|
دل نوشته های یک دختر دم بخت " هزارتا عشق ِ دم بخت منتظر یه پا گشاست "
|
خواهر شریک " عروس " شد ...بلاخره یه عروسی افتادیم :) دیروز نامزدیش بود ...وای عزیزمممممممممممممم :) یعنی اصلا" اصلا" اصلا" باورم نمیشه ... از روز قبلش که شریک درگیر میوه و شیرینی خریدن و اینا بود ...حتی قیمت میوه ها رو هم بهم گفت چون لحظه به لحظه اش در تماس بودیم :دی ....دیروز هم که تا قبل از اومدنشون شریک اطلاع رسانی کرد ...بعدش دیگه تا چند ساعت خبری ازش نبود ...من همش استرس داشتم ..دلم شور میزد ...حالا یکی نبود بهم بگه ...آخه به تو چه ؟؟؟ ...ولی خب چیکار کنم دست خودم نبود ...تا اینکه شریک بلاخره تماس گرفت ..گفتم چی شد ؟؟ ...گفت با یه حلقه ی نامزدی خوشگل نامزد شدن ..مهریه اش رو هم زیاد تعیین کردن ....ایشالا تا قبل از عید هم مراسمه عقده :) وقتی شریک برام می گفت یه جوری بودم ...این خواهرش رو خیلی دوست دارم با اینکه هیچ وقت با هم نبودیم اما یه حس خیلی خاصی بهش دارم ...اولین کسی بود که جریان آشنایی منو شریک رو فهمید ...اولین کسی بود که منو دید ...یادتونه همین چند پست پیش عکس خودم و شریک رو گذاشته بودم ؟؟ ...شریک می گفت این خواهرش کلی وقت گذاشته با این سایته درگیر بوده تا بتونه چهره امو بسازه :) کلی در مورد مشخصات آقای داماد پرسیدم ...بعد به شریک گفتم بهم میان ؟؟ ..گفت نخیر خواهر من خوشگلتره ....یعنی کشت منو این چند روز با غیرتی شدنش :) خب حالا میخوام یه خبر توپ بدم ...میدونید که هزار بار گفتم خانواده ی شریک چقدر روی تهرانی بودن حساس هستن ...حالا فکر میکنید دامادشون کجایی از آب در اومد ؟؟ ...بله بله شمااااااااااااااالی ...تازه یه جورایی ترک هم هستن ... اینهههههههههه :) حالا درسته اختلاف فرهنگی این خانواده ی آقای داماد نسبت به ما با خانواده ی شریک اینا خیلیییی کمتره اما دیگه خداییش خیلی من باید بد شانس باشم که به جنوبی بودنم گیر بدن ..بعد اگه من و شریک قسمت هم بودیم ...فک کن داماد بزرگه شمالی باشه و عروس بزرگه جنوبی ....چه شوووووووود :دی ....می کشیم این تهرونیا رو خب حالا زود باشید بهم بگید چی بخرم واسه عقد خواهرش ؟ ..عروسی رو چیکار کنم ؟ لباس چی بپوشم ؟؟.. دیدی آخرش یه رقص آذری درست و حسابی یاد نگرفتم ؟؟ آخه چقدر با عربی و کردی و بندری و بابا کرم و انواع رقص های سنتی شهرمون مانور بدم ؟؟؟ آدرس یه آرایشگاه خوب هم توی تهران بهم بدید ...اصلا جهنم و ضرر این دومتر ابرو رو با همه ی پیوستگیش با تیغ میزنم ....آخه شماها که نمیدونید هنوز هیچی نشده شریک اینا دعوتم کردن ...تازه گفتن اگه تو نباشی عمرا" مراسم رو برگزار کنیم ....چیکار کنم خب محبوبیته دیگه :دی یعنی ازتون نمیگذرم اگه فکر کنید این چند خط بالا رو نوشتم که عقده هام رو خالی کنم ...فک کن شریک توی این همه مراسم با کت و شلوار و کراوات بعد من مثل یه لیدی کنارش نباشم ...اصلا" دلم میخواد عقد و عروسیشون منم باشم ...دردم رو به کی بگم اخه ؟؟؟ یکی بیاد منو از طرفشون دعوت کنه ....شریک میگه از طرف من رسما" دعوتی ....بهش میگم من بیام جفتمون رو با هم میندازن بیرون ...حالا من به جهنم اما خیلی ضایعه تو توی جشن خواهرت نباشی :دی منم از دیروز میزنم و می رقصم ..مدیونید اگه فکر کنید عقده هام رو توی عروسی دختر عموم که چند روز دیگه است میخوام خالی کنم ...تازه نوبت آرایشگاه هم ردیف شد یه مدل مو خوشگل هم انتخاب کردم که خانوم آرایشگر جان گفت بیا ببین چی میسازم از موهات ...دیگه بماند لباس شب دنباله دار خوشگلم که برای اولین بار همچین لباس و مدلی رو میخوام بپوشم تازه دل شریک اینا باید بسوزه یه لیدی توی جشنشون نیست ...شریک هم حقشه تنها باشه همینجوری ..می خواست بیاد منو بگیره ..والا !!! خواهر شریک مشکل مسکن ندارن ...اما خب چون اون خونه چندان به دلشون ننشسته احتمالا" میرن اجاره ...بعد من به شریک گفتم اینا بیان خونه ی تو ...هم اجاره ی کمتری بدن هم به مامان اینا نزدیکتر هستن ...از همه مهمتر اینکه تو چطور دلت میاد خواهرت هر سال دغدغه ی اینو داشته باشه که کجا بره و اجاره بده و اسباب کشی کنه ...بهش گفتم سرنوشت ما که معلوم نیست چی میشه ...حداقل بزار اینا برن اونجا شرایط کلی به نفعشونه ...کلی روی مخ شریک کار کرذم ...بعد امروز باهام تماس گرفت گفت مهسا چرا گفتی سرنوشت ما دست خداست و هیچی معلوم نیست ...نکنه خبری شده و تو بهم نمیگی ؟؟ ..گفتم نه یعنی راستش نمیدونستم چی باید بهش بگم انگار لال شده بودم ...گفت مهسا من هر طوری که شده خانواده ام رو راضی میکنم ..الان نمیتونم اما احتمالا" تاچند ماه آینده یا تابستون همه چیز رو بگم ...از طرف من خیالت راحت باشه ..اصلا خودم به مامان اینا میگم ..مهسا نمی تونه بگه ما 6 سال با هم دوست بودیم و هیشکی خبر نداشته شاید خودمامان اینا کمکمون کردن ..یه راهی پیدا شد که مخالفت کمتری باشه ...دیگه کلی حرف زدیم ...حوصله ندارم حرف بزنم فقط اینکه از برخورد خانواده هامون خیلی میترسم مخصوصا خانواده ی خودم :( اما خب شریک انقده حرف زد و آرومم کرد و امیدوار که در مقابل اون حرفها تنها واکنش لبخندهای عمیق بود ...قندهایی که کیلو کیلو توی دلم آب میشد ....خدا رو چه دیدی شاید سال آینده همین موقع از نامزدی و جشن عقد خودمون نوشتم :) هر چقدر بیشتر سختی تحمل میکنیم ....به زیبایی و بی نظیر بودن ..عروسیمون ..شب وصالمون بیشتر ایمان میارم ...شبی که مطمئنا" با لبخند و دنیایی اشک شوق ما و شوکه شدن همه ی اطرافیانم همراهه :) امشب شریک می گفت ..مهسا ایشالا تا چند ماهه دیگه همه چیز اگه مشخص شد ...دی ماه که مستاجر میره دیگه خونه رو نمیدم اجاره ...که سریع آماده اش کنیم واسه خودمون :) شریک خیلی مطمئن تر از من حرف میزنه ....وای این سال 91 هنوز نیومده چقدر اتفاقاتی رو توی دل خودش داره جا میده :)
مخاطب خاص : عروس خانوم خوشگل نانازی ... یه مدت تمام تلاشم رو کردم تا بهت نزدیک بشم ...بی غرض بود ...فقط برای ایجاد یک رابطه ی ساده ...با تمام خط قرمزهایی که برای خودم کاملا" تعریف شده بود ...اما حتی راضی نشدی که شماره تماسی ازت داشته باشم ...نمیدونم شاید قابل نبودم ...مهم نیست من فقط حق دارم دیگران رو خواسته باشم ...اما نمی تونم دیگران را مجبور کنم به پذیرفتن و خواسته شدنم ...هرچند هیچ وقت اینجا رو نمیخونی ...اما کاش بدونی ...به اندازه ی یه خواهر واقعی برات خوشحالم ...برای نامزدیت ..برای مراسم عقدی که در پیشه حتی برای جشن عروسی که در آینده باید منتظرش باشم ...دورم ازت اما با هر لبخندت از ته دل خندیدم و با هر لحظه پر از استرست دل منم فشرده شد ...روزی هزار بار خدا رو برای خوشبخت شدنت به حق علی بن موسی الرضا قسم دادم ....روزی هزار بار خودت و همسرت رو سپردم دست چهارده معصوم و ازشون ضمانت خوشبختت رو خواستم ...خدا کنه یه روزی تو هم از شنیدن خبر ازدواج ما فقط به همین اندازه خوشحال بشی !!!
پ .ن 1: خدا ..خواستم بهت بگم خیلی دوست دارم ...منو ببخش اگه گاهی کم طاقت میشم مثل همین چند شب پیش ..اون وقت تمام کم و کاستی های دنیا رو میندازم گردن تو خودم رو بد شانس می بینم ...و کمی هم جویده جویده به درگاهت ناشکری میکنم ...اون وقت تو در عرض دو ساعت ...همه چیز رو مو به مو برام درست میکنی انگار که نه انگار قبلش اتفاقی افتاده ...من مطمئنم سرنوشتم رو " زیباترین " و " بهترین " نوشتی ..مگه اینکه حضور خودت رو توی زندگیم ..موقع نوشتن سرنوشت نا دیده گرفته باشی :) پ .ن 2: ایمان دارم که آگاهی ..از همین چند خط ناقبلی که برات نوشتم ...که از صبح هر کسی که دیده اشک توی چشماش جمع شده و احسنت و آفرینهاش بالا گرفته ...فردا برای من روز بزرگ و مهمیه ..اما باکی نیست وقتی همه چیز رو بیمه ی تو کردم وقتی با صدای بلند با چند خطی که برای تو نوشتم شروع میکنم ...با تو آرومم ...همه چیز رو توی این روزها سپردم به خودت ...چون تو رو دارم غمی نیست ...این روزها که دلتنگ حرمت هستم بیش از همیشه حضورت رو حس میکنم...پناه همه ی خستگی هامی ..که لبخند به لب میشم هر وقت که تو رو به ذهن میارم ....همه ی دلخوشیه منی ...عشق میکنم با این چند خط ...با همین چند واژه ی آخری که بعد از کلی ابهام آفرینی میگم " به آستان ملکوتی ثامن الحجج حضرت علی بن موسی الرضا (ع) " ...میدونم اتفاق دو روز پیش یک نشونه بود ..که منو تا عمق وجودم خوشحال کرد ..سرت سلامت عشق ِ من :)
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 0:57 ] [ مهسا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] |