سوتی در دامان ِ مامان ِ شازده :)
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد ...
وقتی لقمه در گلو گیر میکند ...
کمی با من مدارا کن خدایا ...
عنوان داشتیم ، تموم شد !!!
کلا" امروز مزاحم داشتم !!!
یادتونه هفته ی پیش با زن داداشم رفته بودم بیرون برای هدیه ی تولدش ؟؟؟ هیچ وقت دوست نداشتم عصر ها برم بیرون برای خرید چون از جو خیابون شریعتی با یه مشت آدم هرزه و بی خاصیت اصلا خوشم نمیاد ...اون روز بعد از مدتها عصر رفتیم بیرون خیابون شریعتی هم که مرکزی ترین و کلا مرکز خرید شهر ماست ...با اون ذهنم که همش درگیر خواستگار لعنتی بود و حالم بدم کم مونده بود یکی بیفته دنبالم که البته افتاد ..قبلا یه ذره شرم و حیا داشتن جلوی بزرگترها مزاحم نمیشدن حالا مریم کنارم بود بعد پسره ی بیشعور پشت سرم می گفت کاش تنها بودی ..یکم بعد با کمال پررویی به مریم گفت خانوم میشه ما رو چند لحظه تنها بزارید ؟؟؟ ..
.بماند که چه تیکه هایی بارم کرد ...شماره تماس لعنتیشو چه جوری می خواست به زور بهم بده .
..دیگه حالم داشت ازش بهم میخورد ...منم اینجور موقعها استرسی و عصبی میشم ، ما به هیچ عنوان حرفی نمیزدیم اصلا جوابش رو نمیدادیم چون تجربه ثابت کرده پررو تر میشن ..مریم گفت اگه دیدم مزاحمت هاش بالا گرفت تماس میگیرم مهرداد بیاد ..مهرداد هم که اینجور موقع ها کلا خون جلوی چشماش رو میگیره ..
.خوشبختانه بین شلوغی جمعیت ما رو گم کرد ..تا امروز دقیقا" همون جای قبلی چهره ی نحسش رو دیدم .
..باز یه چیزی گفت که من نشنیدم ..دوباره افتاد دنبالم ...منم که یکم زیادی سر به زیر هستم همش میگفت سرت رو بالا کن ما همدیگه رو میشناسیم ..
.آدم انقدر پررو دیدین ؟؟؟؟؟ ...یا می گفت خواست خدا بود ما دوباره همدیگه رو ببینیم ....چقدر دلم می خواست بهش بگم آره خواست خدا بوده آدمهای هرزه و بیکاری مثل تو که دائما خیابونها رو متر میکنن جلوی من سبز بشه ...بعد یه چیزی خیلی جالب بود که من اصلا سرم رو بلند نمیکردم و با نهایت بی اعتنایی راه خودمو میرفتم نمیدونم چه جوری بود که صداش رو از پشت سر میشنیدم اما یهو جلوم ظاهر میشد ...بعد چون اینجور وقتا خدا خیلی هوامو داره همون لحظه یکی تند و تند بوق میزد برگشتم دیدم عمومه گفت بیا برسونمت ...نمیدونم از دور متوجه شده بود یکی دورم میچرخه ؟؟بهرحال عین یه فرشته نجات بود زود سوار ماشینش شدم و به ریش اون آقای مزاحم خندیدم ...عجب گیری افتادیم با این جماعت !!!![]()
الهه یه جا تازگیا کار میکنه ، نیازی به پولش نداشت فقط واسه سرگرمی رفت اینجا هم نمیمونه موقتیه ...وگرنه درس و دانشگاه چی میشه ؟؟؟..امروز رفتم پیشش لحظه ی اول که وارد شدم پچ پچ هایی شنیدم اهمیتی ندادم بعدا" الهه گفت تا اومدم اینجا گفتن اون دختره که تقریبا شبیه خودته سفیده با کلی مشخصات دیگه هم دادن بودن و گفته بودن اون کی بود همراهت ؟؟؟ ..گفت منم گفتم مهساست دوستمه ، اون وقت تازه دو زاری من افتاد که واسه چی تا رسیدم پچ پچ میکردن و لبخند تحویل میدادن ، یه مدتی گذشت الهه رفت اجازه بگیره بریم بیرون کار داشتیم تا زدیم بیرون جفتمون شروع کردیم به حرف زدن و درد و دل کردن تقریبا هرچی از این خواستگارم به دلم بود و ریختم بیرون ..بعد هم هدیه ی تولدش رو بهش دادم ...که البته از یه ماه قبل گرفته بودمش ..اونم کلی حرف زد و زود برگشتیم ...قبلش به الهه گفتم من بیام اینا دلخور نمیشن ؟؟..گفت غلط کردن همه میان اونجا ، منم با خودم گفتم مگه اینجا اداره است که قانون داشته باشه ملت میان واسه خرید حالا منم یکیشون ، اتفاقا یه چیزی هم از همونجا لازم داشتم یعنی عملا" من یه مشتری هم حساب میشدم و وارد شدیم ..خلوت بود یعنی بجز خودشون و دو – سه تا مشتری اصلا کسی نبود ...یکی از مشتریها اومد سراغ الهه ..منم رفتم کنار ...به شدت گرمم شده بود واسه همین موهامو باز کرده بودم از زیر مقنعه زده بود بیرون ، دیدم یکیشون که کلا از وقتی من اومدم یه جای دیگه بود و فقط بدجوری زل زده بود بهم اومد جلو بعد گفت خانوم موهاتون بیرونه ، گفتم میدونم حواسم هست گرمم شده دوباره جمعشون میکنم بعد هم با یه لبخند ازش تشکر کردم !!!
دیگه مشتری نبود من و الهه هم مشغول حرف زدن بودیم ....دیدم اومد الهه رو صدا زد و بردش یه گوشه بعد هم بهش گفت اینجا جای دوستان نیست ...دیدم الهه عصبانی برگشت انگار به دلم افتاده بود بهش گفتم الهه بهت حرفی زدن ؟؟ ...اگه بهت گیر میدن من برم ...اونم گفت بهش چی گفته ..دلم می خواست اون دختره رو خفه کنم اخه زورم میاد اونجا به هیچ عنوان کاری نداشتن و بقیه ی همکارهاشون که بلند بلند میخندیدن و فقط حرف میزدن و اصلا کاری نداشتن حتی مسئولشون که گفتم تا من رسیدم پچ پچ میکردن هم اصلا کاری نداشت و لبخند به لب برخورد میکرد حالا این خانوم که اونجا کاره ای هم نبود تکلیف و تعیین میکرد ...اونم واسه ما که به جرات میگم هیچ مزاحمتی برای بقیه نداشتیم ، چند ساله با الهه دوستیم احد الناسی توی بدترین شرایط جرات نکرده حرفی بزنه حالا این اینجوری گیر داده برای 10 دقیقه حرف زدن ... انگار خوشش نمی اومد منو الهه رو با هم ببینه جالب اینکه حتی با بقیه ی همکارها هم رابطه ی گرمی نداشت چون اونا همش با هم میگفتن و میخندیدن این یکی فقط کنار مونده بود تنها ،دلم گرفت زود از الهه خداحافظی کردم و اومدم جفتمون دلخور بودیم ...نمی خواستم توی محیط کار برای الهه مشکلی ایجاد کنم از این به بعد هم دیگه نمیرم اونجا ...و این خیلی بده ..الهه که همش گیره پس ما چطوری همدیگه رو ببینیم ؟؟؟ ...حالا اینها هیچ حالم بیشتر بخاطر این گرفته شد که تولد الهه همینطور الکی الکی تموم شد ..چه فکر و خیالها داشتم !!!
من آدمی نیستم که از هر کسی ، هر چیزی رو به دل بگیرم ..شاید خیلی ها درکم نکنند و یا حتی به نظرشون خیلی بچگانه باشه اما یه حس خیلی بدی داره وقتی بدونی یکی دوست داره بین رفاقت چندین و چند ساله ..اونم با دوستی که همدیگه رو نه به عنوان دوست که به عنوان خواهر دوست داریم خللی ایجاد کنه !!!
پ .ن ۱: میگه خب مهسا من برم ..میگم کجا ..تو که تازه تماس گرفتی ؟؟؟ ....میگه دارم هلاک میشم از تشنگی خیلی تشنمه ..می پرسم خب اول آب میخوردی بعد تماس میگرفتی ..میگه نه من ترجیح دادم اول صدای تو رو بشنوم بعد آب بخورم ... و بی اختیار لبخند عمیقی روی لبهام میشینه !!!
پ .ن ۲: من واقعا برای خودم متاسفم که ملت از " نازنین مریمه " استاد نوری میگن بعد من موندم چرا نشنیدم تا حالا ؟؟ ..حالا از کجا دانلودش کنم ![]()
اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی