دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور :)
دیروز شریک پرواز داشت رفت بوشهر ...روزه بود که رفت توی فرودگاه تماس گرفت گفت مهسا دارم میمیرم از تشنگی ...وقتی رسید بوشهر باز تماس گرفت گفت مهسا چقدر گرمه اینجا جهنمه دیگه تحمل تشنگی رو ندارم ...زود خودش رو رسوند به هتل که فقط روبروی کولر دراز بکشه ...این چند روز هر وقت تماس می گرفت می گفت گرمه اونجا نه ؟ می گفتم آره خیلی اما درک نمیکرد این خیلی گفتن من چه اندازه است ..حالا دیروز تازه به حرفم رسید باز خوبه دمای بوشهر از دمای ما کمتره یعنی دیروز که دمای ما 50 درجه بود توی اخبار اینجوری می گفت ..که البته دیگه همه ی ما میدونیم دروغه ..وقتی اخبار بگه 45-47 یعنی 50 درجه است ..وقتی میگه 50 درجه یعنی مطمئن باش 53-52 درجه است همیشه ی خدا بین اون دمایی که اخبار میگه تا اون چیزی که ما از نزدیک حس میکنیم چند درجه اختلاف وجود داره ..ینجوری میگن که یه موقع خدای نکرده زبونم لال بزرگترین قطب صنعتی و اقتصادی این مملکت که خیرش به همه جا میرسه بجز خودش تعطیل نشه ..اون وقت دیگه از کجا بیارن امکانات بزارن برای تهران ؟؟ .یکی از دوستان داداشم از همدان اومده بعد داداشم میگه دیشب تا صبح نخوابیده ..میگم چرا ؟ میگه دقیقا روبروی کولر بوده اما باز گفته نمیتونم بخوابم تحمل هوای اینجا رو ندارم دیگه بفهمید چه فاجعه ایه ..حالا دیروز تازه شریک فهمید وقتی بهش میگم گرمه ..کولرها جواب نمیدن ..بی حوصله ام ..تشنه ام ..یعنی چی !!!!!!!!
موقع افطار دلم خیلی گرفت همش می گفتم حالا چی بخوره افطاری ؟؟ روزه اش رو با چی باز میکنه ؟ میدونستم میره رستوران اما دلم آروم نمیشد قبلش هم توی اخرین تماسمون کلی بهش گفته بودم چی بخوره چی نخوره ..بعد هرچقدر تماس می گرفتم باهاش یا نمی گرفت یا جواب نمیداد ...خودش هم چند بار تماس گرفته بود که من گوشیم سایلنت بود و متوجه نشده بودم ...همیشه اول نماز میخونم بعد میرم سراغ افطاری خوردن ...بعد از نماز تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده ...همیشه دلم می خواست برای یکبار هم که شده ماه رمضون دور سفره ی افطار با هم باشیم ...روزه مون رو با هم باز کنیم ..با ذوق و شوق ...وقتی صدای ربنا رو میشنویم ته دلمون بلرزه ..صدای اذان که بالا بگیره با هم زیر لب دعاهامون رو زمزمه کنیم ...بدون دلواپسی ..بدون نگرانی ..بدون این فاصله های لعنتی ...اما هیچ وقت نشد ...همیشه اخرش ما موندیم و جای خالی همدیگه که توی دلمون حس میشد و بغض و اشکهایی که بارها و بارها باهاش افطار کردیم !!!
ننوشتم که دل کسی برامون بسوزه ...نوشتم که قدر با هم بودنتون رو بدونید ...قدر سفره های افطار و معنویتهایی که مشترک ِ ...بعد یادتون باشه برای دختر و پسرهای دم بخت دعا کنید ..برای هم وطن هاتون که بنا به هزار و یک مشکل در حسرت هر یک از لحظه های شما هستن ..نه برای من ..نه برای شریک ..برای همه اونهایی که توی دلهاشون یه راز بزرگ دارن و شماها ازش بی خبرید !!!
پ .ن 1: ختم دوم هم یهویی شروع شد ...ما انتظار ختم اولی رو هم نداشتیم چه برسه دومی ...بچه ها لطفا هر کسی که جز خودش رو تموم کرد خبر بده ...که بیخودی چیزی گردن من نمونه و من مطمئن باشم ختم قران ها کامله !!!
پ .ن 2: برای ختم سوم روتون حساب باز کنم ؟؟؟...منو شادی جوگیر شدیم بعد این شادی هی اس ام اس میزنه هی وسوسه ام میکنه :)
اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی