میگم خب اگه تو دوست نداری واسه چی بیخودی یاد بگیرم ؟؟...میگه نه تو حالا یادبگیر ..یادگرفتن بهتر از یادنگرفته ..کلا" من کشته مرده ی این جمله های فیلسوفانه اش هستم !!!...من آدم بد غذایی نیستم هرچی باشه میخورم اما واقعا غذاهایی که شیرین باشن رو بزور قورت میدم یادمه مامان یه بار قلیه ماهی رو شیرین درست کرده بود وای چنان قورتش میدادم که همه میگفتن مهسا برو یه جا دیگه غذا بخور حالمون رو بهم زدی با این خوردنت ..چیکار کنم خب من عاشق غذاهای تند و ترشم ...مامانم همیشه به شوخی میگه مهسا دلم میخواد شوهرت یکی باشه که ذائقه اش فقط شیرین پسند باشه ...برخلاف دعای مامانم شریک گرچه از شیرینی بدش نمیاد اما غذاهای تند و ترش رو خیلی بیشتر دوست داره ...یا مثلا مامان تابستونها که من با این طبع گرمم توی گرمای جنوب غر میزدم و با سر و وضع ظاهرم که به قول بابام "کنار دریاست" توی خونه غر میزدم و همه ی کولرها رو با هم روشن میکردم ...مامان می گفت مهسا دلم میخواد شوهرت سرمایی باشه که اینجور موقع ها اونم غر بزنه و بگه سردمه و حال تو یکی رو بگیره ...برخلاف دعای مامانم شریک طبعش از منم گرمتره یعنی توی سرمای پایتخت با یه تی شرت خیلی عادی مانور میده !!
حدود دو ساعت پیش آبجی مریم تماس گرفت ..بهش میگم آبجی چون یه 12-13 سال ناقابلی از من بزرگتره ..اصلا انتظار نداشتم بیادم باشه .گفت جای تو خالی مهسا داشتیم شلغم میخوردیم یهو یادت تو افتادیم ذکر خیر تو بود گفتیم تماس بگیریم (یعنی بین من و شلغم چه شباهتی میتونه وجود داشته باشه ؟؟).![]()
.این بار تماسمون متفاوت تر از قبل بود ..با شوهرش هم حرف زدم ...دعوتم کردن برم باغشون ..گفتم فعلا نمیشه من درگیر درس و مشقم ...گفت دیگه اینجور تماس ها فایده نداره باید از نزدیک ببینیمت ...حدود نیم ساعت باهام حرف زدن ...میگه مهسا خبری نیست ؟؟ ..(منظورش ازدواجم بود) ..گفتم نه هیچ خبری نیست ..گفت ایشالا تا اون موقع که ببینیمت خوش خبر باشی ...اعتراف میکنم منم خیلی دلم براشون تنگ شده برای خودشون و مهدی کوچولو...فعلا من از اونا قول شام گرفتم بیان خونه مون ..اونا هم از من قول ناهار برم باغشون البته با مامان اینا !! کلا" نمیدونم چرا این روزها ملت زیادی بیادم هستن دوستام از کرمانشاه هم تماس گرفتن و دائم پیامک میزنن ..مریم دوست دوران دبیرستانم هم همینطور ...میخوام برای عید دوستان کرمانشاهیم رو دعوت کنم جنوب ...امیدوارم این دفعه دیگه جور بشه چون هر بار یه اتفاقی میفتاد یا تعطیلات عید مثل پارسال ما جنوب نبودیم ..یا واسه اون بنده خداها کلی مهمون می اومد !!!
من مث بقیه ی آدمها عیب و ایرادهای خودم رو دارم ..خصوصیات مثبت و منفی حتی شاید منفی هام هم از مثبت هام بیشتر باشه ....اما خدا بهم نعمت بزرگی داده ...نمیخوام اغراق گویی کنم اما من همیشه جز اون دسته از افرادی بودم که توی اولین برخورد خودم رو توی دل خیلی ها جا کردم ...هیچ وقت هم تلاشی برای این کار نکردم نمیدونم چه حسی باعث میشه اطرافیانم بهم خیلی زود واکنش مثبت نشون بدن ...من با آبجی مریم فقط یه هفته برخورد داشتم ...با دوستان کرمانشاهی هم فقط یه هفته ..اما هنوز احساستشون نسبت بهم جوری بوده که نه تنها فراموشم نکردن که تازه با وجود همه ی بی معرفتی هام اما دائم بیادم هستن و از تک تک حرفهاشون محبتی که بهم دارن رو درک میکنم ...خدا رو شکر میکنم برای این نعمت ....برای وجود آدمهای زیادی که همشون دوستام هستن بینشون همه نوع آدمی هست از اونایی که حتی چندین سال از خودم بزرگتر بودن ...شاید خیلی ها بخندن اگه بگم من حتی توی وقتی پیش دانشگاهی بودم با یه پیرزن 60-70 ساله هم دوست بودم ..وقتی از دنیا رفت بی نهایت براش اشک ریختم .. تا اونایی که کوچکتر از خودم بودن ..بین دوستام از هر نوع طبقه ای پیدا میشه ..لازم نیست باهمشون ارتباطم خیلی صمیمانه باشه یا برای اینکه حد رفاقتمون بهم ثابت بشه خودمون رو به آب و آتیش بزنیم مهم وجودشون بوده برام .من خیلی از چیزا رو از همینا یادگرفتم ...و خدا رو همیشه بابت این همه دوست شکر میکنم !!!
پ .ن 1: یعنی من نمیگذرم از شمالی هایی که اینجا رو می خونن و از طعم باقالی قاتق بهم چیزی نگن !!!
پ .ن 2: جدیدا" شریک چپ میره ..راست میره بهم میگه "وااااااای مهسا چه آتیش سرخی هستی تو"![]()
![]()
پ .ن 3: فکر کنم دومین دندون عقل هم داره در میاد ..چه دردی هم داره لامصب !!!
اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی