آقای "ر" 5 !!!
مامان گوشی رو برداشت ... آره خواستگار بود ...طبق معمول همیشه با اشاره به مامان فهموندم ردشون کنه ...مامان هم چند باری گفت دخترم قصد ازدواج نداره اما اونا دست بردار نبودن و اصرار داشتن که اجازه بدیم بیان .بین حرفهایی که رد و بدل میکردن مامان گفت والا ما خواستگار زیاد رد می کنیم دخترم راضی نمیشه خودمون هم دختر به هر کسی نمیدیم خانومه گفته بود همه ی اینا رو میدونیم حتی میدونیم دامادتون کی هست و کارش چیه و چقدر طول کشیده تا راضی بشید اجازه بدید بیایم بهتون قول میدیم پسر ما ده درجه از اون دومادتون برتره .این رو که گفتن مامان یکم جا خورد .همچنان طبق معمول بقیه ی خواستگارهام همون جمله ی همیشگی رو گفتن که ای بابا حالا فکر کنید ما مهمونتون هستیم و اصلا هم قصد خواستگاری نداریم یعنی اجازه نمی دید مهمون بیاد خونتون ؟؟ ...مامان ازشون خواست با بابا مشورت کنه بعد تماس بگیرن که اجازه بدیم بیان یا نه ؟؟بعد از قطع تلفن مامان به بابا گفت چی گفتن ..یه جورایی انگار به هممون برخورده بود که می گفتن پسر ما ده درجه برتر از دومادتونه ...مهرداد گفت اینا کی هستن که هنوز اجازه هم ندادیم بیان با کمال پررویی میگن پسر ما از دومادتون ده درجه برتره تماس گرفتن اصلا اجازه ندید بیان ...بابا که تا اون موقع ساکت بود ..گفت نه اتفاقا بزار اینا بیان می خوام ببینم اینا کی هستن که اولا" هم آمار ما رو دارن هم اینکه انقده خودشون رو دسته بالا میگیرن !!!
اومدن ...اول که وارد سالن شدم همشون با یه لبخند عمیق و صد البته معنا دار ازم استقبال کردن وقتی با خواهر این شازده دست دادم گفت پس مهسا خانم شمایی ..گفتم آره و اون لبخند عمیق تر شد ...خداییش خانواده ی خوبی بودن دست کم بین همه ی خواستگارهام جز اون رده بالاها بودن ...من و مامان بی خیال اینکه اینا چه قصدی دارن و بی صبرانه منتظر این بودیم که ببینیم این شازده کیه ؟؟ ..بلاخره طلسم شکسته شد و از شازده گفتن مامانش گفت پسرم جز نخبگانه ...این رو که گفت توی دلم گفتم نخبه است ؟؟ ..حالا نخبه توی چه رشته ای ؟؟ چه کاری ؟؟من خواستگار با موقعیت خوب زیاد داشتم اما خداوکیلی دیگه نخبه بینشون نبوده ...اصلا طرف چقدر باید دیوونه باشه که با نخبه بودنش بیاد خواستگاری من.. هزار نفر از من بهتر ...بلاخره گفت توی چه رشته ای (خیلی دلم میخواد با جزئیات بیشتر بگم اما متاسفانه یا خوشبختانه چون میدونم خیلی از همشهریهام اینجا رو میخونن و مطمئنم شازده با خانواده اش بسیار شناخته شده هستن توی شهر بیش از این وارد جزئیات نمیشم ) ...اونا راست می گفتن شازده جز نخبگان بود و بارها توی ایران مقام کسب کرده بود و اگه اشتباه نکرده باشم یکی دو دوره هم توی رشته اش نفر اول شده بود ...یه مهندس با یه موقعیت بسیار عالی ...گرچه داماد جان خاطرش برای ما بسیار عزیزه و از هر نظر ما داماد جان رو به این شازده برتر میدونستیم اما خب انصافا" موقعیتش اونقدر خوب بود که خانواده اش اینجوری ازش تعریف کنن ..
بین حرفهاشون مامان شازده برای اینکه صلاحیت پسرش رو ثابت کنه دائم می گفت برای فلان کار آقای فلانی که از بزرگان ایران بود پسرم رو تائید کرده ..یا آقایان فلانی و فلانی و فلانی ضمانت پسر منو کردن ..از فلانی تقدیر نامه داره ...فلانی اینجوری کرده برای پسرم ...اون با نهایت اعتماد به نفس از موقعیت پسرش و تائید شدنش توسط فلانی ها می گفت حالا به خیالش که ما ندید بدید هستیم و میگیم وای ببین پسرش کی هست که فلان مسئول مملکت تائیدش کرده ..هرکاری میکردم نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ...این فلانی هایی که ازشون دم میزدن اون کسی که میگفت پسرم رو تائید کرده ..همون آدمی بود که من هنوز طعم خوش پلو و قیمه اشون زیر زبونم بود ..اون شامی که دور هم باهاشون جمع بودیم ..اون کسی که می گفت ضمانت پسرم شده همون کسی بود که وقتی می خواستم ببینمش دائم از بازرسی ها غر میزدم ...ما به لطف موقعیت داداش بزرگه از نزدیک با اینا ارتباط داشتیم ...داداش بزرگه روزی هزار بار باهشون برخورد داره ...آلبوم عکس داداش بزرگه پر هست از عکس هایی که با هم دارن ...مامان متوجه شده بود بزور دارم جلوی خنده ام رو میگیرم با اشاره بهم فهموند که هیچی نگو !!!
اگه قرار به ژست گرفتن با فلانی ها بود ما ژستهای بسیاری داشتیم ...تا اینکه بلاخره پرسیدن داداش بزرگه چی کارست اونا میدونستن کار داداش بزرگه چیه اما از جزئیات با خبر نبودن اون وقت مامان هم حرفا زد ..حالا دیگه جدا" باید بهشون میخندیدم ...چقدر متنفرم از همچین تعریف کردنها و ژستها یکی نبود بهشون بگه انقده خودتون رو سطح بالا میگیرید که چی؟؟ ...موقعیت شازده اونقده خوب بود که بابا اجازه داد جلسه ی دوم هم بیان و اومدن ...جلسه ی اول فقط به یه سری حرفهای اولیه ختم شده بود اما جلسه ی دوم تازه فهمیدیم اونا توی همون چند روزه از جزء اطلاعات خانوادگیمون مطلع شدن ...حتی ماجرای ازدواج مینا ...هر چقدر می گفتیم کی آدرس ما رو بهتون داده ...نمی گفتن ...مونده بودیم این همه اطلاعات چه جوری رسیده به اینا ...مثلا اصرار داشتن من و شازده همدیگه رو ببینیم که صد البته با وجود اینکه مامان اینا چندان مخالف نبودن اما بس که من گریه زاری میکردم و میگفتم نه ..مامان اینا هم اجازه هیچ دیدنی رو نمیدادن ...بعد بین حرفاشون خواهر شازده می گفت من مطمئنم با خصوصیات اخلاقی که مهسا داره تشابهاتشون با برادرم زیاده ....خب این خانوم از کجا میدونست من چه خصوصیاتی دارم ؟؟؟
شاید خنده دار باشه اما از نظر همه ی ما ..همه چیز مشکوک بود ..اونا هم دائم آمار ما رو می ریختن بیرون بدون اینکه بگن اصلا کی ما رو بهشون معرفی کرده ؟.رفت و آمد اون خانواده و حرف و حدیث ها واسه خودش ماجرایی شده بود ..این وضع اونقدر ادامه پیدا کرد که بابا هم مخالفت کرد ...و با وجود همه ی تلاشهای اون خانواده و موقعیت بسیار خوبی که داشتن ما با قاطعیت جواب رد دادیم !! چند مدت از این موضوع گذشت تا وقتیکه که من برای اولین بار توی وبلاگم پستی در مورد آقای "ر" نوشتم توی این چند ماه هنوزم برای خانواده ی ما اومدن اون خانواده به خواستگاریم با اون حرف و حدیث ها درست عین یه معما شده بود ...تا اینکه اون روز وقتی دانشگاه بودم مامان هیجان زده تماس گرفت و گفت ..مهسا بیرون بودم یه خانومی صدام زده می خواست ازم آدرس بپرسه وقتی برگشتم جفتمون از دیدن هم جا خوردیم همون خانومی بود که اومد خواستگاریت ...کلی باهام احوالپرسی کرده و گفته دخترت ازدواج کرد گفتم نه ..گفته پسر منم هنوز مجرده...بحث اینو پیش کشیده که بهشون جواب رد دادیم ..مامان گفت ازش پرسیدم هنوزم نمیخوای بگی کی ما رو به شما معرفی کرد ؟؟..با اصرار بلاخره بهم گفته " آقای ر " صمیمی ترین دوست پسرمه ...راستش از همون موقع که مشهد بودید تماس گرفته با پسرم تمام مشخصات دخترتون و خانواده رو بهمون داده و ما فقط منتظر بودیم تا برگردید جنوب و خواستگاری کنیم ....خودش هم خیلی بهتون نظر داشته اما گفته من میدونم اگه برم موافقت نمی کنن ...حیفه این دختره از دست بره هنوز شما مشهد بودید آدرس و شماره تماستون رو داده دست ما ...تا حالا هر کدوم از دوستان مشترک پسرم و آقای "ر" که قصد ازدواج داشته آقای "ر" زود شما رو بهش معرفی کرده اونا هم موقعیتشون خوب بوده جای تعجبه چرا اونا رو هم رد کردید ؟؟؟
من دیگه از حرفهای مامان هیچی نمی فهمیدم فقط به این فکر میکردم که آقای "ر" همون کسی هست که بارها اشک منو در اورده ..همون کسی هست که بارها بهش فحش دادم ...هر وقت برام خواستگار میاد همیشه میگم خدا لعنت کنه اونی که آدرس منو داد به شماها تا اینجوری گند بزنید به روزهام ...همون کسی هست که شریک دائم بهش بد و بیراه میگه ...احتمالا بیش از 30-20 درصد خواستگارهام دوست و آشناهای آقای "ر" بودن ...آقای "ر" از طرفی از دوستان داماد جان بود بخوبی میدونست داماد جان با چه تلاشی داماد ما شده ...آقای "ر" حرفهای بابا رو شنیده بود وقتی آقای "x" منو توی قطار برای پسرش خواستگاری کرد بابا همون موقع مخالفت کرد و بلافاصله در مورد معیارهایی که برای من در نظر گرفته حرف زد آقای "ر" میدونست بابا دنبال چه کسی هست تا منو بسپاره بهش
آقای "ر" بخوبی توی اون سفر اونقدر با ما صمیمی شده بود که به خیلی از خصوصیات اخلاقی منو و خانواده ام رسیده بود ...اما آقای "ر" یه چیزی رو نمی دونست اینکه وقتی داماد جان فهمیده بود آقای "ر" با ما همسفره به مینا گفته بود شرط میبندم باهات وقتی از سفر برگردن اولین کسی که به خواستگاری مهسا میاد اونم توی سال جدید آقای "ر" هست ...آقای "ر" نمیدونست اونقدر توی همون سفر بین خانواده ام محبوب شده که خودش بیشترین شانس رو برای موافقت کردن خانواده ام بین همه ی دوست و آشناهایی که به خواستگاریم فرستاده داره آقای "ر" هم موقعیت خوبی داره ...آقای "ر" فقط آخرین و مهمترین نکته رو نمیدونست و این شانس بزرگی برای منه شاید اگه خودش اقدام میکرد تا حالا اون چیزی که نباید اتفاق میفتاده ..اتفاق افتاده بود !!
پ .ن 1: از خونه ی ما تا خونه ی آقای "ر" فاصله ی چندانی نیست ..هنوزم بابا بعد از سفر بارها باهاش برخورد داشته آخرین برخوردش همین دو هفته پیش بوده وقتی مامان و بابا اتفاقی خودش و مادرش رو می بینن ...از بابا قول یه سفر مشترک رو گرفته احتمالا تابستون و احتمالا همون مشهد !
پ .ن 2: پشیمونم ...چرا پشیمونی ها هیچ وقت هیچ سودی ندارن ؟؟ ..دلم میخواد زمان به عقب برگرده ...یه چیزی رو باید پاک کنم ..باید از نو بنویسمش ..پشیمونم خدا ...کاش می فهمیدی !!!
پ .ن 3: مرسی برای کامنتهاتون واسه باقالی قاتق ..حالا من درست کنم ..همش بیاد شماهام خودتون بگید بدون شما خوردن داره ؟؟؟؟![]()
اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی