تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
خیانت در امانت
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی 1388 توسط مهسا |
 

دقیقا یک سال و یک روز از اولین پستی که توی یک وبلاگ نوشتم میگذره ... و حالا  پس از این مدت و در اولین ساعات تاسوعای حسینی دارم اولین پستم رو توی وبلاگ یه شخص دیگه مینویسم ......

میخوام بهش بگم که دیروز منظور من چیزی نبود که از حرفام برداشت کرد ... اما جفتمون خوب میدونیم که وضعیت تعریف چندانی نداره ....

پ.ن.۱: میگم جالبه آدم بیاد وبلاگش رو باز کنه و ببینه  ........

پ.ن.۲: از اون جالب تر اینکه بیاد کامنت هم بذاره ..... ها ها ها ....... 

پ.ن.۳: از همه دوستان خواهش میکنم من رو بخاطر این کارم سرزنش نکنید .

پ.ن.۴: تو این روزای عزیز از طرف خودم و صاحب اصلی این وبلاگ التماس دعا دارم ....

پ.ن.۵: ضمنا این وبلاگ حک نشده .... حرف در نیارید پشت سر وبلاگ مردم الکی .....

پ.ن.۶: مهسا جان شرمنده

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد !!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط مهسا |

من و تو ...و شب یلدا

 میگم میشه دیگه اینجوری نبینمت ؟..می پرسه چرا ؟؟؟...میگم چون با این تیپ اصلا دلم نمیخواد یکی سر خودم بیارم ، میخنده و میگه ..چشم بانو ..چشم  !! بعدحس شعر و شاعریش با حس بد جنسیش یهو با هم فوران میکنه :

 " یلدا جونم کجایی ؟؟...یلدا چه بی وفایی " ..از حاضر جوابی هاش خنده ام میگیره ...شام اون سالاد الویه ی محبوب منو میخوره ...منه بیچاره هم با زور و اجبار آبگوشت دلخواه اون رو ...به این میگن تفاهم بعدش اون میشه "جناب " ..منم میشم " سرکار خانوم "....حرف میزنیم و از تحریم های مامان میگه و من بهش میخندم و به شکمی که هیچ تحریمی نتونست متوقفش کنه ... صدای زنگ در خلوت یلداگونه ی ما رو بهم میزنه ...4 تا مهمون خیلی دوست داشتنی سر زده میان سراغمون ..میخوان شب یلدا رو با ما بگذرونن ..با اینکه بی خبر اومدنشون چندان به دلم نمی شینه اما یلدا بدون مهمون که نمی چسبه ؟ ..می چسبه ؟؟؟...پس ازشون حسابی استقبال میکنم ..میگیم ..میخندیم...از خاطره هامون میگیم ...حتی بین اون حرفهامون دلی هم به امام رضا میدیم ...تبرک اونجا میشه نقل محفل ما ...بستنی میخوریم ...میوه ...آجیل ..ساعت 11 میشه و با یه عالمه مهربونی میرن ..تند و تند ظرفها رو میشورم و آشپزخونه رو مرتب میکنم ...با سر زده اومدن مهمون ها پیش بینی هایی که واسه این شب کرده بودیم ..بر باد میره ...کارهام تموم میشه .. حالا دیگه با کمال راحتی و بی هیچ کلاس گذاشتن و آداب و رسومی ..می شینم پای آجیل ها ...اول تموم بادوم ها ی شور و خوشمزه رو میخورم ...بعد هم پسته و فندق ...تنها چیزی که باقی میمونه گردوهاست ...بهم میخنده ...و گیر میده به خوردنم ...وااااای مهسا تو که اینجوری نبودی ..تو که هیچی نمیخوری ..چی شده امشب ؟ ..چاق میشی ها ..سر به سرش میزارم ..حالا دیگه من از حرفهاش خنده ام گرفته !!!

 پفک ها و چیپس ها و چی پلت ها بد جوری چشمک میزنن ...میرم سراغشون ....اول کلی برام از مضرات پفک میگه ...که وای بده ..عیبه ..زشته ...اما بعد روی 4 تا دونه پفک ناقابل عین بچه ها میفتیم به جون هم ....سرعت دویدنم رو زیاد میکنم ...بی فایده است آخرش منو اون گوشه ی اتاق گیر میندازه ...صندلی میشه حامی چوبی من ...میخنده و میاد طرفم ...از بد جنسی هاش خنده های خودمم بالا گرفته ..و تسلیم میشم ..تمام پفک هام به غارت میره ..حتی به اون یه دونه ای که توی دستم مونده هم رحم نمیکنه ...براش اخم میکنم ...پفک ها رو میگیره طرفم و میگه ..." یکی تو ...دو تا من " ..با دنیایی از شیرینی های کودکانه با هم پفک میخوریم ...اما  چی پلت ها و چیپس ها عادلانه تقسیم میشن !!

 حالا دیگه نوبت اناره ...بعد نارنگی ..پرتقال و موز ...باورش نمیشه ...همش میگه بترکی مهسا ..چقدر تو میخوری ...دقت کنید این شخص دقیقا همون شخصیه که هر وقت با هم غذا میخوریم باید صد بار بگه مهسا تورو خدا بخور ...حالا یه بار توی عمرم زیادتر خوردم گیر داده بهم ...خوردنی ها تموم میشه .. نوبتی هم که باشه نوبت " فال حافظه " ...اون نیت میکنه و من با احترام دیوان رو باز میکنم

 " ساقی حدیث سرو و گل لاله می رود ... وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود "

" می ده که نو عروس چمن حد حسن یافت ...کار این زمان ز صنعت و لاله می رود "

" شکر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند پارسی که به بنگاله می رود "

" طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر ....کاین طفل یک شبه ره صد ساله می رود "

 گیرم میدم بهش ..یالا بگونیتت چی بود ...میگه ...این یه رازه ...دست از سرش بر نمیدارم ...یکم راضی میشه و میگه ...باشه اما اول تو باید بگی نیتت چی بود ...عین بچه ها سر اینکه کی اول بگه با هم بحث میکنیم و بلاخره از زیر زبونش میکشم ...نیتم در مورد " خودمون " بود ..بعد با جزئیات برام از نیتش میگه ....اشک توی چشمام جمع میشه و میگم باورت میشه  نیت قبلی من هم دقیقا همین بود و دقیقا همین غزل در جواب تفالم اومد ؟؟؟؟ ...میخنده و من باورم میکنم  که حتی غزلیات حافظ هم در مقابل نزدیکی دلهای ما سر تعظیم فرود میارن ...میگه دوباره میخوام نیت کنم ..دوباره دیوان رو باز میکنم و براش میخونم

 " گلعذاری زگلستان جهان ما را بس ...زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس "

 بعد چشمام رو میبندم و یواشکی نیت میکنم بزار وقتی دارم توی دفتر خاطراتم ثبت میکنم ..بدونم اونی که شب یلدا روبرومه چه جوری دلش با منه ؟

 " هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ...گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک "

" مرا امید وصال تو زنده میدارد ...وگرنه هردمم از هجر تست بیم هلاک "

" نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت ..زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک "

" رود به خواب دو چشمم از خیال تو هیهات ..بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک "

 لبخند میزنم و دلم قرص میشه به تموم احساس پاکی  که حتی  حضرت حافظ هم برای توصیفش سنگ تموم میزاره ...با هم حرف میزنیم ..از خودمون میگیم ....از آینده ...از تموم روزهای سختی که پشت سر گذاشتیم ..از یلدای سال پیش که با سختی هاش تموم شد و ما به روشنی یلدای امسال رسیدیم ..از تموم لحظه های نفس گیری که تحمل کردیم و حالا تبدیل شدن به خاطره ...وقتی که مثل دو تا کوه مقاومت کردیم و از تموم راه پر پیچ و خمی که در پیش داریم و فقط  امید بستیم به لطف خدا و همراهی ها و همدلی های خودمون ساعت از دو گذشته ...ما هنوز هم بیداریم ...هنوز هم غرق حضور گرم همدیگه ایم ...و من با تمام وجودم شیرینی ملموسی  رو مزه مزه میکنم ..سهم من از شب یلدا ..از همون یک دقیقه ای که اضافه تره ..میشه محبت بی پایانش ..میشه تموم عاشقانه هایی که بین سکوت شهر  برام آروم آروم نجوا میکنه ...وقتی که حتی خون هم توی شقیقه هامون جور دیگه ای جریان پیدا میکنه ..وقتی که نفس ها هم انگار روال طبیعی خودشون رو ندارن .فقط چند ثانیه ناقابل تا 4 صبح باقی مونده ..چشمام گرم میشن ...دلم ضعف میره واسه نجابتش واسه اینکه همیشه حریم های مقدس رو حتی توی خلوت عاشقانه مون حفظ میکنه ...زاویه ی دید کم و کمتر میشه ...توی خماری خواب صبحگاهی فقط یه صدای مهربون رو میشنوم که میگه " صبح شده ..پاشو مهسا " ...و بوی عطر نون داغی که توی کل خونه پیچیده ...ما بلندترین شب سال رو با تموم ظلمتش .با مهربونی هامون به تمسخر گرفتیم ..ما بلند ترین شب سال رو با دقایقی عاشقانه .با روشنایی دلهامون به وصال سپیده ی صبح رسوندیم !!!

 پ .ن 1: تفال ویژه من به حضرت حافظ این بود :

 الا ای طوطی گویای اسرار ........................ مبادا خالیت شکر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد و جاوید ...که خوش نقشی نمودی از خط یار

به روی ما زن از ساغر گلابی ........... که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود اینکه زد در پرده مطرب ...که می رقصند با هم مست و هوشیار

 پ .ن 2 : سجاد عزیز ...نوشای مهربونم ..آرش دوست داشتنی ..شادی گلم ...برای فال حافظ  هاتون ممنون مرسی  شب یلدا ..اونم وقت تفال ..بیادم بودید !!

 پ .ن 3: خوشبختی یعنی ...همون یک دقیقه اضافه ای که تو با عاشقانه های زندگیم جمع میزنی ...یعنی بادومی که بین آجیل ها تلخه ... اما انقدر لا به لای شیرینی لحظه هامون گم میشم که طعم تلخش از هر شیرینی برام  شیرین تر میشه ...خوشبختی یعنی تموم یلداهایی که تو باشی !!

ماست موسیر ...تحقیق ...یلدا !!!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط مهسا |

چند روزه هوس ماست موسیر شوشتر کردم ...امروز با خودم گفتم من که کیلومترها از اونجا فاصله دارم لااقل خودم پاشم برم از این پاستوریزه ها بگیرم ...اَه ..اَه ..اَه ...اینم ماست موسیر آخه ملت میخورن ؟؟؟ به اینم میگن ماست موسیر ؟؟؟؟...به جان خودم تمام این ماست رو زیر و رو کردم اما یه دونه موسیر توش پیدا نکردم ..بابا پودر موسیر میریزن توش وگرنه موسیر نداره ...اَه ..اَه ...اَه ...ماستشون هم که ماسته گاوه ...نه ادویه ای ..نه پودر گل سرخی ..نه یه ذره آویشن ...نه چند تا دونه فلفل قرمز تند من نمیدونم روشون میشه اسم اینو بزارن ماست موسیر ؟؟؟ ...یه دونه قاشق از ماست موسیر شوشتر بخوری تا یه روز مست میشی ...نمی دونید چقدر خوشمزه است ...با ماست میش بختیاری ...با کلی ادویه و چاشنی های خیلی خیلی خوش عطرو خوشمزه  ..با یه عالمه موسیر ....با کلی فلفل قرمز تند ...وااااااااای دلم ....عطرش رو از چند متری استشمام میکنی ..این پاستوریزه ها که محض رضای خدا یه دونه موسیر هم نداشت چه برسه به عطر  ....حیف پول ..اَه ...اَه ..اَه  !!!

 بعد هم من امروز نشستم خونه ...پای این تحقیق هام دیگه چیزی ازشون باقی نمونده ...باید زود تحویل این استادهای جیزجیز شده ام بدم ...ای خدا یعنی من می بینم اون روز رو که از شر این تحقیق هام راحت بشم ؟؟؟ ...تازه 60 صفحه هم درس خوندم ...باورتون نمیشه نه ؟؟ ..میدونم من خودمم هنوز باور نکردم ....چیز زیادی تا امتحانات ترم باقی نمونده ..واسه همین من بعد از سه ماه خوش گذرونی کردن ..تازه دارم درس میخونم .یعنی می دونید اصولا واسه من سال تحصیلی از شب اولین امتحانم شروع میشه ...تازه هی به خودم دارم وعده وعید میدم ..که شاید مثلا  اینجوری شد و امتحان های دانشگاه لغو شد مثل ترم پیش ...که البته بعدش دهنمون سرویس شد ..اما خب عوضش من فرصت بیشتری واسه درس خوندن پیدا میکنم !!!

 دیگه اینکه  ما امشب با هم میریم بیرون ...البته زود برمیگردیم چون من کار دارم ...راستی ما کلی واسه شب یلدا نقشه کشیدیم ... یلدای پارسال یادتونه ؟؟ ..اون نبود ...اون ور آبها بود ..تمام اون شب چشمم فقط به گوشی بود تا تماس بگیره ...اما خب بازم خوش گذشت ..یعنی با سوپرایزهاش نزاشت که بهم بد بگذره  ...وقتی یاد پارسال میفتم تنم میلرزه ..اما عوضش امسال دیگه بی هیچ ترس و لرز و یه ذره ناراحتی از غم نبودنش هست ..عوضش ما امسال یه جوری متفاوت تر از بقیه قدر این شب رو میدونیم ...آآآآخیش ...یلدای امسال رو چه شود ...دلم ضعف میره واسه نقشه هایی که واسه هم کشیدیم ...فقط خدا کنه یه چیزی یه ذره دیرتر شروع بشه ..حوصله ی شروع شدنش رو اصلا ندارم ..همچین اون ته دلم قلقلکم میده وقتی به شب یلدا فکر میکنم ..کلی بساط بخور بخور آماده کردم !!

 شرکتشون از چند ماه پیش بهش بدهکار بود ..که امروز خوشبختانه بهش دادن ...اصولا چندان از مدیرعامل و بعضی از همکارهاش دلخوشی نداره ...حسرت موند به دلم یه بار با احترام ازشون یاد کنه البته فقط نسبت به چندتاشون اینجوریه ...هرچند همین چند تا هم کلی سوژه ی خنده ی ما هستن ...امروز که  طلبش رو بهش دادن ..مثلا خواست ازشون با احترام حرف بزنه ..با اون لحنش میگه : بی شرفها امروز بلاخره طلبم رو که از تیر ماه بود دادن ..دستشون درد نکنه

 پ .ن 1: پیشاپیش یلدای همتون مبارک ...الهی عمرتون به بلندای شب یلدا ..و .دلتون به روشنایی وصال سپیده ی صبح باشه  ... من وقت دونه کردن انارهای سرخم بیاد همتون هستم ...شما هم اگه قابل بودم بیادم باشید ! به همتون خوش بگذره

 پ .ن 2: یه لطفی میکنید ؟؟؟...اگه زحمتی نبود ..وقتی دارید به حضرت حافظ تفال میزنید ...به نیت من هم دیوان باز کنید ...فرقی نمیکنه کی باشه ...هر کدومتون که این لطف رو کرد ممنونش میشم !!

 پ .ن 3: آخ گفتم فال حافظ ...خیلی دلم میخواد بدونم در جواب نیت خاص و مشترکمون چه غزل عاشقانه ای  رسوا میشه !!!

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود !!!
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط مهسا |

شنیدین میگن تعارف اومد و نیومد داره ؟؟ ..آقا من 4شنبه  یه تعارف زدم و اومد ...و روز  جمعه یعنی امروز 12-13 نفری واسه ناهار  مهمونم شدن ..میدونید 12-13 نفر غول بی شاخ و دُم مهمونت باشن یعنی چی ؟؟ ..یعنی فاجعه ...حالا هی می گفتم والا این تعارف من به قول ما جنوبیا تعارف شوشتری بود چرا باور کردن آخه؟ ... یه غلطی کرده بودم که خودم حسابی وار رفته بودم توش هر کی می فهمید چه سوتی دادم اولین چیزی که می گفت این بود " لال شی مهسا " ...راست می گفتن خب سر و زبون مبارک بود که  کار دستم داد وگرنه  دانشجوی مملکت رو چه به مهمون داشتن ؟؟؟

 ۴شنبه واقعا داشتم منفجر میشدم ..مثل آدمی بودم که توی کار انجام شده ای قرار گرفته ...یه پست در موردش نوشتم که انقدر استرس داشتم که حال ثبت کردن واسم نمونده بود ...12-13 آدم دوست داشتنی با ذائقه ای کاملا سنتی ... و 2 تا آدم که بنا به دلایلی رژیم غذایی خاصی داشتن ...وقتی میگم ذائقه ای سنتی یعنی غذا باید یه چیزی تو مایه های فسنجون باشه !! " فسنجون" پیشنهاد مریم بود ..اما من سابقه ی فسنجون درست کردن نداشتم و میترسیدم گند بزنم بهش ...پس زحمتش رو مریم کشید ....البته منم کمکش کردمااااا ...بخاطر اون دو نفر ..تصمیم گرفتم جوجه رو هم ردیف کنم ...بعد مامان که از راه دور کنترل میکرد گفت فسنجون چرا ؟؟؟؟ شاید از فسنجون خوششون نیاد ... و رسما دهن مبارکم سرویس شد و قورمه سبزی هم به لیست غذایی سنتی پسند اضافه شد ....کاملا معلومه که چقدر اوضاعم بهم ریخته بود ؟؟؟

 فسنجون و قورمه سبزی رو از آخر شب ( پنج شنبه ) آماده کردم و گذاشتم روی شعله ی کم تا خوب جا افتاده بشه ... امروز صبحم از کله ی سحر خونه رو تمیز کردم ...بعد پلو رو پختم و جوجه ها رو آماده کردم ...سالاد رو خیلی خوشگل تزیئن کردم ..و بقیه ی کارها هم تند و تند ردیف شد ...دوست داشتم سنگ تموم بزارم ...نه بخاطر خودم بخاطر سربلندی عزیزترین هام ...گرچه خاطر مهمون ها هم برام عزیز بود !!

و بلاخره اومدن ...خوشبختانه بعد از اون همه چک کردن و نذر و نیاز ...غذاها خوب شده بود ...اینو از خوردنشون می فهمیدم....بعد هم میوه و شیرینی و چایی ...جمع صمیمانه ای بود ...گفتیم ..خندیدیم و خوش گذشت ...بعد از کلی دل و قلوه دادن ...خوشحال و راضی رفتن ...نزاشتم بهشون بد بگذره ..به قول خودشون انقدر بهشون خوش گذشته بود که دل نمیکندن برن ...من خسته ام .از چهارشنبه دنبال خرید کردن و این چیزهام ..تا همین الان ظرف شستم ..آشپزخونه افتضاح بود ...تمامش رفته بود رو هوا ...همه چیز رو جمع و جور کردم و گذاشتم سر جاش !!

این مهمونی تقریبا اولین مهمونی بود که تمام مسئولیت ها گردن خودم بود ...همیشه از یه جایی باید شروع کرد ... " اون " این روزها گیر میده بهم ...شاید اونم اصرار داره کم کم آماده بشم ...این مهمونی نقطه ی شروع بود ...خدایا ..جای امیدواری هست ؟؟؟

 پ .ن 1 : من مهمون نواز هستم اما الان واقعا تو موقعیتی نبودم که بخوام کسی رو دعوت کنم ...به هرحال تعارف کردم و موضوع جدی شد ...و وقتی جدی شد اولین جمله ای که به خودم گفتم این بود که " لعنت به دهانی که بی موقع باز شود " ...." عنوان " این پستم بیاد اون لحظه ی خنده دار و البته دردناک بود

 پ .ن 1 : الهه رفیق شفیق چندین ساله  دبیرستان و هم دانشگاهی این روزها  ...تقریبا تنها کسی بود که میدونست 4 نفر از مهمونها کاملا با خواست قلبی و از روی غرض و با دلیلی خاص دعوت شدن !!!

 پ .ن 2: خدایا ...جسارتاَ ..من فکر میکنم به سمعک نیاز پیدا کردی ...اینو دست کم از این یکی- دو تا موردی فهمیدم که منو دقیقا تا 80% راه فرستادی ..اما برای 20% بقیه اش کمکم نکردی ..حرفی نیست ازت دلخور نیستم ..احتمالا دعای منو تا نصفه فهمیدی !!

 پ .ن 3: مامان کجاست این زن ذلیلی های شازده اش رو ببینه ؟؟؟؟؟

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی !!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط مهسا |

یه طبقه بالاتر ... واحد شماره ی 4 ...یه حاج خانومی زندگی میکنه ..که هر وقت می بینمش یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم میفتم ...مهربونه  و دوست داشتنی ...و البته تنها ...بعد از مرگ همسرش ..شازده پسر هاش خونه ی پدری رو که ظاهرا یه خونه ویلایی خیلی خوشگل و بزرگ بوده رو فروختن و پیرزن رو از محله ی قدیمی و اون خونه و همسایه هایی که سالها باهشون انس گرفته بود جدا کردن و   به یه آپارتمان 60-70 متری فرستادن ...بعد هم تاکید کردن که هر روز به مادر سر میزنن که البته سر نزدن و هر روز نیومدنشون رو با انواع و اقسام بهانه ها  موجه می کنن و پیرزن بیچاره که چشمش به در هست تا یکی از شازده ها بیاد سراغش !!

 اولش من و مریم همش می گفتیم چه بی معرفتی هایی هستن اینا ! ..اما راستش من گاهی با خودم میگم بازم گلی به جمالشون که پیرزن تنها رو نفرستادن خانه ی سالمندان ..همین که لا اقل یه  خونه براش جور کردن هر چند بین خودش و دلبستگی هاش کلی فاصله انداختن اما باز هم از اونایی که پدر و مادر رو زود راهی خانه ی سالمندان می کنن ..معرفتشون بیشتره ..حالا هر چقدر هم که  بهش کم سر بزنن ...همین جای امیدواری میزاره که انقدر هم مادرشون رو فراموش نکردن !!

 اولین روزی که وارد مجتمع شد رو فراموش نمیکنم ...تا وقتی بازار اسباب کشی گرم بود که بچه هاش می اومدن و می رفتن ...اما بعد از اسباب کشی دیگه خبری از این بازار گرمی نبود ...کم کم باهاش آشنا شدم ... گاهی می دیدم در خونه رو باز میزاره ...اولش گفتم به من چه اما بعد گفتم شاید مشکلی داره و وقتی ازش پرسیدم ...چرا در رو باز میزاره ...گفت احساس خفگی میکنم ...گاهی  یکی – دو ساعتی میزارم در همینجوری باز بمونه ...حال و هوای خونه عوض شه ..چقدر دلم واسش سوخت ..راست میگه خودم تجربه اش رو دارم ...وقتی سالها توی یه خونه ی ویلایی زندگی کنی و یهو محدود بشی به یه آپارتمان نقلی احساس خفگی به آدم دست میده ..تازه من جوون هستم و یه جور راحت تری با این قضیه کنار میام ..فکرش رو کنید این پیرزن که عمرش رو توی خونه ویلاییش گذرونده چه جوری تحمل میکنه !!

 چند بار دعوتم کرد برم خونه اش ...یکی – دوبار بیشتر نرفتم ...خب رووم نمیشه ...بعضی وقتا هم جور نمیشه ...تا همین چند روز پیش که همدیگه رو دیدیم ...گفت مهسا این طنز مسافران رو می بینی ؟؟ ..گفتم اگه فرصت داشته باشم آره ..گفت دیدی این همسایه ها چه جوری با هم رابطه دارن ؟ ..منم دوست دارم اینجوری باشیم ...بعد من با خودم قرار گذاشتم ارتباطم رو باهاش بیشتر کنم ...امروز اومد در خونه و گفت دارم خونه رو تمیز میکنم و لباس هام رو هم خواستم بشورم دیدم ماشین روشن نمیشه ..مهسا میای ببینی علتش چیه ؟؟ ....منم رفتم ..دیدم بنده خدا اصلا ماشین وصل نشده به برق ..پیری هست و یه عالمه حواس پرتی ...هیچی بهش نگفتم تا حواسش نبود زود زدم به پریز برق ...و گفتم هیچ مشکل خاصی نبوده و تمام سر و ته قضیه رو با اینجور حرفها که کلا وسایل برقی  زیاد بازی در میارن و معضلات خودشون رو دارن و اینجور حرفها  تموم کردم ...دلم نمی خواست بهش بگم علت روشن نشدن حواس پرتیش بوده ...یه موقع ناراحت بشه !!!

 بعد هم  خودم دست به کار شدم ...و کل خونه رو واسش برق انداختم ... و همه چیز رو براش مرتب کردم دلم نیومد ولش کنم به امان خدا ...اصلا درست نبود ...من با این قد و قواره اونجا باشم و پیرزن با پا دردش دنبال تمیزی خونه باشه .یکی – دو ساعت براش وقت گذاشتن نه به جایی بر میخورد نه چیزی از من کم میکرد !!..از کله ی سحر بیدارم ..امروز روز پرکاری بود...با وجود خستگی هام ..اما انقدر دعام کرد که خستگی از تنم زد بیرون ...تا وقتی برگشتم خونه هنوز صدای دعا کردن هاش رو می شنیدم ...چه لذتی داره وقتی دعای خیر یکی بدرقه ی راهت باشه ..امشب با تمام وجودم یه حس خوب رو تجربه کردم !!!

 پ .ن 1 : خدایا  !!مرسی واسه اینکه دائم روی منو کم میکنی !!

 پ .ن 2: گاهی وقتا ... توی اوج  سرمایی که اطرافت رو احاطه کرده ..فقط یه حضور کافیه تا گرم بشی ... امشب سرخ شدم از گرما !!!

سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس ... تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها !!
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط مهسا |

اون روز کذایی هیچ وقت یادم نمیره ...هنوزم وقتی اون روز میاد توی ذهنم ..خدا رو قسم میدم اون لحظه هایی که ما تحمل کردیم رو کافر هم تحمل نکنه ...وقتی بی خبر رفت پروژه ...نزاشت من بفهمم که مثلا ناراحت نشم ونکنه بهم بد بگذره ...که نکنه اذیت بشم ...روز قبلش تا دیر وقت با هم بودیم ...چقدر باهام حرف زد ...چقدر توصیه ....فکر کنم دست کم یه هزار باری بهم گفت " مهسا ! مواظب خودت باشی " نکنه از درس و مشقت عقب بمونی ..دختر خوبی باشی ...و هزار حرف و جمله ی دیگه که دلم نمی خواد همش رو اینجا بگم ...عین آدمایی که انگار زبونم لال دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمی بینن ...اما من حالیم نشد ...یعنی انقدر زیرکانه و ماهرانه رفتار کرد ..که نفهمیدم ... یکی دو روز بعدش ...هرچقدر ازش میخواستم همدیگه رو ببینیم ...هر بار برای ندیدن بهانه جور میکرد ...اون شبی که به رسم عادت تا دیر وقت با هم حرف میزدیم ...صداش یه جوری بود ...چند بار پرسیدم چیزی شده ؟؟ ...اما بازم چیزی دستگیرم نشد ...تا فرداش که همون روز کذایی بود ...دیگه خیلی ازش شاکی شده بودم ...تا تماس گرفت ...شروع کردم ازش گلایه کردن ...حرف میزد اما من هنوزم نمیدونستم فرسخ ها از تهران دوره ...وقتی فهمیدم که تنم یخ زده بود ...هق هق گریه های من و فریاد زدن های اون و مهسا صدا زدن هاش ...عین  فیلما... اما غصه ی ما اون لحظه حتی از فیلم ها هم بیشتر شد وقتی که دقیقا همون موقع آنتن اون قطع شد و هر کدوم در تب و تاب اون لحظه ها به معنای واقعی سوختیم ...انگار لال شده بودم ...تند و تند اشکهام می اومد معلوم نبود دیگه کی همدیگه رو می بینیم !!

اون روز ...از شنیدن هر جمله ای که توش " نفت ...گاز ...پتروشیمی " بود عق میزدم ...اون روز تمام رشته های مهندسی رو ظالمانه به فحش کشیدم ..واقعا حالم خوب نبود ...حتی به شعور خودم هم رحم نکردم وقتی یادم می اومد روز قبل از رفتنش اون همه ..ساعتها باهام حرف زد اما من هیچی نفهمیده بودم... شرایط 180 درجه تغییر کرده بود ...روزها نمی شد تماس بگیره ...حتی اگر می شد هم من نمیخواستم  ...شرایط پروژه و اون دوره خیلی سخت بود ...باید استراحت میکرد و روزها به وقت ما می خوابید  ...اما در عوض من شبها بیدار می موندم ....گاهی 12 شب ..گاهی هم 2 یا 3 صبح تماس می گرفت ...بیشتر ارتباطمون شد ایمیلی ..خیلی سخته مگه نه ؟؟ ...یکی دو روز اول اصلا  تماس نگرفت ...مجبور شدم ایمیل بزنم ...اولین جمله ی ایمیلم دقیقا این بود "  سلام ..بی معرفت " ...نوشتم بی معرفت ..چون من بی خبر رفتنش رو پای بی معرفتیش گذاشته بودم ...نگران هم بودیم ..اما حیف که تموم دلواپسی ها توی فاصله هامون خلاصه می شد ...و این وضع بیشتر برای من گرون تموم می شد ...چون میدونستم با آدم مغروری طرفم که از دلتنگی هاش هیچی نمیگه ...و معلوم نیست دور از خونه و خانواده چه جوری بهش میگذره ...گاهی توی ایمیل هاش و تماسهاش می گفت خواب بد دیده ...میدونستم وقتی شب ها کابوس و خواب بد می بینه ..یعنی فکرش مشغوله ..دلتنگه و دلواپس ...توی تموم اون مدت یه شب بلاخره حرف زد و سکوت رو شکست ...اون وقت بجای خنده های همیشگی  صداش می لرزید و خطوط ارتباطی شدن گواه اشک هامون ..چه روزهای بدی بود ...توی ایمیل هامون جزئی ترین خبرها رو هم واسه هم می نوشتیم ..حتی می گفتیم که غذا چی خوردیم ...وقتی کریسمس بود براشون جشن گرفته بودن ...چه عکس هایی واسم می فرستاد ..یه میز آنچنانی که من در تاریخ عمرم هنوز نظیر اون رو ندیدم . می خواست نشون بده که مثلا خیلی بهش خوش میگذره ...که مثلا من فقط نگران خودم باشم ..اما جفتمون می دونستیم نمی تونیم واسه هم صحنه سازی کنیم ...روزهای مزخرفی بود ...من حالم بد می شد و توی دستم سرم داشتم و فشارم به زور به 9 می رسید اما وقتی تماس می گرفت چنان خودم رو سالم و سلامت نشون میدادم که اینبار اون دلواپس نشه ... بعد از چند مدت چشم انتظاری یه بار تماس گرفت و چنان با ذوق و شوق خبر اومدنش رو داد که داشتم پرواز میکردم ..خودش هم خیلی خوشحال بود اما دو روز بعد گفت همه چی کنسل شده و این فاجعه ی اون روزها بود ...یک افتضاح روحی ...جفتمون توی سخت ترین شرایط بودیم ....چقدر ظالمانه روزها می گذشتند ...خیلی اتفاق ها افتاد که ترجیح میدم بقیه اش رو روزی بنویسم که  قصه ی خودمون اینجا ثبت میشه ...وقتی اون چند ماه گذشت و دوره هاش تموم شد ...انگار تازه متولد شده بودیم ...انگار زندگی یه جور دیگه چشمک میزد ...اون روزها گذشت اما من یه ترس بزرگ رو هنوز هم توی وجودم دارم ..ترس تکرار شدن اون روزها ...ترس تکرار شدن روزی مثل روز قبل از رفتنش که تا دقیقه ی نود با هم بودیم و  از همه چی حرف زدیم کلی توصیه اما انقدر ماهرانه برخورد کرد که نفهمیدم ...کلا  دقایق ما  در طول روز از 2 حالت خارج نیست یا با همیم ..یا تلفنی حرف میزنیم ....دیشب حوالی ساعت 10 -11 بود که تماس گرفت ..خیلی عادی برخورد کرد اما احساس کردم یه جوریه ...اصلا داشتیم در مورد یه چیز دیگه حرف میزدیم ...که یهو بی مقدمه گفت ..مهسا ! یه دقیقه به حرفهام گوش کن ..ببین چی میخوام بهت بگم ...فکر کردم باید حرف مهمی باشه .ساکت شدم و ادامه داد ." میخوام بدونی هرجای دنیا که باشم لحظه ای نیست که بیاد نباشم ...همیشه ..همه جا ..جای تو اینجاست توی دلم " ... نمی دونید شنیدن این حرفها از یه آدم بسیار مغرور ..اونم بصورت ناگهانی و بدون مقدمه چینی ..چه طعمی داره ..اما حیف که طعمش واسه من یکم ترش بود ...یاد اون شبی افتادم که می خواست بره ..که بهم نگفت ..و اون ترس و وحشت  لعنتی توی کل وجودم قوت گرفت ...و به طبع اشک هایی که دونه دونه می اومد ...تموم جمله هایی که پشت سر هم تکرار می شد " راستش رو بگو نکنه خبری شده ؟ ...میخوای بری جایی ؟؟ ..پروژه ای چیزی ؟؟ " ..مدیر عاملتون چیزی بهت گفته ؟؟؟ ..نکنه بازم بی خبر میخوای بری ؟؟ "  و اون بنده خدا که به عالم و آدم  قسم میخورد که هیچ خبری از رفتن نیست ...همینجوری این رو گفته ...که البته بعدا  در مورد " همینجوری " گفتن هم توضیح داد و معلوم شد جناب مغرور خان انقدر هم همینجوریه همینجوری حرف نزده ..طفلکی فکر کنم با اون وضع من دیگه پشیمون شده که ناگهانی  حرفی بزنه !!

میخوام غلبه کنم روی این وحشت این ترس ..روی این ترسی که طعم شیرین ترین لحظه ها رو ترش میکنه !!!

 پ ن : وقتی برام توضیح میدی و از احساسی میگی که با شنیدن یه صدا یهو توی وجودت قوت میگیره ...و رشته ی افکارت رو از هم گسیخته میکنه و تمام 30 و چند ماهگی  تو رو با یه خجالت جذاب ترکیب میکنه ...انگار حتی نگاه آسمون هم بهم کمی رنگ حسادت داره ...خوبیه آدم های مغرور به اینه که اجابت های بزرگی دارن !!!

نم نم بارون بر دشت و بهارون بارون می بارَ ..عشق دلدارُم ...در بین دلدارون ...یارُم میایَ
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط مهسا |

توی این چند روز اگه بخوام یکی دو تا اتفاق رو  فاکتور بگیرم ..انصافا خوش گذشت ...اما این کنسرت رفتنمون لامصب یه چیز دیگه بود ...از مدتها پیش به مسعود گفته بودم اگه " وحید تاج " کنسرت داشت ...حتما خبرم کنی که هر طور شده بریم ..حالا بخاطر این چند روز تعطیلی  توی سه شب با گروه " سروشان "  کنسرت داشت ...مسعود هم می گفت بخاطر روز دانشجو میخوام  یه جایی ببرمت که کلی بهت خوش بگذره و یه شام توپ هم دور هم باشیم ..نگو این جا .همون کنسرت بود که از مدتها قبل مسعود به فکرش  بوده ..اما دریغ از گیر اوردن یه بلیط  ...بلیط نبود که ...بعد از کلی پیگیری کردن ...آخرش مسعود  با پارتی بازی بلیط گیر اورد  ...اون روز از صبح رفته بودیم باغ ..اونجا هم با کلی مسخره بازی در اوردنمون خوش گذشت ...و برگشتیم خونه ..لباس هامون رو عوض کردیم ..و با مسعود و علیرضا و مینا و مریم و منصور  رفتیم بیرون و  کنسرت !!

 خیلی شلوغ بود ... حالا این وسط مسعود و علیرضا هم گیر داده بودن به پارک کردن ماشین ها ... و چهار ساعت توی پارکینگ چرخیدیم .تا پارک کردن ..حالا مصیبت بعدی بوت های من بود ...کلا مجتمع فرهنگی  معماری قشنگی داره ...پله هاش مثل پله های معمولی نیست ...یعنی اصلا پله نداره ...تصور کنید مثل یه شیب میمونه که صافه و همونجوری ازش رد میشی ...بعد توی این شیب واسه اینکه کسی نیفته...سطحش رو یه جورایی ناهموار کردن و از اون صافی مطلق در اومده ..ای بابا آقا جان من اصلا نمیدونم چه جوری توصیفش کنم ..ول کن بابا ...همین رو بگم که با این پاشنه های باریک بوت های من احتمال  سُر خوردنم ( لیز خوردن ) 100% بود ...حالا سر خوردن خودم به جهنم اگه اینجوری می شد هرکی هم جلوی من بود میفتاد ...همه داشتن عجله میکردن برن داخل ..منم عین یه بچه ی چند ماهه تاتی تاتی کنان میرفتم پایین ..یعنی سوژه ی خنده ای شده بودها ..خودم غش کرده بودم ..مشکل فقط پایین رفتن بود و گرنه واسه بالا اومدن مشکلی پیش نداشتم ... فقط به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا یه بوت اینجوری گرفتم ...اعتراف میکنم که فقط خوشگلیشون چشمم رو گرفت وگرنه کلی دردسر دارن !!... رسیدیم به سالن ...خوب شد کلی آدم بسیج شده بودن که راهنماییمون کنن وگرنه صندلی پیدا کردن هامون هم یه سوژه ی دیگه خنده میشد !!

 بلاخره نشستیم ...شنیده بودم همیشه از کنسرت هاش استقبال فوق العاده ای میشه اما خداییش فکر نمیکردم تا این حد باشه ...اولش با گروه سروشان شروع شد  کمانچه زدن آرش کام ور ...با تنبک نوازی سهیل رزاقی ..واقعا بی نظیر و هنرمندانه بود ...بعد از چند دقیقه " وحید تاج " خواننده و البته همشهری من  و " مهدی رستمی " نوازنده ی سه تار به جمع اضافه شدن که  تا وارد صحنه شدن صدای دست زدن ها یکم از اون حد طبیعی بالا گرفت ..ما هم که دزفولی و روی همشهری هامون غیرتی !!!

 همه رفته بودن توی حس ...صدای نفس کشیدن کسی هم بالا نمی اومد ...فقط هر از گاهی صدای پیر مرد ردیف جلو بلند می شد که می گفت " به به " ...آقای تاج هم تازه اون چهچهه زدن هاش شروع شده بود ...که یهو برق ها رفت ... همون لحظه توی  همون یکی دو ثانیه ی اول همه  شوکه شدن ...گفتم الانه که صدای جمعیت بالا بگیره ..اما  یهو یه آقایی با صدای بلند گفت ..به افتخارش ..و همه بی هیچ حرفی به احترامشون کلی دست زدیم ... هیچ کس هم سالن رو ترک نکرد ..دم این همشهری هام گرم ..همه واسه اینکه  آقای تاج همچنان به کارش ادامه بده و  تاریکی نظم سالن رو بهم نریزه ...همه با هم موبایل هامون رو روشن کردیم .و گرفتیم به طرف صحنه و هنرمندان گروه ...توی اون لحظه بی اغراق با نور همین موبایل هامون ...توی دل تاریکی ...صحنه ی خیلی قشنگی ایجاد شده بود !!!

 بلا خره بعد از چند دقیقه هم با هماهنگی مشکل برق شد ..آقای تاج هم کلی از همه تشکر کرد و گفت از همتون ممنونم که با وجود قطعی برق بهمون آرامش دادین ..و تا این رو گفت اینبار برق سالن قطع شد دیگه من خودم خنده ام گرفته بود ...البته خب این قطعی برق گرچه توی جنوب ما کاملا طبیعیه ..اما خب علت بیشترش این بود که ما همون موقع که توی سالن بودیم ..بیرون طوفانی به پا شده بود و به شدت باد و بارون بود ...و همین اختلال ایجاد کرده بود ..به هرحال به چند دقیقه هم نکشید که مشکل سالن هم حل شد و تمام اینها چیزی از هنرمندی اونها کم نکرد ...و اتفاقا به نظر من جمع صمیمانه تر و با صفا تری ایجاد کرده بود ...سکوت عجیبی کل سالن رو گرفته بود ...من خودم اعتراف میکنم که رفته بودم تو حس ..تقریبا هیچی از پچ پچ های مینا که یواشکی یه چیزهایی بهم می گفت نمی فهمیدم .whistling..خوندن اشعار معروف بابا طاهر ...بداهه خوانی ها و مرکب خوانی ...و اشعار حافظ و ابتهاج  و اخوان ثالث و خاقانی  .....با اون حنجره ی بی نظیر ...با اون کمانچه زدن و سه تار زدن ... تنبک نوازی که عالی بود ....فضای  شور انگیزی رو ایجاد کرده بود و بعد از اتمام هر قطعه ..کل اون جمعیت با دست زدن ها و سوت زدن ها ابراز احساسات میکردن !!

 هیجان همه وقتی بالا گرفت که سرود " وطنم ایران " نواخته شد ...وقتی آقای تاج به زیبایی و با اون شدت می خوند...و همه به نوعی اون رو با هم زمزمه میکردن ... ما خوزستانی ها ..شاید یه جور دیگه اینجور خوندن ها اونم در وصف ایران درک کنیم ..چون خودمون با تمام وجودمون برای ایران جنگیدیم ...و حالا به خوبی می شد از توی چهره ی های تمام اون جمعیت ...زنده شدن کلی خاطره وقتی توی اون 8 سال برای حفظ روحیه هامون توی کوچه پس کوچه های خوزستان .. از اینجور سرودها و قطعه رو می شنیدیم و حالا هم بعد از اون همه سال توی یه شب پر خاطره ..همه با کلی خاطره ی مشترک و غیرتی که نسبت به این آب و خاک داریم ... از اتحادمون و سربلندی هامون می شنیدیم !!peace sign

 بعد از کلی تصنیف  ...آروم آروم شروع کرد با لهجه ی دزفولی خودمون ...آواز خوندن ...همچین یکم ملت داشتن جو گیر می شدن ..نشون به اون نشون که خانم مسنی  که دقیقا دو تا صندلی بالاتر از من بود ..همش می گفت "  بِرارُم !  یَ  مارش دزفیلی هم زَن  ..دِگه وِرسِم روئِم " ..( با لهجه بود شما زیاد درگیرش نشو )..حالا فکرش رو کنید این مارش دزفولی که این خانم تقاضا میکرد همون  ریتم سنتی ما بود که ما توی عروسی هامون از زن و مرد خودمون رو خفه میکنیم باهاش !!

 بعد از خوندن همون قطعه ی کوتاه با لهجه ...تصنیف گل افشان از اشعار حافظ خونده شد ...که خیلی خوشگل بود واواخر برنامه بود و مسعود می گفت دیگه بریم که  الان توی پارکینگ ترافیکی میشه ..تا بلند شدیم ..همه فریاد میزدن  باید " مرغ سحر " رو بخونی ..منم که عااشق مرغ سحر ..گفتم من نمیام  میخواد مرغ سحر رو بخونه ..که البته نخوند ...اما به جاش یه چیزی خوند که به جان خودم کسی رووش نمی شد وگرنه همه می رفتن اون وسط  با رقص کمر می رقصیدن whistling.اینم نشونش به اون نشون که وقتی می خوند تمام ردیف ما همه با هم آروم آروم پاهامون رو می کوبیدیم زمین و صدای بشکن زدن هامون بالا گرفت  ..خیلی ها همراه با خوندن آقای تاج باهاش آروم آروم می خوندن .و تمام اون جمعیت با هم دست میزدن . یه قطعه  رو به سبک یکی از سنتی ترین ترانه هایی که حتی از زمان ازدواج پدر بزرگ مادر بزرگ هامون تا همین حالا بدون استثنا توی عروسی هامون نواخته میشه رو به لهجه ی دزفولی برامون می خوند ...با اون صدای کمانچه و تار و تنبک و چهچهه های آقای تاج زیباییش دو چندان شده بود ...مخصوصا که این ترانه  در مورد دیدن یار توی بارون بود ..همون شب هم یه شب بارونی بود و این بیشتر خاطره انگیزش میکرد ...ملت جو گیر شده بودن ...وقتی تموم شد همه به احترامشون بلند شدیم و کلی براشون سوت و جیغ و دست زدیم ... انقدر عالی بود که من خودم با تمام وجود واسه هنرمندیشون دست میزدم ..خیلی خوش گذشت ..خیلی خیلی زیاد ...از اون موقع تا حالا من هزار باره دارم فیلم هامون مخصوصا این قطعه رو می بینم و گوش میکنم ...هیچ وقت این شب بیاد موندنی ..این سوپرایز بچه ها واسه روز دانشجو و دانشجو بودنم رو فراموش نمیکنم ...هرچقدر بگم بهم خوش گذشت بازم کم گفتم !!!

پ .ن 1 : بنا به دلایلی حذف شد !!

 پ .ن 2 : با وجود این بغض لعنتی ..اما خداییش امسال به بهانه ی همین روز دانشجو ..کنار عزیز ترین هام یک شب فوق العاده و پر خاطره رو پشت سر گذاشتم ...روز خودم مبارک ..ایشالا فارغ التحصیلیم ..ایشالا  دانشجوی دکترا بشم ..ایشالا اون فوق لیسانس بگیره خودم روز دانشجو براش یه کنسرت راه بندازم ...که دیگه وقتی من میرم کنسرت هی تماس نگیره که من جای خالیش رو کنارم انقدر حس کنم !!!

 پ .ن 3: آها !! ...عنوان این پست یه قسمت از همون شعری هست که به سبک سنتی ما بود و با لهجه که اساسی حال کردم باهاش !! که البته مطمئنم بیت دومش مشکل داره ..در ضمن همه ی هنرمندان گروه سروشان زیر نظر بزرگترین اساتید موسیقی تعلیم دیدن و هر کدوم برای خودشون توی نوازندگی صاحب مقام هستند ..وحید تاج هم جز نفرات برگزیده ی کارگاه  آواز  استاد شجریان بوده و مقام اول آواز کل کشور رو توی سال 86 وتوی فستیوال جهانی موسیقی مقام اول جهان رو توی سال 88 کسب کرده ...همشهری من دیگه ..ما کلا  اینجوریم !!whistling

 پ .ن 4: برای کامنت های پست قبل  شرمنده ام ...تائید میکنم بزودی !!

دیگه چه خبر ؟؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط مهسا |

هر بار به این امید اومدم سراغ بلاگفا که خاطرات عروسی رو ثبت کنم اما آخرش هم به دلایل نا معلومی  ثبتشون نمیکنم ..خیلی مسخره است که واسه ثبت کردن با خودم یهو درگیر میشم نه ؟؟؟ ...فکر میکنم خاطرات عروسی هم دارن با بقیه خاطره ها مث قصه ی آشنایی من و اون ...مث 4 سالی که  کل زیباییم رو از دست دادم و سخت ترین شرایط رو واسه برگردوندنش تحمل کردم و معجزه رو توی چهره ی خودم دیدم ..و مثل خیلی از اتفاقاتی که خیلی هم توی زندگیم پر رنگ بودن ...مثل خیلی از خاطراتی که توی دانشگاه رقم میزنم تمام شوخی ها و خنده ها اما هیچ وقت به این دنیای مجازی کشیده نشدن و فسیل شدن ..پیوند میخورن !! ...بگذریم !!

 امروز خوشبختانه بعد از کلی حرص خوردن ،  رشوه دادن ، بد و بیراه گفتن به شهرداری، ثبت ، دفتر خونه  صاحبخونه ی قبلی، معطلی توی اداره ها ، بلاخره سند خونه رو بنام خودش ثبت کرد . این رویداد تاریخی رو به خودم و خودش صمیمانه تبریک میگم . بسی خوشحالم ...وقتی سند خونه رو دیدم فکر کنم یه چند هزار باری خدا رو شکر کردم !!.... آآآآآآآآآآآآآخیش راحت شدیم !!!...الهی همه ی مستاجرها صاحبخونه بشن

 بعد هم توی همین تعطیلات عید غدیر ما دو تا عروسی داریم اولیش عروسی دختر خاله ی باباست ...که کلی حال میده این عروسی ..دومی هم عروسی پسر همسایه مونه که داماد ِ امروزه  و خواستگار دیروز ِ من ..جالبه براتون بگم عروسیش هم توی خونه ی ماست ..خیلی باحاله عروسی خواستگارت توی خونه ی خودتون باشه نه ؟؟ ..درست مثل امید ، مهدی ، محمد و حالا هم علیرضا ! همشون پسر همسایه ها بودن هر  4تا هم اومدن خواستگاریم ..هر 4 تا رو هم رد کردم  ...حالا هم عروسی هر 4 تاشون توی خونه مونه فک کن ! احتمالا برای این عروسی چون بنا به دلایلی خیلی خاطره انگیزه یه پست ویژه می نویسم !!

 دیگه اینکه مامان همون پنج شنبه که عروسی پسر خاله ام بود از بیمارستان مرخص شد وقتی صداش رو شنیدم اشک توی چشمام جمع شد ..الهی خدا  سایه ی هیچ پدر مادری رو کم نکنه ...این مدت اون بهم ریخته بود خودم کلی دلواپس بودم ...الان حال مامان خوبه و خیلی بهتر شده ... خدا رو شکر !!

 راستی باورتون میشه من هنوز " فرار از زندان " رو تموم نکردم ؟؟ .. نه به اون " لاست " دیدنم که چرت میزدم اما  دست از سر این لاست بر نمی داشتم ....نه به این فرار از زندان دیدنم که با اینکه خیلی دوستش دارم اما  به  طرز عجیبی هر بار دیدنش رو به یه وقت دیگه موکول میکنم ...البته نا گفته نماند که واقعا سرم شلوغه !!

 آها ! اینم بگم که یه موقع لال از دنیا نرم ..ما دیشب توی این وضع جوی آب و هوا  رفتیم پیاده روی ...از سرما داشتیم یخ میزدیم ..یکی نیست بگه آخه مجبورید ؟؟ ....اولش پیاده روی بود ..بعد شد تند روی ...یکم بعد تر شد ...دو میدانی ...کلی خندیدیم ..خوش گذشت  

 الانم کلی کار دارم ..اما حوصله ی انجام هیچ کدومش رو ندارم ...دارم نارنگی  میخورم ...بیژن گوش میدم ... از اون هم تا این لحظه هیچ خبری نیست ...احتمالا درگیر کارهای شرکت شده .اما  مطمئنا تا چند دقیقه دیگه تماس میگیره..منم باید یه چیزی رو توی نت سرچ کنم ...شام هم یه غذای بسیار شاهانه داشتم ...دلتون بسوزه ..نون و ماست !!

 

پ .ن 1 : انقدر واسه تعطیلی این چند روز خوشحالم که دارم منفجر میشم ....تا باشه از این تعطیلی ها !!

 

روزی که سپرده گذار شدم !!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط مهسا |

امروز رفتم بانک سپرده گذاری کردم ...نمردیم و یکم شانس بهم رو کرد چون همزمان با افتتاح این حساب سود واسه سپرده گذاری هم بیشتر شده بود ...اگه بخوام حساب پس انداز و کارتهای اعتباری و اینجور چیزا رو فاکتور بگیرم ..این اولین سپرده گذاری بود که خودم پای قرار داد رو امضا کردم ...از خودم خنده ام می گرفت ...که تا فهمیدم سود بیشتر شده  ...زود حساب و کتاب کردم ببینم سود هر ماه چقدر میشه بابا همیشه میگه اگه یه نفر توی خانواده باشه که بعد از خودم ...فکر اقتصادی داشته باشه اون تویی ..با حسابگری های من سود هر ماه یه چیزی در حدود 500 تومنی میشه ...همون جا هم واسه افتتاح حساب پس انداز اقدام کردم  ..که سود هر ماهش واسه پس اندازم باشه ... از امروز صبح که بابا فهمیده این کار رو کردم ..چند بار تماس گرفته و سر به سرم میزاره .. و میگه ...مهسا بهم وام میدی ؟؟؟

 خدا بابا رو برام حفظ کنه ...با اینکه یه حامی خیلی بزرگه و دلم قرصه که اگه فردا و پس فردا اما و اگر و مشکلی پیش اومد بابا نمیزاره آب توی دلم تکون بخوره ...اما میخوام کلا دور این سپرده گذاری و پس اندازم رو خط بکشم  و بزارم همینجوری بمونه ...نا دیده بگیرمش به هر حال زندگی  و آینده خرج داره مخصوصا که اون سر جریان خونه ... کلی درگیر قسط  و وام مسکن شده ...خرج و مخارج توی پایتخت شوخی بردار نیست ...از حالا باید به فکر بود...خوشبختانه خودمم دختر ولخرجی نیستم ..کاری هم به زندگی این و اون ندارم .خودم رو در نظر میگیرم و زندگیم ..هر چیزی رو فقط وقتی میخرم که بدونم واقعا بهش احتیاج دارم ..توی پول خرج کردن واسه چیزی که میدونم وجودش خیلی هم لازم و ضروری نیست...یه 100 تومنی هم خرج نمیکنم ...یه مدت کلا درگیر پس انداز کردن و اینجور چیزا میشیم اما عوضش فردای راحت تری داریم ...منی که میتونم کل تنوعم رو توی 3 – 4 تا مانتو خلاصه کنم ...هیچ ضرورتی نداره از یه مانتوی پنجم استفاده کنم ...شاید پول یه مانتو 40-50 تومنی بیشتر نباشه ..اما اگه همین 40-50 تومن رو بزاری روی هم توی یه مدت زمان هر چند طولانی  خودش یه پس انداز کوچولو میشه ..توی این وضع نا به سامان اقتصادی اگه امروز به فکر خودمون نباشیم فردا کسی نیست که به فکرمون باشه !!

 امروز خیلی به مامان بابام فکر میکردم ...بی هیچ حامی از نقطه ی صفر شروع کردن ..از همین پس انداز کردن ...از همین چشم پوشی روی چیزهایی که حتی شاید کم ارزش بودن ...و کم کم رشد کردن ...سخت بود اما ارزشش رو داشت ...زندگی مامان بابام بهم ثابت کرده که این راه و روشی که در پیش گرفتم نتیجه بخشه و من دلم قرصه که هم الگوی خوبی دارم و هم همراه خوبی !!

 پ .ن 1 : چند روزه میخوام خاطرات عروسی  که گذشت رو اینجا ثبت کنم ...هر بار میخوام ثبتشون کنم یه چیزی پیش میاد انگار طلسم شدن !!

 پ .ن 2: لا به لای عارفانه ها و عاشقانه های دعای عرفه  بیاد همتون بودم !!

 پ .ن 3 : شنبه ...ساعت 3:40 دقیقه ی صبح ...صدای زنگ ...بین خواب و بیداری ..اولش احتمال میدم دارم خواب می بینم ..اما وقتی دوباره تکرار میشه ..مطمئن میشم اشتباه نکردم ...یکم نگران میشم ...چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟؟ ..تو چرا نخوابیدی ؟؟ پر انرژی بی خیال سوالهام میگه عیدت مبارک ..میخوام عیدی بدم !!...میخندم ...و تمام لحظه ها تا خود اذان صبح پر میشن از عطر حضورت ..از سوپرایز ها و لحظات هیجان انگیز ...از تمام دقایقی که توی شیرینی هر کدومشون غرق میشیم... .یه صبح پر خاطره ...یه دنیا دیوونگی بی تکرار .....و زنده باد زندگی !!!

برسد به دست الهام !! : دی
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط مهسا |

هرگز نمیرد هر آنکس که دلش زنده شد به عشق ...

 اگر به زبان تمامی آدمیان و افلاکیان سخن بگویم و از عشق بی بهره باشم ... ذره ای حقیر و موجی بی خروش بیش نیستم ...اگر در تدبیر و اندیشه غرق شوم و بنیادی بر اندازم ...اگر مرغ روحم صغیر ترین ها را به  کبیرترین ها مبدل سازد ...اگر همچون شمع زبان آوری کنم و خلقی را به حیرت بیندازم ... هیچ از هیچ کس هم نیستم ...اگر از محرمان سراپرده ی وصال باشم و و از فلک سر بتابم ...اگر ترک هوش دنیوی کنم و تمام متعلقاتم را به چشم عنایتی از آخرت ببخشم و جسمم را به آتشی حتی بی شباهت به آتش ابراهیم بسپارم ...عندلیبی بی فصاحتم و به جویی نمی ارزم ... که عشق جان حقیقت است ...یک احساس دست نخورده ی آرام که در خلوتی ژرف پا می گیرد و  روح انسان را مشتاق پاک ماندنی ابدی می کند ...عشق تخیل آدمی را لبریز از مهر و عطوفت می کند ..نه از سلاطین دستور می پذیرد و نه در شب های پیش گویی جایی دارد ..آرام و بی صدا می آید و همچون نبضی تپنده تمام وجود آدمی را تسخیر می کند و عنان اختیار از آدمی می رباید ...آتشی بر افروخته است که جان آدمی را به شیرینی  می سوزاند و درد های عزیز عطا می کند ...زیباترین و والاترین  نعمت و موهبت الهیست و یک فاجعه و تحول شور انگیز که معبود عاشقمان در نقطه ی عطف وجودمان  به خلقت در آورده است ، عشق در قلب کسانی حضور می باید  که به هیچ و نیستی تقلیل می یابند ...عاشق بهانه جو دست از سر خود و احساسات پر جوش و خروش خود بر نمی دارد ، دل عاشقش را با درد الفت دیرینه ایست چشم دل سوختگان شب و روز در کار گهرریزیست نه آن درد را درمانی و نه این گوهر افشانی را پایانیست حیات عاشق در گرو درد و داغ است و هر دم از داغی به دردی دیگر می آویزد ، سمندروار ، گرد آتش میگردد و به رضا و رغبت دست در دامان بلا و محنت میزند ...گرچه عشق در وصل و هجران قلب آدمی را به یک قرار می سوزاند  و چون شمع میگدازد ..اما این سوختن این اطوارهای سیری ناپذیر  صیقل کیمیایست  که زنگار از لوح دل آدمی می زداید و شعله به جان خرمن  کدورتها و بدیها میزند ..و با هر بار  از این سوز و گداز گویی عاشق  قدمی به معبود ازلی و عشق ابدیمان نزدیک تر می شود و گمگشته ای را که سالها در طلبش بوده را به نشانی می یابد ...و آن زمان حتی دم و بازدم وجودش و نفس هایش معنا می گیرد و آواهای پنهان و گمشده ی وجودش تفسیر کننده می شود ...آنکس که بر سر کوی یار بمیرد ، پروانه ی کوته زندگانی که در پای معشوق جان می سپارد در نظر زنده دلان و سوخته جانان دست در دامن زندگی جاوید زده است که همان زندگی با خدا و زندگی در خداست

 " عشق " مظهری از زیبایی هاست در حوصله ی فهم آدمیان ...ستایش و تفسیر ما از زیبایی عشق ستایشی از زیبایی پروردگارمان است ...باشد که همه  عاشق باشیم !!

    «در نگنجد عشق در گفت و شنید // عشق دریایی است قعرش ناپدید »

 

پ .ن۱: این پست فقط جهت نوشتن مقدمه برای تحقیق الهام بوده که  تنها راه سریع رسوندن بهش نوشتن توی وبلاگم بود تا از اهواز وبلاگم رو باز کنه  و کپی کنه  ..و هیچ ارزش دیگری و هیچ ربطی به دل نوشته هام نداره !!

 پ .ن 2 : یاد اون روزا بخیر که دلواپسی هامون رو روی تخته ی کلاس می نوشتیم و صدای خنده هامون توی تمام کلاس می پیچید ...و نیمکت های کلاس گواه مهربونی هامون بودن و اون دفترچه ی آبی یادگار عشقبازی هامون !! ...نمیدونی امشب چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده ..بد جوری بیادت بودم الهام !!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
خیانت در امانت
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد !!
ماست موسیر ...تحقیق ...یلدا !!!
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود !!!
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی !!
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس ... تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها !!
نم نم بارون بر دشت و بهارون بارون می بارَ ..عشق دلدارُم ...در بین دلدارون ...یارُم میایَ
دیگه چه خبر ؟؟
روزی که سپرده گذار شدم !!
برسد به دست الهام !! : دی
آرشيو
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران