یعنی میگید تعریف کنم ؟؟؟

خب بزارید از اولش بگم با جزئیات هم تعریف میکنم ولی گفتید پستت طولانیه شهید میشید گفته باشم :دی
بعد اینکه نمیدونم ادامه اش رو کی مینویسم ...شما یه مهسایی رو در نظر بگیرید که هم اسباب کشی میکنه ...هم جهیزیه میخره ...هم خونه تکونی میکنه ..هم تمام وقت در برابر شریکش جواب پس میده و اگه کوتاهی کنه شریکش دلخور میشه ...نشون به اون نشون که امروز صبح انبوهی کار روی سرم ریخته بود و مامانم منتظر بود و وقتی با لحن مهربانانه ای گفتم " من برم قربونت برم ..مامان منتظرمه " ..فرمودن آرههههه برو تماس که میگیرم زود باید بره ...مث من نیستی که تا صبح بیدار میمونم با هم حرف بزنیم ...و خب راستم میگه :(
از همه مهمتر اینکه ..این روزها غرق شدم رفقا ..غرق توی زندگی خودم ...توی فکر و خیالهام ...همه چیز این روزها متفاوته ..حتی نوع مکالمه ی منو شریک ...یکی از بزرگترین لذتهام این روزها حرف زدن شریکه که یک نقطه ی عطف بزرگ توی خودشون جا دادن ...سر و ته تمام جملاتش یک معنی میده " با هم بودن " ...با هم میسازیم ...با هم میگیم ..با هم تصمیم میگیریم ...با هم قدم برمیداریم ....این " با هم بودن " ..همیشه بوده ...همیشه بوده که چند سال دوام اوردیم ..اما این روزها طعمش متفاوته ...ذهنم بدجوری مشغوله !!
واسه همین راستش تصمیم داشتم کلا" ننویسم بعد دیدم خیلی نامردیه ...حالا اینو قسمت رو نوشتم بقیه اش بمونه تا بعد :)
پ .ن 1: هیچ چیزی برای من بالاتر از " رضایت " نیست ...دیشب خدا رو قسم دادم با اینکه در حشون نیستیم شداما انقده که حضرت علی از حضرت زهرا راضی بوده ...قسمت هم بودیم شریک از من راضی باشه ..دیشب که حرفش پیش اومد ..گفت مهسا من الانم راضی ام ...حس کردم یهو سبک شدم :))
خب بفرمائید ادامه ی مطلب ...فعلا این اولین پسته لطفا" با صلوات وارد شوید :دی 


چقدر عاشق این ایکون ها هستم ...ایشالا تا اخرین پستم این سه تا اینجوری بزنن و برقصن توی وبلاگم :دی ..از شما چه پنهون منو یاد خودمون و حتی خودم میندازن :دی