اولین باری که همدیگر را دیدیم اسفند ماه بود...یک روز سرد زمستانی ..اتفاقا" باران می آمد هنوز همان باران با همان شدتش در خاطرم هست ...علیرضا برای چندمین بار تاکید کرد که آدم وقت شناسی هستی و من برای اولین دیدارمان نباید دقیقه ای پس یا پیش کنم ...شب قبل از حرکتم حس خاصی داشتم انگار به دلم آمده بود که تو قرار است یکی از هزاران آدمی باشی که من هر ثانیه از با هم بودنمان را جایی در ذهنم مکتوب کنم که یادم نرود بودند آدمهایی در زندگیم که حتی از سلام کردنشان هزار درس میشود یاد گرفت !!!

 و بلاخره بعد از پشت سر گذاشتن آن همه فاصله فرصت دیدار محیا شد ..اول باید آقای "الف " را می دیدم ...آقای " الف" مردی است هم سن و سال شریک ...چهره ای جذاب و مردانه قدی بلند و فوق العاده خوش تیپ ...بسیار با اخلاق ..چشم و دل پاک است ...اصولا" عادت ندارد به هر کسی لبخند نشان بدهد ...مخصوصا به آن دخترکهایی که تیپشان آخر مد روز بود و من مطمئنم برایش چند صد هزارتومنی خرج میکردند و آرایش چهره و موهایشان هیچ چیزی از بازیگران هالیوود کم نداشت آقای "الف" حتی نگاهش را لایق هیچکدامشان نمیدانست چه برسد لبخندش را ...آقای الف آن روز به من هم لبخند نزد ...فقط وقتی خودم را معرفی کردم خیلی محترمانه بلند شد و به گرمی تحویل گرفت ...بعدها آقای "الف" لبخند که هیچ قهقهه هم میزد ...راستی یادم رفت بگویم آقای "الف" یک ساعت طلای بسیار زیبا دارد که نظیرش را هیچ جایی ندیده ام !!!

 و بلاخره  دیدمت ...عینک به چشم داشتی ...قد بلند با هیکلی نسبتا" متوسط اما مردانه ....موهایت عین بابا بود مشکی و خاکستری و سپید ...خوش تیپ بودی ...برخوردت خیلی جدی بود ...خواستم حرفی بزنم اما مجالی ندادی با خودم گفتم چه بد اخلاق طفلک دانشجوهایش ...تمام جزئیات را نوشتی روی کاغذ و دادی به دستم و خداحافظ .در چهره ات چیزی دیدم که دلم را سیاهپوش کرد انبوهی از غم و عصبانیتت ..دیدار بعدیمان فاجعه ی روحیه ی من بود ...هنوز آن صحنه را در ذهن دارم که نایلو سفید رنگم را دادم به دستت نگاهی کردی و با عصبانیت پرتابش کردی روی میز ...حتی فریادت بالا گرفت ...بغض کردم و تو یادت امد چقدر بغض ها و اشکهای من بی تابندو قربانی علم چه ادمهایی شده ام  ...گفتی با هم شروع میکنیم و ما شروع کردیم آنچه را که حالا من بزرگترین معجزه ی زندگی ام می خوانمش ...قرار شد هر ماه یکدیگر را ببینیم ...و همان روزها بود که استارت کلاس درست شروع شد ...من یاد گرفتم برای پیشرفتم مخالفم را بپذیرم ...من یاد گرفتم در مقابل حرف آدمهایی که پز عالی دارند و کله ی خالی نیشخند تحویل بدهم و بر حقارتشان بخندم ...من یادگرفتم برخی آدمها را بی پاسخ بگذارم نه برای اینکه درستی حرفشان ثابت شود بخاطر اینکه در حد شعورشان رفتار کرده باشم !!!

یاد گرفتم در زندگیم افراط و تفریط نکنم ..که بنیاد زندگی ام را بر باد می دهد  ...یادت هست وقتی از سختی درس می گفتم و فشاری که به واسطه ی امتحاناتم متحمل میشدم ؟؟ گفتی کف دستت را بگیر بالا ...گرفتم ..زل زدی در چشمهایم و گفتی این را بخاطر بسپار که هیچ چیزی قرار نیست در این دنیا  به سادگی میان این کف دستت جا شود و من فهمیدم برای بدست آوردن بهترین ها شجاعانه باید جنگید ....یادت هست وقتی آقای "الف" تصادف کرد ؟ آن روز ما با هم بودیم دستپاچه شدی و در چند ثانیه ی ناقابل تمام تیم پزشکی را بسیج کردی ...گفتی باید به آدمهای خوب وفادار بود ...یادت هست وقتی با ..بابا بودم ؟بابا می نالید از اینکه با یک سرماخوردگی هم تا بهترین فوق تخصص ها را برایش جور نکنم ول کن نیستم ...رو کردی به من و گفتی مهسا وظیفته ..کم برات زحمت نکشیدن بخوای کم بزاری من نمی بخشمت ...یادت هست وقتی با مامان بودم پرسیدی مهسا چیکار کردی توی زندگیت که جبران محبت مامان و بابا شه ؟ خیلی محکم گفتم درس میخونم براشون مایه ی افتخار میشم بعد سعی میکنم زحمتاشون رو جبران کنم ...صدای قهقهه ی خنده ات رفت بالا گفتی یادبگیر منت درس خوندنت رو سر مامان و بابا خالی نکنی ..تو درس میخونی بخاطر خودت ..برای پیشرفت خودت ...برای جبران زحمت به فکر راه دیگه ای باش !!!

 یاد دادی که هر چیزی را با ارزش مادی در این دنیا نسنجم ...که برای تو هیچ چیزی بالاتر از دعای خیر نیست ..یاد دادی اول و انتهای هر کاری را بسپارم به خدا .بعد ها شدم دخترت ...هیچ وقت گمان نمیکردم میان آن لحن سنگین اولین دیدارمان روزی با واژه ی "دخترم " خطالب شوم ...بعد ها اعتراف کردی که شده ام سوژه ی داغ همان دانشجوهایی که من برای بیچاره گیشان دلم می سوخت ...هنوز در خاطرم هست وقتی شماره تماست را نوشتی پشت کارتت و گفتی هر وقت دوست داشتم تماس بگیرم ...آن روز گمان میکردم این ارتباط یک طرفه است اما وقتی همین چند مدت پیش شماره تماست روی گوشیم افتاد و گفتی دوست دارم ببینمت مهسا  فهمیدم مهربانیهایمان سر دراز دارد ...بخواهم از روزها و خاطراتمان بگویم طومار میشود  بعضی وقایع انگار باید ناگفته باقی بمانند !!!

 دکتر فلانی عزیز !!...یادت هست روزی زل زدی میان چشمهایم و حتی دل پر از غمم و گفتی "قول مردونه میدم بهت مهسا چنان چهره ای ازت بسازم عالم و آدم ببینن و حیرت کنن " تو قول مردانه دادی دکتر و حالا بعد از گذشت آن چند سال وقتی برایت از خاطراتم تعریف میکنم میخندی و می گویی من بهت قول داده بودم ...و من بعد از آن همه قولهای مردانه ی دنیا را با وجود نازنین تو می سنجم ...بعد از بابا تنها کسی هستی که وقتی دستت را لا به لای موهایم فرو میکنی نوازشهای بابا برایم تداعی میشود ...دکتر وجود تو ..تولد دوباره ی مرا هر روز در آیینه به رخ میکشد ...وجود تو مسیر زندگیم را چندین و چند درجه تغییر داد ...با آدمهایی آشنا شدم که هرگز خواب حضورشان را در زندگیم نمی دیدم ...دکتر گرچه اینجا را هرگز نمیخوانی اما کاش بدانی تو را نه در چهره که در عمیق ترین و دست نخورده ترین جای قلبم جا داده ام و با تمام وجودم دوستت دارم ...حضور هیچکس در زندگی ما آدمها اتفاقی نیست ...حضور تو باعث شد با بند بند وجودم تجربه کنم فرشته خو بودن مردی را که تنها تفاوتش با فرشته ها نداشتن بال است !!!

 تو با خدا همدستی دکتر این را بارها برایت گفته ام حتی همین امروز که به تو تبریک گفتم ...و هر بار با صدای بلند خندیدی و حتی دست زدی برای جمله ای که نثارت کرده بودم ...بخند دکتر ..بخند .دست بزن من مطمئنم خدا هم  وقت خلق کردن تو خندید ...حتی قهقهه زد و کمی مفتخرانه به خودش "تبارک الله احسن الخالقین " گفت .دست زد به اندازه ی همان روزی که به عنوان بهترین پزشک انتخاب شدی و من به احترامت بلند شدم و برایت دست میزدم ..خدا هم دست میزد دکتر به اندازه همان روزی که در صفحه ی تلویزیون نقش بستی افتخارات و اخترت دانشت را با وجود همه ی دشمنی ها به رخ کشیدی و من برایت دست میزدم من مطمئنم خدا برای وجودت به خودش "تبارک الله " می گفت و دست میزد  .. تو میان تولد دوباره ی من عزیزترینی روزت مبارک عزیزترین پزشک دنیا  !!!

 پ .ن 1: میدونم یا توی بیمارستانند یا اتاق عمل و سر هر کدومشون شلوغه ترجیح میدم با اس ام اس تبریک بگم ...هنوز چند ثانیه هم نشده همشون جواب اس ام اس هام رو میدن ..خیلی محترمانه و رسمی تعجب میکنم لحنشون هیچ وقت رسمی نبوده ...مسعود در جوابم نوشته " از لطف و محبت شما سپاسگذارم " می نویسم جدی انگار جو گرفتت روز پزشک " ..جواب میده بجای این حرفا برو برام هدیه بخر ...میگم افطار امشب با تو ...هدیه ات با من ...قبول میکنه ...و به همین راحتی دسته جمعی خراب میشیم رو سرش !!!

 پ .ن 2: امشب بین دعاهای قشنگ و خالصانه تون فراموشم نکنید !!!