یک عاشقانه ی آرام :)

 

ادامه نوشته

عنوانم نمیاد :/

 

ادامه نوشته

شاید خدا قصه ات رو از نو ، نوشته باشه :)

 

ادامه نوشته

غول میشویم :دی

 

ادامه نوشته

مستقیم رو به آخرت :دی

 

ادامه نوشته

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ایست :)

 

ادامه نوشته

پا به بخت شدن آیا ؟؟ :-)

 

ادامه نوشته

برای مرد محبوب ٍ کودکی ها ...

 

ادامه نوشته

...

 

 

ادامه نوشته

امشب :)

 

ادامه نوشته

واقعاااااااااااااااااا ؟؟؟ :)

 

ادامه نوشته

دیروز...

 

ادامه نوشته

:(

 

ادامه نوشته

انتخاب :)

 

ادامه نوشته

5 کیلومتر تا جهنم :)

 

ادامه نوشته

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور :)

دیروز شریک پرواز داشت رفت بوشهر ...روزه بود که رفت توی فرودگاه تماس گرفت گفت مهسا دارم میمیرم از تشنگی ...وقتی رسید بوشهر باز تماس گرفت گفت مهسا چقدر گرمه اینجا جهنمه  دیگه تحمل تشنگی رو ندارم ...زود خودش رو رسوند به هتل که فقط روبروی کولر دراز بکشه ...این چند روز هر وقت تماس می گرفت می گفت گرمه اونجا نه ؟ می گفتم آره خیلی اما درک نمیکرد این خیلی گفتن من چه اندازه است ..حالا  دیروز تازه به حرفم رسید باز خوبه دمای بوشهر از دمای ما کمتره یعنی دیروز که دمای ما 50 درجه بود توی اخبار اینجوری می گفت ..که البته دیگه همه ی ما میدونیم دروغه ..وقتی اخبار بگه 45-47 یعنی 50 درجه است ..وقتی میگه 50 درجه یعنی مطمئن باش 53-52 درجه است همیشه ی خدا بین اون دمایی که اخبار میگه تا اون چیزی که ما از نزدیک حس میکنیم چند درجه اختلاف وجود داره ..ینجوری میگن که یه موقع خدای نکرده زبونم لال بزرگترین قطب صنعتی و اقتصادی این مملکت که خیرش به همه جا میرسه بجز خودش تعطیل نشه ..اون وقت دیگه از کجا بیارن امکانات بزارن برای تهران ؟؟ .یکی از دوستان داداشم از همدان اومده بعد داداشم میگه دیشب تا صبح نخوابیده ..میگم چرا ؟ میگه دقیقا روبروی کولر بوده اما باز گفته نمیتونم بخوابم تحمل هوای اینجا رو ندارم دیگه بفهمید چه فاجعه ایه ..حالا دیروز تازه  شریک فهمید وقتی بهش میگم  گرمه ..کولرها جواب نمیدن ..بی حوصله ام ..تشنه ام ..یعنی چی !!!!!!!!

 موقع افطار دلم خیلی گرفت همش می گفتم حالا چی بخوره افطاری ؟؟ روزه اش رو با چی باز میکنه ؟ میدونستم میره رستوران اما دلم آروم نمیشد قبلش هم توی اخرین تماسمون کلی بهش گفته بودم چی بخوره چی نخوره ..بعد هرچقدر تماس می گرفتم باهاش یا نمی گرفت یا  جواب نمیداد ...خودش هم چند بار تماس گرفته بود که من گوشیم سایلنت بود و متوجه نشده بودم ...همیشه اول نماز میخونم بعد میرم سراغ افطاری خوردن ...بعد از نماز تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده ...همیشه دلم می خواست برای یکبار هم که شده ماه رمضون دور سفره ی افطار با هم باشیم ...روزه مون رو با هم باز کنیم ..با ذوق و شوق ...وقتی صدای ربنا رو میشنویم ته دلمون بلرزه ..صدای اذان که بالا بگیره با هم زیر لب دعاهامون رو زمزمه کنیم ...بدون دلواپسی ..بدون نگرانی ..بدون این فاصله های لعنتی ...اما هیچ وقت نشد ...همیشه اخرش ما موندیم و جای خالی همدیگه که توی دلمون حس میشد و بغض و اشکهایی که بارها و بارها باهاش افطار کردیم !!!

 ننوشتم که دل کسی برامون بسوزه ...نوشتم که قدر با هم بودنتون رو بدونید ...قدر سفره های افطار و معنویتهایی که مشترک ِ ...بعد یادتون باشه برای دختر و پسرهای دم بخت دعا کنید ..برای هم وطن هاتون که بنا به هزار و یک مشکل در حسرت هر یک از لحظه های شما هستن ..نه برای من ..نه برای شریک ..برای همه اونهایی که توی دلهاشون یه راز بزرگ دارن و شماها ازش بی خبرید !!!

 

پ .ن 1: ختم دوم هم یهویی شروع شد ...ما انتظار ختم اولی رو هم نداشتیم چه برسه دومی ...بچه ها لطفا هر کسی که جز خودش رو تموم کرد خبر بده ...که بیخودی چیزی گردن من نمونه و من مطمئن باشم ختم قران ها کامله !!!

 پ .ن 2: برای ختم سوم روتون حساب باز کنم ؟؟؟...منو شادی جوگیر شدیم بعد این شادی هی اس ام اس میزنه هی وسوسه ام میکنه :)

تموم شد :)

 

ادامه نوشته

شادی منو اغفال کرد :)

 

ادامه نوشته

مرداد ماهی ها :)

 

ادامه نوشته

غر میزنم ...!!

 

ادامه نوشته

جینگ جینگ ساز میاد از بالای شیراز میاد :)

 

ادامه نوشته

نابرده رنج ...

هیچ وقت معنی تور کردن رو نفهمیدم ...هیچ وقت نتونستم تصور کنم چه جوری یه دختر یه پسر رو تور میکنه ؟؟ ..هیچ وقت به این فکر نمیکردم که برای جلوگیری از ترشیده شدنم باید خودم رسما" دست به کار بشم و برم دنبال صید و شکار ...دیروز که  با دوستام دور هم جمع بودیم ...شیما گفت شاید تا چند وقت دیگه نامزد کنم ..همه براش خوشحال شدیم ...گفتم جریان ازدواجتون چه جوری به اینجا رسید ؟؟ ..گفت تورش کردم مهسا ...حتی مامانم هم میگه تورش کردی ...گفتم یعنی تو پیشنهاد ازدواج دادی ؟؟ ..گفت نه من اول خوب مخش رو زدم بعد مجبور شد بهم پیشنهاد ازدواج بده گفت مهسا اگه این کار رو نمیکردم مث خواهرم ترشیده میشدم گفتم مگه هر کی 30 سالش بود ترشیده است ؟؟ گفت اره از نظر من ترشیده است !!!.. خب من ترجیح میدم تا ابد مجرد بمونم ...تا اینکه همسر اینده ام بخواد کسی باشه که مشروب رو مث آب قورت بده ...و حتی تعریف مشروبهایی رو که خودش بار میزاره و درست میکنه به گوش ملت برسه !!!

 این دوستم توی رفاقتهاش بی نهایت بدشانس بود و انقده تحت تاثیر غم و غصه هاش قرار گرفته بود که وقتی این آدم سر راهش قرار گرفت و دید تا مرحله ی خواستگاری پیش رفتن پای همه چیزش موند خانواده ی پسره  اصلا اصول اخلاقی درستی ندارن ...یه جورایی بی بند و بار هستن و صد البته بسیار تحصیلکرده...نمیدونم شاید از اون ادمایی باشن که روشنفکری رو توی برهنگی و بی بند و باری می بینن ...نامزد همین دوستم کاملا با حجاب مخالفه و تاکید کرده حتی جلوی دوستانش هم نباید حجاب داشته باشه ....اهل مشروب هم که هست به دوستم میگم واقعا برات مشکلی نیست ؟؟ میخنده و میگه اصلا خودم هم باهاش میخورم ....پسره با 34 سال سن تازه الان دانشجوی لیسانسه خب البته این از بین بقیه انقده تنبل از اب در اومده ..بهش میگم درامدتون از کجا میاد اخه ؟؟ .فکر کردی زندگی کردن الکیه ؟؟ میگه وام میگیریم ..پول قسط وام ها رو هم حتما خدا از اسمون براشون نازل میکنه !! دلم نخواست بهش چیزی بگم چون کاملا پیدا بود قوه ی عقلانیش از کار افتاده ...اما خیلی دلم براش میسوزه ...نمیخوام بیخودی قضاوت کنم اما از حرفهای دوستم پیدا بود این پسره سلامت اخلاقی درست و حسابی نداره ..امیدوارم خوشبخت بشه اما میترسم از اینکه اینبار شکست رو بعد از ازدواج تجربه کنه !!!

 +++ پای هر قسمتی از نابرده رنج من از لحن لوطی وار عماد و خنگ بازیهای اسد می خندیدم ...برای منی که کم برای برنامه ی تلویزیون مایه میزارم عجیب بود که چرا انقد این سریال رو دوست داشتم ....کافی بود ساعت به یازده نزدیک بشه تا من تند و تند چایی زعفرونی دم کنم و با نقل و پولکی زعفرونی و زنجبیلی ..بشینم روبروی تلویزیون هی چایی بریزم و هی بخندم ...بعضی صحنه ها بد جوری برام تداعی خاطره میکرد ....بعد سریال تموم میشد و با داد و فریاد گند میزدم به صدای احسان خواجه امیری و باهاش هم صدا میشدم ...عادت کرده بودم ساعت یازده بشینم به انتظار شروع این سریال !!

 دیشب توی آخرین قسمتش ...اولین باری بود که چشمام بی اختیار خیس شد ... ما تنها مردمی هستیم که گاهی اینگونه سریال ها رو فراتر از ابعاد تلویزیون درک میکنیم ...باید جنوبی باشی ..فقط و فقط جنوبی ..تا از تداعی شدن قصه ی پر درد هم ولایتی هاتو خانواده ات  که هنوز هم تمومی نداره اشک توی چشمات جمع بشه و زیر لب بگی کاش این سریال اینجوری تموم نمیشد ...یعنی حالا چند نفر از هم ولایتی هام یاد خودشون و عزیزانشون و خاطراتشون افتادن و یواشکی بغض کردن ؟؟؟

 +++ مشکلی واسه شریک پیش اومده که راستش اصلا انتظارش رو نداشتیم کار به اینجا برسه موضوع هیچ ربطی به خودمون نداره اما خب خرده جرقه هاش بدجوری رفته رو اعصاب شریک میدونم چیزی به روی من نمیاره و طبق معمول به سختی ناراحتی هاش رو بروز میده تا من ناراحت نشم اما میدونم تا همینجا هم که حرف زده یعنی دلش خیلی پره ...ای کاش لااقل چیزی بود که بین خودمون به وجود اومده بود اون وقت میتونستم خودم رو بکشم کنار تا حل بشه اما حالا کاری از دست هیچکدوممون بر نمیاد ....ذوب میشم وقتی دلواپسی رو توی چشماش میخونم ..دعا کنید همه چیز ختم بخیر بشه !!!

 

پ .ن 1: حس خوبی داره وقتی می بینم بخاطر من ماموریت رو امروز و فردا میندازی ..بعد با آشفتگی می پرسم میخوای بری ؟؟...میگی من تا  تو رو اینجا دارم کجا بزارم برم ؟؟ ...بعد ماموریتت رو کنسل میکنی و موکول میکنی به آینده ..وقتی کنسل شد میگی آخیش مهسا مونده بودم چه جوری به تو بگم ..موندم بودم چه جوری برم ؟

 

همچنان مهمونی :)

 

 

ادامه نوشته

:(

 

ادامه نوشته

رفیق ٍ شفیق :)

 

ادامه نوشته

آقای هویج ... !!!

 

ادامه نوشته