X
تبلیغات
دل نوشته های یک دختر دم بخت

دل نوشته های یک دختر دم بخت
" هزارتا عشق ِ دم بخت منتظر یه پا گشاست "

 

قشنگترین معجزه ی آرزوهای من هیچ وقت براورده شدنشان نبوده ...قشنگتر از آن کاشتن نهالشان و جوانه زدنشان میان گره های کور پنجره فولاد شماست که ایمان دارم با کمی دیر و پس شدن با روشنایی محض مهربانیتان باز میشوند یکی یکی ...دانه به دانه !!

 بعد نیت کردم امشب به رخصت ضمانت شما با ختم یاسین بنشینم روی سجاده ...نیت کردم حتی عطر حرم داشته باشم ...گرچه استشمامش خیلی خوشایند نیست داغ همه ی دلتنگیها را بدجور تازه میکند ...اما بهرحال شما که باشی دلم قرص تر است ...کمی گستاخانه تر از لیله الرغائبم برای خدا می گویم !!

 من میان لیله الرغائبهای زندگی ام هیچ وقت دست خالی نمانده ام ..همیشه اولین آرزویم بعد از آمدن غایب همیشه حاضر ...همین بودن شما بوده ...همین اعتقاداتم ...همین که عاجزانه میگویم خدایا به اعتقاداتم رحم کن ...همین که میگویم من و جدایی از آستان شما خدااااا نکند ...بعد خدا هم انقدر شرافت دارد که بی هیچ چشم داشتی این آرزویم را شکفته میکند ...شکفتن این آرزو یعنی لبخند خدا به همه ی آنچه آدمهای این دنیا " محال " می پندارند !!

 خدا اگر میخواست  اساس حکمتهایش را بر پایه ی محالات ما استوار کند ...هیچ وقت لیله الرغائب را سهم آرزوهایمان نمیکرد ...خدا بیشتر از همه ی ما برای اجابت آرزوهایمان دنبال بهانه است ...ما خودمان ...نه جسارت کردم " من " خودم کوتاهی میکنم و همه ی نقص و نبودن و نشدهای دنیا را به گردن هرکسی اسیر میکنم بجز اسارت وجود خودم با این همه ناخالصی !!

 کاش امشب که " دعای توسل " میخوانم که به عادت عاشقی چشم هایم نرسیده به نام متبرکتان لبهایم می لرزد و اشک امانم نمی دهد نیم نگاهی محض رضای خدا سهم شب آرزوهایم کنی که من عادت ندارم برای اجابت هر لحظه از زندگی ام زیر بار منته بی منتیه کسی  بجز سایه ی لطف شما باشم !!

 تو را به خدا  حواستان باشد آقای همه ی مهربانیهای دنیا ...آن دخترک با چشمهای قهوه ای روشن و ابروهای پیوسته ...که عطر اشنای شما را به نبض تپنده ی دستهایش دارد ...که چادر نمازش رنگش ارغوانی است ...." منم " ...منی که قرار است نماز حاجت بخوانم امشب ...منی که در محضر خدا اگر گستاخانه می نشینم ...اگر حتی برایش از ته دل لبخند میزنم ...تنها دلخوشیم همین بودن شماست که جز جدایی ناپذیر شبهای قشنگیست که " لیله الرغائب " تکرار میشود !!

 آن دخترک منم ...منی که امشب بعد از قیام کردن و الله اکبر  گفتنم ...برای نماز حاجتم و به نیت همه آرزوهای محال دنیا ...میگویم " اشهدان لااله العشق "  :)

 نمازم که تمام میشود همان جا ..همه ی آرزوهایم را با همه ی عرض ارادت های خالصانه می سپارم به پنجره فولاد شما ...که نائب بر حق اجابت آرزوهاست و خدایی که ایمان دارم  دهنده ی بی منتیست که امشب مشتاق دیدار همه ی ماست :)

 

 

** آرزوهایت را جایی یادداشت کن ....تو !! فراموش میکنی آرزوهایت را امااا خدا هرگز فراموش نمیکند آرزوهای تو را **

 

پ .ن 1: ما با همه ی خوب و بد بودنهامون همیشه ی به خدا بدهکاریم ..اما خدا انقده مهربون هست که سرنوشت امشب رو بخاطر آرزوهای ما لیله الرغائب رقم زد که ازش طلب داشته باشیم  ....محض خاطر حس خوبه امشب ...این ترانه رو دانلود کنید ...هدیه ی من به شما ...لیله الرغائبتون به برکت اجابت همه ی آرزوهاتون مبارک :))

پ .ن 2: این تن بمیره با قیافه ی درهم امشب نشینید روبروی خدا ..حیف شبی به این قشنگی نیست که با غم و غصه و گلایه به صبح برسه ؟؟ ..با لبخند و یک دل پر از امید به زور هم که شده به خودتون امید تزریق کنید .خدا خودش رحمت و بخشش رو وعده داد خدا که اهل خلف وعده نیست ....یادتون باشه یکی اون بالا هست که همه ی ما رو دوست داره ...برای خودتون یک شب قشنگ بسازید امشب و قدرش رو بدونید ...نیازی نیست تمام اعمال طبق اون چیزی باشه که در مفاتیح اومده ..حتی دو رکعت نماز و چند تا دعا هم جواب میده بستگی داره خودت چه جوری حال کنی :))

پ .ن 3:بین لحظات ناب دعاهاتون ..از اجابت دعای خاص من یاد کنید که اون سوگلی همه ی آرزوهامه امشب :))

 

نمیشود از تو نا امید بود خدا ...نمیشود :))

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 15:36 | مهسا |

قطعا" این نعمت بزرگیه ...که شریک انقده خوب درکم میکنه...این چند روز با اشفتگی ذهنیم  نیازی نبود بگم انتظار فلان رفتار رو داشتم ..کاش بهم اینو میگفتی ...حتی سکوت منو بی جواب نزاشت ...هیچ لذتی بالاتر از این نیست که شریکت از سکوتت حرفهات رو بخونه ...و بدونه اون لحظه به چی احتیاج داری ..چی ارومت میکنه ...حتی چی بگه تا از ته دل بخندی واقعا جای شکر داره ...حتی دیشب به زور فرستادمش بخوابه ..این حرفها ..این کارها ..بی نهایت ارزشمنده ...اونم وقتی میدونم اوج مشغله های شغلیش توی یک پروژه ی خیلی مهم و با مسئولیتی سنگینه... تمام تلاشش رو میکنه تا جای خالیش رو حس نکنم ...چه ادمها که کنار هم هستند اما ساحر وجود هم نیستند ...جدا" این چند روز حس کردم شریک ساحر وجود منه ..یک ساحر که حتی برای حال و هوای وجود من قدرت پیشگویی بی نظیری داره .از لا به لای حرفها و گفته های من ..دست میزاره روی ناگفته ها و موقعیتی رو فراهم میکنه تا  با ارامش در موردش حرف بزنیم و ارومم کنه و نیازی رو بی جواب نزاره !!

داشتیم با هم چت میکردیم اوج حرفهامون بود ...یهو شریک جواب نداد انلاین بود اینو میدونستم ...یکم بعد اومد کلی معذرت خواهی کرد بعد اعتراف کرد که در حال چرت زدن بوده ..یعنی از خستگی نا نداشت اما هیچی به من نگفت و با تمام قوا سعی میکرد هوشیاریش رو جمع کنه و باهام حرف بزنه ...شب بعدش ...منتظر بودم تماس بگیره مثل هر شب توی رختخواب ..اما خبری نشد خودم گرفتمش ...جواب نداد چند دقیقه بعد با یک صدای خواب الود معذرت خواهی کرد ..از خواب بیدارش کرده بودم اونم متوجه نشده بود کی خوابش گرفته ...تا چند دقیقه التماس میکردم بخوابه ...که حالم خوبه و خداحافظی میکردم ...نمیزاشت تهدید کرد که باهاش حرف نزنم نمیخوابه ....تمام اون شب رو تا چهار صبح با هم بودیم :))

 گاهی میمونم که اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم ؟؟ ....مرسی که هستی بزرگمرد مهرپرور زندگیم :)))

 من این حس قشنگ بی قرار رو

من این سیصد و شصت و پنج روزا رو

کنار مهربونی تو دوست دارم

تموم لحظه های سخت و اسون رو

من این پیاده رفتن زیر بارون رو

به شوق هم زبونی تو دوست دارم :))

 *************

از اونجا تصمیمم عوض شد که دو شب پیش داداشه به قصد دعوا اومد که چرا نمیخوای انتخاب رشته کنی ...بعد کلی حرف زدیم ...من انقده ذهنم درگیر نتیجه بود که نتونسته بودم به همه ی جنبه ها فکر کنم ..حالا بخوام همه چیز رو بنویسم طومار میشه ...کلا" روی نظرات داداشه حساب باز میکنم ...منی که نمیخواستم حتی دفترچه رو دانلود کنم بس که اعصابم بهم ریخته بود همون شب دانلودش کردم ...فرداش هم با امید و رضا مشورت کردم ..گفتن انتخاب رشته کن ضرر که نداره ...بعد رضا گفت اما از حالا برو یه جا بنویس که یادت باشه نتیجه هرچی که بود می پذیری هیچ اشکی هم براش خرج نمیکنی ..اینو که گفت فهمیدم لحن حرف زدن روز قبلم چقدر داغون بوده از بس دلم گرفته بود !!

 اما از اون شب تا فردا صبحش خیلی بهتر شدم ...دوستام که با هم ارشد دادیم هیچکدوم مجاز نشدن ...خوشحال نیستم براشون ناراحتم اما خب حداقل به خودم یکم امیدوار شدم بعد هم امید نکته ی خوبی گفت ..اینکه قبول شدن توی بعضی از گرایش ها و رشته ها هنر نیست چون رقابت کمتره طبیعتا" شانس قبولی بیشتره ..اما رشته ی ما داوطلب خیلی زیاد داره ..اوه من خودم سر جلسه ی کنکور خیلی ها رو دیدم کارشناسی یه رشته بودن که 180 درجه متفاوت بود اما ارشد اومده بودن روانشناسی ...من انقدرها قابلیت ندارم که بخوام میزان شکست یا موفقیت کسی رو تعیین کنم اما یه احتمالی رو میدم ..اینکه حداقل رشته ی روانشناسی رشته ای نیست که کسی کارشناسی بخواد جغرافیا خونده باشه و برای ارشد حتی با وجود قبولی اما بعد ها موفقیت کاربردی و عملیش در حد اونی باشه که از پایه روانشناسی خونده ..ما که از پایه بودیم همچین ادعایی نداریم چه برسه بقیه ...نمیدونم بخاطر پایین اومدن سطح بهداشت روانیه یا این همه دغدغه ها و معضلاتی که پیش اومده یا صرفا" بخاطر علاقه که خیلی ها دارن رو میارن بهش ..که البته این بد نیست !!

اینا رو امید و رضا صد بار برام گفتن ...داداشه هم بهم یه چیزایی رو واسه موقعیت خودم و شریک یاداوری کرد ...بعد سر و ته همه ی حرفها هم ختم میشد به اینکه ناشکری نکن و امیدوار باش ...هیچی دیگه انتخاب رشته میکنم یا قبول میشم یا نمیشم دیگه ...تهش اینه که نمیشم ...امااااا رضا پیشنهاد خیلی خوبی داد اینکه از حالا بشینم زبان بخونم و کتابهام که رسیدن اونا رو هم بخونم ..به دو علت اول اینکه اگه قبول شدم که راستش خودم خیلی امید ندارم مثل پت و مت نمیشینم سرکلاس ...امادگی خوبی دارم ..دوم اینکه اگه قبول نشدم بازم اشکالی نداره چون وقتم رو هدر ندادم ازش استفاده کردم !!

 ************************

 رفقا !!

یه سوال مارک چایی ساز چی خوبه ؟؟ ...بعد به نظرتون کتری برقی بیشتر لازمه یا چایی ساز ؟؟؟ ... وجود جفتشون توی جهیزیه واجبه ؟؟؟؟....بعد سرویس چاقو چه مارکی خوبه ؟؟...دنبال یه مارک همایونی نیستم ..همون سرویس قاشق و چنگالم از سرم زیاده ...مارکی نگید که بخوام براش میلیونی پول بدم که اصلا بابت چند تا چاقو همچین هزینه ای نمیکنم ...قیمتش رو هم بگید خوبه  ...وای شد چند تا سوال :دی

چقدر همه چی گرون شده ..عمر بعضی از چیزایی که واسه جهیزیه خریدم به چند ماه ناقابل بیشتر نمیرسه بعد نه صد – دویست تومن در حد 500-600 افزایش قیمت داشتن ..خدایااااا :((((

پ .ن 1: نمیدونم صفحه ی مدیریت وبلاگم چی شده چند روزه برای تائید کامنتها فقط میتونم از گزینه ی " آخرین نظرات خوانندگان " استفاده کنم ...وقتی قسمت " نظرات تائید شده " رو میزنم نمیره پیج بعدی ..این یعنی من نمیتونم بعضی از کامنتها رو بخونم یا تائید کنم ..شما هم این مشکل رو دارید ؟؟؟ ..من اصلا باید کوچ کنم برم از اینجا :(

پ .ن 2 : درست وقتی میبرم ...وقتی کم میارم ...لازم نیست وحی بفرستی برام ..یا حتی بهم الهام کنی ....من میدونم امداد های غیبیت در هر قالبی بهم میرسه ...بارها برات گفتم که من به اعتقاداتم بیشتر از توانایی هام ایمان دارم ...آرزوهای من هرگز انقدر خودخواهانه نبوده که منفعتش فقط برای خودم باشه ...من انقدر شهامت داشتم که رو به کعبه ات زانو زدم و گفتم تو منو یاری کن اگه رو قولم نموندم ازم من بگیر همه ی داشته هام رو ...این چند روز که دلم گرفته بود ..که دلم یک شبه وا شد و در عرض چند ثانیه با تمام قوا بلند شدم همش نشونه بود ....نشونه که برای رسیدن به آرزوهام خیلی بیشتر از من مشتاقی !!

هر جا برم تو با منی / واسم مثل جون و تنی

دلت که میگیره فقط / حرفت رو با من میزنی

هرجا برم کنارمی / فرقی نمیکنه کجا

فرقی نمیکنه چقدر / فاصله باشه بین ما

چقدر دوستت دارم خدا !!

من !!!

چقدر دوستت دارم خدا :)))

 

پ .ن 3 : به سلامتی همه ی خادمهای حرمتون که امروز غروب وقت اذان نبات های تبرکی شما رو توی دهنم با تمام وجودم مزه مزه میکردم و ازشون با لبخند یاد میکردم ...به سلامتی همه ی آرزوهایی که به شیرینی نبات های متبرک شما رنگ اجابت میگیرن ...و به سلامتی همه ی تفکرات مقدس ذهنم که خاتمه اش شمایی :))))

.

.

.

.

. عطر خوش پرتقالیه پریل ...بستنی امروز ....آیکون های ممنوعه ...نعمت و یک دنیا مهربونی

.

.حتی به سلامتی داداشه که اینجا رو میخونه

 

معلومه وقت نوشتن این پست لبخند میزدم ؟؟؟ :))))

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 1:7 | مهسا |
مجاز شدم

اما رتبه ام جالب نیست ...یعنی قوز اباد ِ تهران هم قبول نمیشم چه برسه خود تهران :((

فکر میکردم بعد از بالینی بیشترین درصدم مرضی و کودکان استثنایی باشه اما " علم النفس " بوده برای خودم خیلی جالبه چون به نظرم تسلطی که روی مرضی داشتم روی علم النفس اصلا نداشتم من حتی از علم النفس یه منبع خونده بودم اونم نصف و نیمه !!

دلم گرفته :(

تمام دیشب به بدترین صورت کلافه بودم بیچاره شریک که تا دم دمای صبح با وجود اینکه میدونم خیلی خسته بود یه ذره هم خستگیش رو به روی من نیاورد و  بیدار موند و تمام تلاشش رو کرد که ارومم کنه و با هم خوابیدیم ...دیگه نمیخوام بینمون فاصله بیفته ..نمیخوام عقد باشیم یا عروسی کرده باشیم و من یه جا باشم دنبال درس و مشق و شریک یه جای دیگه ...راستش شریک همین چند شب پیش خیلی جدی گفت نمیخواد غیر از تهران جای دیگه ای درس بخونم ..حتی من با اعتماد به نفس گفتم شاید دوباره بعد از فوق گرفتنم کنکور لیسانس بدم یه رشته ی دیگه که شریک گفت حرفشم نزن ...جفتمون خسته شدیم از این وضع ..جفتمون مثل دو تا ادم تشنه افتادیم به جون زندگیمون ...از وقتی هم که قدم برداشتیم واسه رسمی شدنمون بد و بدتر شدیم ...خیلی بد یعنی دقیقا" این لفظ با هم بودنمون عطشمون رو زیاد کرده !!

رشته ام اینده ی خوبی داره ..میدونم جای پیشرفت زیاد داره ...نمیتونم بی خیال امید و آرزوهام بشم ...نباید نا امید بشم ...هنوز حتی مونده تا ۲۴ سالگیم ...فرصت زیاد دارم ...۶ سال مونده ...تا پایان دهه ی سی که من به خودم قول دادم یه دکترای تپل داشته باشم تا اون موقع ...قبول که تحریم بودم ..قبول که ذهنم گاهی انقده اشفته بوده که توانایی درس خوندن و تمرکز کردن رو نداشتم ...اما اینا بهانه ی خوبی برای شکست نیست ..چون ایمان دارم توانایی من خیلی بیشتر از این حرفهاست ...به امید شانس هم زندگی نمیکنم ...چون میدونم اینجوری سالها قبل مردم !!

نا امید نمیشم ...اصلا چرا بشم ؟؟ ...خدا هست ....یه گوشه ی دلی هست که گره خورده به پنجره فولاد ...خوشبختانه من به همین اعتقادات و ارادت هام حتی بیشتر از توانایی هام ایمان دارم :)))

میرم درس بخونم :))))))

 

 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 | 13:6 | مهسا |

 از همون دم دمای بهار ..همون اولای عید که استارت دور هم بودن ها و باغ رفتن ها شروع شد ..که توی حرفهای من و شریک هزارتا حرف نگفته بود که ته دلمون یه چیزی قل قل میکرد ....شروع کردم به چیدن ...گاهی وقتا زحمتش را آقای نگهبان می کشید ...زرد ..سرخ دو سه نوع صورتی ...بعضیا رنگهاشون ترکیبی بود از اینا که همش زرده دور تا دور برگهاش میشه صورتی ...بعضیاش تازه شکفته شده بودن ...سیزدهم فروردین توی همون باغ ...با همه ی اون حس و حال متفاوت خودم و شریک با همه ی قدم محکمی که برداشته بودیم آخرین ها رو چیدم ...آقای نگهبان هم یه تعداد رو برام دسته گل کرده بود ...اومدیم خونه اونا رو گذاشتم توی گلدون روی میز ...بعد از چند روز ..نشستم ساقه های همشون رو از اون ته کوتاه کردم ...بعد گذاشتم توی سایه ...همه رو روی یه روزنامه پهن کردم ...تا خشک بشن ...بعضیا برگهاش جدا شد بعد از چند روز ..اما خیلی هاشون خوب موندن !!

 حالا کامل خشک شدن ...هر روز بهشون سر میزدم ...از نگاه مامان پنهان نموند ...میگفت واسه چی خشک میکنی ؟ اینا به مرور زمان گلبرگهاشون جدا میشه یا خودشون پوسیده میشن ...و من هر بار به یک بهانه ای همه چیز رو دور میزدم ...میدونید رووم نمیشد به مامان بگم ...اینا رو خودم توی خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم چیدم ...توی لحظه هایی که با هیچی توی دنیا حاضر نیستم عوضشون کنم ...توی لحظه هایی که همش از بودن خودم و شریک بوده ...از لحظه های ناب خوشبختی ...از خوشحالی زیر پوستی مردی که بزرگمرد مهرپرور زندگیه منه !!

توی جعبه های پیراهن مردونه های بابا یکی یکی با احتیاط همه رو کنار هم گذاشتم ...با ماژیک روشون نوشتم " احتیاط " یعنی وقتی میرید چیزی رو از ته کمد دیواری بالا در میارید مثل توپ بسکتبال با اینا رفتار نکنید ...کارم که تموم شد دوباره بازشون کردم شروع کردم شمردن ...70 تا بودن ....باورتون میشه ؟؟ ...درست به تعداد هر سال با هم بودن من و شریک 10 تا گل بود .به تعداد هر سال تلاش کردن و جنگیدن .....خودم کف کردم از 70 تا بودنشون :دی

حالا دیگه وقتش نیست اما به وقتش بازم خشک میکنم از نوع گلهای متفاوت دیگه ...یه تعداد رو هم میزارم طبیعی طبیعی بمونه که البته فکر نکنم ارزش طبیعی ها به ارزش پر خاطره بودن این 70 تا برسه ....بعد دونه دونه جدا میکنم ...یه تعداد حتی توی یه قسمت خاصی از چیدمان جهیزیه ام ...یه تعداد برای یه جاهای خاصی از خونه ...یه تعداد خیلی بیشتری رو ترکیبی کار میکنم ....از ورودی راهرو رها ...تا اتاق خوابمون ...اتاق خواب ما با اون پنجره ی بزرگ و قشنگش جذبه ی بی نظیری داره ....بقیه رو همه پهن میکنم روی زیباترین رو تختیم که همش کار دسته روی اون مرواریدهاش !!

 همه چیز ایده ی من نیست ...همین دیشب شریک خاص حرف میزد ....می گفت میدونی مهسا شب وصال ما یه شب رمانتیک و عاشقانه ی خیلی قشنگه :))))))

 من حتی ایمان دارم ایده های شریک خیلی خیلی دوست داشتنی تر از ایده های منه با همه  ی سلایق خانومانم :)))))

 *****

یک عمر بابا در حد توان خودش تا جایی که از دستش بر می اومد  با سیاستهای خاص خودش تلاش کرد بهترین ها رو برام بخره ...بهترین لباس ...بهترین سفر ...بهترین غذا ...بهترین جهیزیه ...بعد من انقده بی وجدانم ....انقده بی انصافم ...که در برابر شریک که بهم میگه " هرچی دلت خواست خودم میخرم برات " ...ذوقم متفاوت میشه در مقایسه با جمله ی بابا که همیشه میگه " دار و ندارم شماها هستید بابا هرچی بهتر باشه خودم میخرم برات "

 یه همچین آدمی هستم من :(

 ****

فردا نتایج کنکور ارشد اعلام میشه ....بعد من دیروز صبح رفتم توی حموم گریه کردم ...یاد تحریم هام افتادم ...یاد تستهای نزده و کتابهای نخونده ..که نمیتونستم همه اش رو برای خودم اماده کنم ..یاد اون روزی که از پله های موسسه اومدم پایین شهریه ی کلاس امار و زبان برای من سنگین بود ..یاد همین چند روز پیش از کتابفروشی معراج اومدم بیرون روانشناسی بالینی فیرس 33 تومن قیمتش بود ..بعد با پس انداز من و خرجهای دیگه هیچ رقمه نمیخوند ..تا برسم خونه یه بغض اون ته گلوم بود ....یاد این جمله ی دوست نداشتنیه بابا ...که میگه " اول تکلیف ازدواجت رو مشخص میکنی هیچ ادم عاقلی این موقعیتها رو رد نمیکنه بعد خودم تا دکترا باهاتم " ...از شما چه پنهون هر بار هم با یاداوری اعلام نتایج توی دلم سبد سبد رخت میشورن ...بعد یکمی هم  غصه میخورم ...بعد یاداوری میکنم به خودم که " من به همه ی آرزوهای خوبم میرسم "

 تا همین الان که ساعت ۱۶ و 14 دقیقه ی بعد از ظهره ...پسر خاله جان تماس گرفت نمایشگاه کتاب بود ..تماس گرفت که از لیستی که بهش دادم مطمئن بشه ...گفتم جبران محبت میکنم ...گفت حتما میکنی مهسا با قبولیت  میدونم قبول میشی تو دختر موفقی هستی ...این یه جمله اش بود ...بار رسوندن حرفهاش مثبت بود و کلی بهم امید داد  نیاز داشتم به شنیدنش...تا حالا دوبار دیگه هم تماس گرفته ..برای کتابهام ...منتظرم تا چند روز دیگه بیاد ...من از همین امروز استارت خوندن میزنم تا اون کتابها هم برسن ...این استارت برای من قدم خیلی بزرگیه !!

 یعنی به خودم امید دارم و این خیلی خوبه گفتم که دنیا روزهای بزرگی به من بدهکاره :)))

 توی تمام زندگیم به هر موفقیت کوچیک و بزرگی که رسیدم بی اغراق فارغ از همه ی حرفهای سنگین و لحن های ادیبانه یا مدیون شکستهام بودم یا مدیون همه ی ادمهایی که سعی میکردن جلوم سد بکشن و از نمی توانی و نیستی و نمیگذاریم ها حرف زدن :))))

 ممنون پسر خاله :))

پ .ن ۱ : حالم خوبه :)))

پ .ن ۲: خدا رو شکر امروز استارت کار شریک اینا هم زده شد این یعنی چیزی تا اومدن نمونده :))

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 16:33 | مهسا |

 بارها پیش اومده کارهاش رو انجام دادم بدون اینکه کسی بفهمه..بارها پیش اومده رفتم خونشون دیدم غذا یا درست نکرده یا داره دیر میشه بلافاصله خودم دست به کار شدم ...بارها پیش اومده رفتم براش خونه اشو کردم دسته گل ..برای جفتشون اینجوری بودم ولی کوچیکه بیشتر ...هیچ وقت هم اجازه ندادم مامانم یا حتی مینا متوجه بشن ..نه مامانم بد ذاته نه مینا ..امااااا واقعیت اینه که در نقش مادر شوهر و خواهر شوهر و عروس هرچقدر هم خوب باشن ممکنه " وصله ی تن " هم باشن اماااا هرگز " پاره ی تن " هم نیستن !!!

شریک اما میدونست همیشه ی خدا هم برام تکرار کرده که مهسا ازدواج کردیم به هیچ عنوان همچین اجازه ای بهت نمیدم که اینجوری بری کارهاشون رو انجام بدی ..همیشه ی خدا هم هر وقت شنیده میخوام برم یه جوری نا رضایتی خودش رو نشون داده !!

مدتهاست یاد گرفتم کاری که انجام میدم برای رضای خدا باشه چون اگه صرفا" برای خشنودی بنده ها باشه یک عمر با چشمهای پر توقع به آدمها خیره میشم اون وقت دنیای قشنگی ندارم ...با همه ی اینها " توقع " نهههههه اماااا " انتظار " داشتم یکبار تماس بگیره محض رضای خدا صرف یک تعارف بگه کمک لازم نداری ؟؟..مهسا خونه تکونی به کجا رسید ؟؟

درست بعد از مراسم ایام فاطمیه من اعلام کردم میخوام خونه  تکونی کنم اونم در حد بنز ...اون شب شام دور هم بودیم ..از همون فرداش که من شروع کردم دیگه نیومد خونمون تا روز مادر ...اما انقدر سیاست داره که ما رو دعوت میکرد ..تماسهاش کم شد وقتی هم تماس میگرفت در مورد همه چی حرف میزد بجز خونه تکونی و انجام کارها ..این رفتارش انقده تابلو بود که به چشم همه اومد ...تا جایی که بابا ..که عادت نداره به اینجور حرفها میگفت " نیومد یه سراغی بگیره ؟؟..بگه کمکی از دستم بر میاد ؟؟ " ...گفتم حتما براش جور نشده ..وگرنه اینجوری نیست می اومد !!

حتی از چشم شریک هم پنهان نموند شریک هم حرف میزد که کم کارهاشو انجام دادی؟ حاضره یک ساعت بیاد کمکت؟؟...همش خونه تکونی نبود مینا هم اثاث کشی داشت من هم خونه تکونی میکردم هم می رفتم کمک مینا ..هم جابجایی وسایل خونه بود هم جهیزیه ام ...بعد عموم اینا هم همزمان اثاث کشی میکردن و برای مینا و اونا هم غذا می فرستادیم یا می اومدن که البته این بخش بیشتر بنده خدا گردن مامانم بود ....خدا رو شکر نه سوسول هستم نه بی دست و پا ...عموم همیشه میگه نه از زبونت تنها از دست و پات هم اتیش میباره :دی ...میخوام بگم خودم از پس همه چی بر می اومدم ولی شاید به طرز احمقانه انتظار همون حرفهاش رو در حد تعارف داشتم !!

روز مادر که بچه ها همه جمع بودن و مهمون داشتیم جلوی همه بهم گفت " مهسااااا یه تکونی بخور خیلی خونه تکونی طول کشید شانس من تپش قلب داشتم وگرنه تا حالا کل خونه تموم شده بود " ...یه لحظه همه سنگینی حرفش رو حس کردن و زل زدن به من ...میتونستم تیکه بندازم از اون تیکه هایی که خوراکش مغز استخوانه طرفه ...اما ...امااا فقط با خنده گفتم خب چیکار کنم از بس بی دست و پام ..دیگه نگفتم عزیزم خونه بزرگه ...عزیزم من دارم اثاث کشی میکنم ..خونه تکونی میکنم ...من یک نفرم و مامان رو به زور نگه میدارم یه جا بهش میگم اگه کار منو قبول نداری بشین رو صندلی بهم بگو چیکار کنم من همه رو انجام میدم ...دیگه نگفتم که عزیزم من حدود یک ماهه دارم خونه تکونی میکنم این چه تپش قلبی هست که یک ماه دست بردارت نبوده ؟ ...کاش حداقل اینو اون شب نمیگفت ما توی خانواده ی خودمون پزشکه داریم ...حداقل لبخند معنا دار مسعود قشنگ نبود از شنیدن این جمله اش !!

دیروز خونه تکونی تموم شد ...به لطف همت بلند خودم ...به لطف اموخته های مامان ...به لطف همه ی تجربه های قشنگی که کسب کردم ....به لطف همه ی پایه هایی که یه روزی یه جایی میشن اساس کدبانوگریهام ...شبا گاهی از خستگی بدون اینکه من و شریک صدای همدیگه رو بشنویم می خوابیدم و این برای جفتمون تلخ بود ....شریک و خیلی از اطرافیانم گلایه میکردن از نبودنم ...هر شب با شریک بحث داشتیم که بهم بگه مهسا مواظب خودت باشی ...پوست دستام داغون شد ...دستایی که شریک روشون حساسه...انقده وازلین و روغن مالی کردم که الان شدن هلو :دی گاهی شبا از شدت درد تمام تنم انگار بی هوش میشدم اما الان خوبه خوبه خوبه خوبم :)

فقط یکم دلخورم چون زن داداش جان تماس گرفت و تا متوجه شد بود خونه تکونی تموم شده ..گفت یکشنبه برم و براش یه کاری انجام بدم ...به همین قشنگی و من فقط گفتم باشه !!!

خیلی اذیت شدم ملت برای یه خونه 100 متری کارگر میگیرن چه برسه یه خونه ی 400-500 متری بماند اثاث کشی و غذا درست کردن ها ...اما خوشحالم هم خودم همه جوره مثل یه شیر از پسش بر اومدم :دی هم  خونمون حسابی مرتب و تمیز شده همه جا برق میزنه ....موکت جدید خریدیم ..فرش های هال رو عوض کردیم اما دیگه مثل سالن رنگ روشن نگرفتیم ..ست مبلمان اونجا هم که قبل از عید عوض شده بود  ...جای رخت اویز رو عوض کردیم ...من تخت خواب خریدم...فرش اتاقمو عوض کردیم ..اتاقم هنوز پرده نداره ...الان از راهرو که وارد بشی سمت راست تخت خوابم و میزم هست ...سمت چپ هم که کمد داره بعلاوه ی دراور ....روبرو هم میز تحریرم ....خوبه فضا کلی عوض شده ...گاهی به اتاقم با تغییرات جدیدیش زل میزنم و شریک رو تصور میکنم اینجا و لبخند میزنم از ته دل :)))

الان موندیم اقای " ک" بیاد میز تلویزیون رو سفارش بدیم ...کارهای چوبکده عالی هستن ...من صد در صد سرویس خواب و بوفه و میز ناهار خوری و اینا رو واسه جهیزیه ام از اونجا میخرم اما نمیدونم چرا میز تلویزیون هاش دیگه بیش از حد ساده هستن :( ..وگرنه از اینم رد میشدیم ...راستی من رو تختی هم ندارم هنوز :( ..باید این چند روز برم خرید ...کلی کار ریز و کوچولو مونده که این خرید ها هم جزئشه !!

اصلا ثمره ی زحمتهامو می بینم توی  خونه انرژی مثبت میگیرم :دی

 *******

رفقا !!

 واقعا ممنون بخاطر کامنتهای پست قبل و همه ی مهربونی هاتون ...فرشته ی عزیزم که بخاطرم کلی توی نمایشگاه به زحمت افتاد و من هنوز شرمنده اش هستم ...مهشید عزیز که امار همه چیز رو در اورد :دی ....پری گل مهربون که راهنمایی هاش به شدت کمکم کرد ...افرین و ارام جونم و دوستانی که توی وبلاگ گیلاسی بخاطرم کامنت گذاشته بودن ...و اسمان و همه ی مهربونهایی که با انواع کامنتها گفته بودن فقط لیست کتابهامو بدم دستشون تا برام بخرن ...دوستتون دارم :))))))))))

من تصمیم خودم رو گرفتم بیشتر کتابهامو پوران پژوهش گرفتم چون از هرکسی که پرسیدم به عنوان اولین منبع توی رشته ی ما روش تاکید داشت یه تعدادی رو هم پارسه چون اونم منبع خوبی بود ...البته هنوز نگرفتمااا ..دیشب لیست خرید دادم حالا قراره پسر خاله ام تا ده روز دیگه بیاد از تهران و احتمالا کتابهامو بیاره برام :)))

******

شریک هم خوبه ..کبکش خروس میخونه این روزا :دی ...یعنی حال جفتمون خوبه ..دیروز داشت برمیگشت که همه چیز بهم خورد ...بعد من واقعا تمام تلاشم رو کردم مثبت نگاه کنم هی به پروژه های مهم اقتصادی فکر کنم به کار درستیه شریک هی افتخار کنم ...اه :( ..گاهی هم خدا رو شکر میکنم که نیومد به شوخی بهش میگم از این روزات استفاده کن خوبه برگردی خونه راهت ندن ...با کمال اعتماد به نفس میگه ندن بهتر خونه ام خالیه میرم خونه ی خودم ..دیدی خوب شد ندادم دست مستاجر ؟ :دی ...احتمالا یه پست خصوصی بنویسم ...فکر نکنم اومدنش بیش از 10-12 روز طول بکشه ..اووووف چه روزهایی در پیشه !!

 

پ .ن 1: " پریل " معجزه میکنه نه فقط برای شستن ظرف ..من حتی برای سابیدن در و دیوار هم ازش استفاده کردم ...از تجربه های خونه تکونی بود این پی نوشت :دی

پ .ن ۲: خوبه یکم به کارهای برقی وارد شدم اما ..هنوزم یکی از بزرگترین ارزوهام اینه که " مکانیکی " یاد بگیرم و هنوزم یکی از حسرتهام اینه که چرا بین اطرافیان درجه یک " مکانیک " نداریم اصلا :(((((

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 | 13:28 | مهسا |
 

رفقا !!

کسی اطلاع داره بین کتاب تست های ارشد ...مثلا پارسه ...مدرسان شریف ..ماهان ..پردازش ...کدومشون سطحش بالاتره ؟؟ ..توی رشته ی ما پوران پژوهش بیشتر کار کرده که اونم فقط یکی دو تا کتاب تست داده بیرون که اونا رو خودم دارم ...از یه انتشارات دیگه میخوام بگیرم !!

 

بعد اینکه اینجا کسی ارشد روانشناسی بالینی خونده ؟؟

" میدونم گیلاسی ارشد رشته ی ماست اما متاسفانه هرکاری میکنم وبلاگش برام باز نمیشه و نمیتونم ازش بپرسم " :(((((

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 21:15 | مهسا |

هر کتاب فروشی اسم و رسم داری که تا اهواز هم بود سر زدم ولی خب انتشارات پوران پژوهش ظاهرا هیچ کتاب تستی چاپ نکرده بود ...من همین سه چهارتا رو هم به زور پیدا کردم ...هرکسی هم به یک طریق نا امیدم کرد که خودم رو برای پیدا کردن خیلی به زحمت نندازم چون کتابی ندادن بیرون وگرنه می اومد توی بازار !!

 رفقا !!

 الان من یک سوال دارم ..به نظرتون توی نمایشگاه کتاب انتشارات پوران پژوهش کتاب تست هاش پیدا میشه ؟؟...یا من جدی جدی برم دنبال یه انتشارات دیگه ؟؟...کسی خبر نداره ؟؟نمیدونم فقط واسه رشته ی روانشناسی بالینی  قحطی کتاب تست های پوران پژوهش اومد یا برای بقیه ی رشته ها هم اینجوری شده ؟...نمیدونم از کجا میتونم اطلاع خوبی  پیدا کنم ؟؟؟..کاش شریک تهران بود :(((

متنفرم ...یعنی در حد مرگ متنفرم به کسی رو بندازم .یا از کسی بخوام برام کاری انجام بده یا حتی از کسی چیزی بگیرم ...من حتی روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که من و شریک رفتیم سر خونه زندگیمون منت هیچ احدالناسی روی زندگیمون نیست از نزدیکترین ادمها تا دورترین هاشون ..فقط خودمون و خدا بودیم ...یک هزاری هم از کسی نگرفتیم و نمیگیریم و نیازی به این هم نداشتیم که یکی جمع کنه زندگیمون رو و اسمش رو بزاره حمایت ...هر بار هم به خودم میگم مهسا روابط ادمها بر اساس نیازهاشون شکل میگیره و بعضی از مسائل واقعا اجتناب ناپذیره ...اما خب به خورد خودم نمیتونم به زور بدم ...یه قسمتیش برمیگرده به مغرور بودنم ..یک قسمت دیگه اش به عزت نفسم ...یه قسمت دیگه اش هم به اخلاقهای گندی که دارم :دی ..حالا بخاطر چارتا کتاب ببین چی شده !!

 هرچند حالا مطمئنم هیچکسی دریغ نمیکنه با جون و دل هم برام هرکاری انجام میدن ...حالا خودمم مهم نباشم اما به قول همه ی اطرافیان مامان و بابام ادمهایی بودن که به گردن همه حق دارن فقط ...میخوام اول بدونم این کتابهایی که میخوام پیدا میشه یا نه ...الکی کسی به زحمت نیفته  بخاطر من ...بعد بگم برام بخرن ...انگار جونم میخواد در بیاد بگم برید دنبال کتابهای من ...خدایااااا :((((

 قیمت کتابها هم اینجوری که پیداست نجومی شده ...گند بزنن بهش نمیگن یکی مثل من تحریم شده باید چیکار کنم ....البته خب خیلی غصه نمیخورم به قول بزرگان ما تحریم ها رو دور میزنیم :دی ...ما میتوانیم ......آرههههههه ....بلههههههه :)))))

************

 وای دو روزه یه بارونی اومد تا دیشب  ...که در تاریخ عمرم نظیرش رو این موقع ندیدم ...در این حد که از شدت رعد و برق های وحشتناک از خواب می پریدم و تمام در و پنجره ها می لرزید ...بارون هم که شدید ...یه چیزی حدود 48 ساعت بارون بدون وقفه ...به صرف چایی خوردن رفتیم باغ نمیدونید دیدن بارون روی اون همه درخت چقدر زیباست ...اصلا روح آدم زنده میشه ..رفتم یه کوچولو قدم زدم ....بعد می دونید چی یادم اومد ؟ ..اخرین باری که همونجا قدم زده بودم روز سیزده بدر بود ..روزی که اولین قدم محکم رو برای رسمی شدنمون برداشتیم ...شریک دو شب پیش همش تبریک میگفت ..منم فکر کردم تبریکات پی در پی برای روز زنه :دی ...هی میگفتم قربونت برم مرسی ...بعد باز تبریک میگفت ...یکم موندم گفتم تبریک بابت چی ؟؟..گفت یک ماه پیش در چنین روزی ............دیگه قهقهه ی خنده ی جفتمون رفت بالا :)

 دیشب هم می گفت مهسا امروز تماس گرفتم خونه یکی یکی با همه حرف زدم ...بعد تیکه انداختم که سیزدهم یک ماه پیش یادتونه که ؟؟...اونا هم گفتن بلهههه یادمونه ....یادمونهههه :دی  ...حالا با اون لحنی هم که شریک حرف میزنه و تعریف میکنه کلی میخندیم :))))

 اصلا از دیدن ذوقی که شریک داره دلم میخواد بمیرم از خوشی :دی

 مسخره است من نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ....خوشحال از اینکه شریک برای یک پروژه ی خیلی خیلی مهم انتخاب شده که خیلی از چیزا باید به تائیدش برسه ..خب جای افتخار داره میدونم ....و ناراحت از اینکه دل جفتمون شدیدا" تنگ شده و با این وضعی هم که داریم میخوایم به روزهای روشن تری برسیم ...بعد هی خودمون رو گول میزنیم...شریک میگه برم نمیزارم به جفتمون سخت بگذره ...منم میگم اره خوبه برو برام پول بیار ..پول دوست دارم :دی ...میخندیم ..بعدش بلافاصله جفتمون سکوت میکنیم ..بعد خیلی سریع جفتمون میگیم " دلم تنگ شده " ...حالا موندیم تا 10-12 روز دیگه ...اما وقتی برگرده تلافیش رد میاد :دی

 خداییش همیشه جبران کرده ..یعنی هر وقت نبوده یا بهم سخت گذشته تا برام جبران نکرده تا تلافیش رو در نیاورده ..اونم به بهترین وضع که راضیه راضیم کرده باشه و از ته دل خنده امو نبینه ول نکرده ...حالا این دفعه هم میدونم وقتی بیاد تلافیش رو در میاره ...اصلا این دفعه بیاد روزهای هیجان انگیزی داریم ...میگم برگردی خوبه مامان اینا شهیدت کنن ...میگه نه من انتخاب خودمو کردم :))))

 

 پ .ن 1: رفقا !!....ای دی مسنجر من اصلا باز نمیشه ...کلا" مسنجرم تعطیله با هیچ ای دی باز نمیشه :( ...ده بار ورژن عوض کردم و دوباره نصب کردم بی فایده است ...جالب اینکه جی تالک هم یهویی اینجوری شده ...فقط مونده نیم باز که امیدوارم چشم نخوره :دی ...حتی با سایت های یاهو و گوگل هم نمیتونم جفتشون رو باز کنم ....پس لطفا" نه ایمیل بدید نه برام اف بزارید ...چون من هیچی نمیتونم بخونم ....یه ایمیل جدید دارم که اونم به زور یاهو از توی ایمیلم میتونم انلاین بشم ..." نهال ، فرزانه ، مهشید " ای دی هاتون رو برام کامنت بزارید !!

علتش چیه اخه ؟؟ ..یهو همه چی داغون شه اینجوری :((

 

پ .ن ۲: برای شفای بابای مهربون ریحانه دعا کنید لطفا " !!

 

پ .ن ۳: حتما قصه ی قشنگی میشود ...برای تویی که پدرت متولد اولین روزهای بهار باشد و مادرت متولد واپسین روزهایش ...خدا یک جایی نشسته بود آن بالا ..بعد دلش خواست ما را از اواخر همان بهار پیوند  بزند بهم ...قشنگترش این است که بگویم وصله ی تن هم بشویم ...حالا 7 سال است وصله شده ایم .از آن وصله های جوره جور نه ناجور ...اوایل همین بهار قدم های محکمی برداشتیم که این پیوند را کمی ابدی تر کنیم ...تمام قصه ی ما خلاصه میشود در فروردین و خرداد ...می بینی؟ اردیبهشت را کم می اوریم ...اردیبهشت تو را کم دارد " باران " .....تو یک روزی همین میانه های اردیبهشت می آیی که زندگی ما را بهشتی تر از همیشه کنی ...چهارده پانزده روزگی اردیبهشت که باشد ..حس پدر شدن " او" و مادر شدن خودم به طرز قشنگی بین رویاهایم جوانه میزند ...این روزها ما تکیه می دهیم به احساس هم ...بعد چشم می دوزیم به لطفهای همان بالایی ...بعد از ارزوهایمان میگویم و حتی امدن تو ...یک روزی تو " نزول میکنی باران " در یک اردیبهشت بهشتی ...از راه که برسی ...حجت بهار از فروردین و اردیبهشت و خردادش بر ما تمام میشود ..بعد هر ماه از بهار با هم جشن تولد میگیریم :)))

 

 

 میگم ما خوشبخت میشیم ؟؟؟ ...میگه پس چی ؟ معلومه که خوشبخت میشیم ... با وجود " تو " حتما خوشبخت میشیم :)))

 چه لذتی داره یکی خوشبختی رو ثمره ی وجودت بدونه ...ما خوشبختیم و قراره خوشبخت تر بشیم!!

یه روز دنیا از " ما " ...." افسانه " میسازه :))))

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 15:2 | مهسا |

برای مامان یک پست نوشته بودم از اون اعماق وجودم ...از اون ته ته ته دل ...پستم رو دوست داشتم ...نوشته بودم که اگه نبود من این مهسا نبودم ...که خیلی از داشته هام رو خیلی متفاوت بهش مدیونم ...نوشته بودم بی هیچ اغراقی بزرگترین استاد من " مادرم " بوده درس زندگی بهم داده ..خیلی از چیزایی رو که میتونستم توی سالهای دور تجربه کنم رو امروز از بر شدم فقط بخاطر وجودش ...درسهایی که بزرگترین اساتید هم از تدریسشون عاجز بودن و توی هیچ کتابی به چاپ نرسیدن ...نوشته بودم که همه ی مادرها خوبن ..اصلا مادرها همشون فرشته ان ...ولی من هنوز هیچ مادری رو ندیدم که به اندازه ی مامان دلسوز باشه اگرچه گاهی همین دلسوزی ها برای خودم دست و پا گیر بودن ...اما بهم ثابت کردن همش برخاسته از یک عشق ناب مادر و فرزندیه ...هرچند من گاهی انقدر گستاخ میشم که این احساس رو نا دیده میگیرم ...سرنوشت مامان و بابا متفاوت بوده و از جفتشون ادمهای متفاوتی ساخته ...من هنوز هیچ زنی رو ندیدم بین اطرافیانم پا به پای همسرش قدم برداره جوری که مامان محکم کنار بابا قدم برداشت ..راه و روش مامان برای هر مرحله ..هر لحظه از زندگیم درست مثل یک فرمول طلایی میمونه که هر نا ممکنی رو ممکن میکنه !!

 من با همین جفت چشام دیدم سطر اول دعاهاش رو به کعبه خوشبختی من بود ...همین دیشب بعد از رفتن بچه ها می گفت ..خدا رو شکر که همشون سر و سامون گرفتن و کنار همسرهاشون احساس خوشبختی میکنن ...بزرگترین سهم خوشبختی و موفقیت ها رو بی هیچ منتی برای هممون میخواد ...من !!...نتونستم براش دختر خوبی باشم اونجوری که لایق محبتهاش باشه ....امااااا ....ایمان دارم به برکت وجودش ...برای همسرم یک همسر خوب ...برای خانواده ی همسرم نه یک عروس که یک دختر خوب و قطعا" برای بچه هام ...یک مادر خوب میشم ...و چقدر خوبه که این ایمانم ثمره ی وجود مامانه ....یکی از بزرگترین خوش اقبالیهای من توی دنیا وجود " ماه بانوئه " ...ماه بانویی که دوستش دارم :)

 پستم قرار نبود اینجوری باشه ...مملو از احساس بود و خب خیلی متفاوت با این چیزی که نوشتم ...ثبتش نکردم و بی خیالش شدم .به حرمت همه ی اونایی که بجای هزینه ی مادی برای روز مادر ...هزینه ای سنگین کردن از وجودشون به قیمت اشک برای مادری که بهشتی شده !!

 **************

وسعت خوشبختیه من به اندازه ی پیچیده شدن صدای شریک  بود لا به لای خطوط ارتباطی و لبخند عمیقی که حتی الان از یاداوریش عمیق و عمیق تر میشه ...وقتی با لحن بی نظیری تبریک گفت ...وسعت خوشبختیه من به اندازه ی تمام سنگ تمامی بود که شریک وعده داد سال اینده همچین روزی برام میزاره ...که ذوق زدگی منو چند برابر کرد ...وسعت خوشبختیه من به اندازه تمام نقشه هایی بود که سال اینده برای یک لحظه خوشحالیه مادرهامون کشیدیم ...دلم میخواست حداقل شریک زودتر برمیگشت یکم جلوتر بودیم ...بعد رسما" تماس میگرفتم فقط و فقط با فن بیان محترمانه و مودبانه ای که متعلق به خوده خودمه روز مادر و روز معلم رو  تبریک میگفتم به مامان جونه ...ای کاش میدونست همین دیشب چقدر غر زدم و با شریک در مورد هدیه اش حرف میزدیم و چقدر برام قابل احترامه ...وسعت خوشبختیه من تمام لحظات قبل از خوابم بود که با شریک چشمهامون رو هم گذاشتیم ...که برای هزار و چندمین بار بهم تبریک گفت و یک دوستت دارمی که قوام می اومد برام :)

وسعت خوشبختیه من به اندازه ی حضور مردیه که منو " همسر بانو " صدا میزنه ..که یک "میم" تعلق به اخر اسمم اضافه میکنه ...و " گلی خانومی " که انگار دوست داشتنی ترین لفظیه که منو باهاش مخاطب قرار میده ...امسال اولین سالی بود که من متفاوت تر از سالهای قبل تبریک شنیدم از شریک ...پشت تبریک گفتن شریک و تشکر کردن من دنیایی از حرفهای گفته و نگفته بود و یک لبخند دلنشین که به زبان همه ی احساسات کیمیایی دنیا میشه ترجمه اش کرد ...امسال اولین سالی بود که هر دو میدونستیم تا خانوم خونه شدن من راهی نمونده :))))

 *****************

من برای مامان ...12 تا بشقاب با ظرف میوه و جای قاشق و چنگال خریدم ....خب بده مگه؟؟...سرویس میوه خوری جدیدی اضافه شده ..والااااا ....تازه توی عید هم مهمون داشتیم با اجازه تون یه کاسه شکست ..از دستم افتاد ...که البته فدای یه تار موم ..تنم سلامت ..ضرر به جونم نرسه :دی ....رفتم براش 12 تا هم کاسه خریدم ...چند بار هم تاکید کردم که این سرویس میوه خوری و بشقاب و اینا رو بزاریم برای مهمون های خاص ..دیگه نگفتم این مهمون های خاص ...ممکنه شریکم اینا باشن :دی ...نه از شوخی گذشته لازم داشتیم مامان خوشحال شد :))))

یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم وقتاییه که بچه ها میان خونمون و یکی یکی علی رغم میل باطنی مامان ..خم میشن و دستش رو می بوسن :) ...دیشب همه دور هم جمع بودیم ...البته امشب هم همینطور ...ولی خب دیشب نزاشتیم مامان حتی غذا درست کنه ...همه مهمون مسعود بودیم به صرف پیتزا ..که چقدر این دور هم بودنهامون رو دوست دارم :))

 ****************

میدونید شریک مادر بزرگش رو " مادر جان " صدا میزد ..خب منم به تبعیت از شریک اینجوری صداشون میزدم ...شریک تعریف میکرد که خواب عجیبی دیده ..که البته از این خواب هیچی توی ذهنش نیست ..فقط اینو میدونه که توی اون عالم ..مامان جونه داشته جریانات اخیر من و شریک رو برای مادر جون تعریف میکرده ...نمیدونم چه تعبیری میتونه داشته باشه .یعنی ممکنه حتی مادر جان هم از این روزهامون آگاه شده باشن ؟؟؟؟؟؟....امیدوارم دعای خیرشون بدرقه ی راهمون باشه ...ایشالا :)))))))

 *****************

خونه تکونی فردا وارد بیست و یکیمین روز خودش میشه :( ...تقریبا" 80 درصد خونه تموم شده ..فقط مونده پایین رو تمیز کنم که البته دردسر و زحمت خودش رو داره ...به اندازه ی تمام عمرم کار کردم واقعا از کار و زندگی افتادم :( ...زحمتش خیلی زیاد بود ...اما عوضش همه جا از تمیزی بهم چشمک میزنه :دی ...منم گوشام دراز میشه هی میشورم و میسابم و یخ حوض میشکنم :دی ...ولی دهنم سرویس شد خداییش :(

 

پ .ن ۱: و نت انقده داغونه که مسنجر باز نمیشه ....چرا واقعا؟؟ ...نه چرا؟؟؟

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 2:11 | مهسا |

 

میگه : چه خبر مهسا ؟ از اون خرها که خبری نیست ؟؟

از لحنش خنده ام میگیره میگم نه

میگه بگو جون من ..یعنی مطمئن باشم ؟؟

میگم چرا سه تا تماس گرفتن یکی که پشت تلفن رد شد ..دو تا دیگه هم مامانم گفت به علت خونه تکونی  و تغییرات از پذیرفتن خواستگار تا اطلاع ثانوی معذروریم !!!

 در حالیکه دارم به این فکر میکنم که با اومدن هر خواستگار من هم که حرفی نزنم انگار به دل خودش وحی میشه میگه : ..مهسا یه وقت کسی اومد موقعیتش خیلی عالی بود بهم بگیاااا نکنه حرفی نزنی ..زود بهم بگی

میگم که چی بشه ؟؟

میگه : که  به مامان اینا بگم زود حرکت کنیم دیگه

 با بدجنسی میگم کجا ؟

 با خنده میگه : شهر شما :))))

 ******

 

این خونه تکونی و کارهای خونه ی ما تمومی ندارن :( ..از کار و زندگی افتادم :(

 

ادامه ی مطلب با همون رمز قبلیه به احترام جمیع رفقای با مرام :)))


ادامه مطلب
شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 1:56 | مهسا |

 امروز یک روز بهاریه خیلی خیلی قشنگه ...هوا هم عااااااالی :)))

 این روزها پر از انرژی هستم اما حیف این انرژی که تمامش صرف اسباب کشی و خونه تکونی میشه ..راستش قبل از عید خونه تکونی فقط برای ظاهر خونه و سالن بود که مهمون می اومد ...این چند مدت اخیر با جهیزیه خریدن من و مینا که نود درصد وسایلش رو عوض کرد خونه مون از نظم خارج شده بود ...تصمیم گرفتیم خونه تکونی نکنیم تا ساخت خونه ی جدید و خوشگل مینا اینا تموم بشه ...خونه قبلیشون جا نداشت چون وسایلش قبلیشون بودن ...الان خیلی از وسایل جهیزیه من و وسایل خونه ی جدید مینا مشترک هستن ...من کار مینا رو دوست نداشتم ..وسایلش هیچ عیب و نقصی نداشتن ...از بعضیا حتی یکبار هم استفاده نکرده بود ...غیر مستقیم یکبار بهش گفتم اما فقط یکبار  که ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک همون کاری میکنه که الان ماشین لباسشوییش داره میکنه ..اما خب دوست داشتن همه چیز عوض بشه شاید دلشون تنوع می خواست و  ادامه اش به من ربطی نداشت ...هرکسی مسئول اختیار و ساختن و پرداختن به زندگی خودشه ..و من اصلا در مقامی نیستم که بخوام دخالت کنم یا اظهار نظر ...همون جریان ماشین لباسشویی هم وقتی واسه خودم خریده بودیم حرفش پیش اومد که گفتم ....اصلا دارندگی و برازندگی !!

من نه میخواستم براشون چک بکشم نه از وسایلشون استفاده کنم ...ولی توی فکر و خیالهای خودم میگفتم که شاید اگه من بودم این کار رو نمیکردم هزینه اشون رو جای دیگه ای سرمایه گذاری میکردم ..تعویض رو میزاشتم برای وقتی که حداقل بدونم فلان وسیله کارایی اولیه ی خودش رو دیگه نداره ....بعد از اون هر وقت دنبال جهیزیه بودم ..حتی مدل بالاتر و بهتر از خودم بهشون پیشنهاد میدادم ...ذوق این روزهاشون رو حتی بیشتر از خودشون دارم ...الانم در به در دنبال یه وان یکاد شیکم که روی هدیه ی خونه ی جدیدشون بهشون بدیم و چقدر پشیمونم که از اصفهان نخریدیم :(

خب مینا در حال اسباب کشیه بعضی از روزهام به دو قسمت تقسیم میشه نصفش خونه ی مینا اسباب کشی ..نصفش خونه ی خودمون خونه تکونی ...یعنی اوضاعی داریم دیدنی ...شب هممون با خستگی کنار هم میشینیم و شام میخوریم ..همه خسته ایم اما خیلی خیلی خوش میگذره ...دیشب از خاطرات جنگ تعریف میکردن ...با وجود غمی که ته دل هممون از یاداوری اون روزها میشینه اما از تکرار قیافه ها و حال و روز موشک بارانمون قهقهه ی خنده هامون بالا بود ..همش با شوخی و خنده گذشت ..دیروز به شدت خسته بودم ...یعنی از کله ی سحر تا شب شستم و سابیدم و چیدم و یخ حوض شکستم حتی :دی ..اما اون جمعممون که همه دور هم بودیم واسه شام تا بعد از شام و بساط چایی خورون خستگی رو از تنم در اورد :))

 حالا یکم جا باز شده که به وضع جهیزیه ام سر و سامون بدم ..دیروز یه مقداری رو چیدم توی کمد دیواری ..مثلا پلوپز و کیک پز و ابمیوه گیری طبقه ی اول هستن سمت چپ ...ماشین ظرفشویی و لباسشویی و بخاری سمت راست ...خرد کن و ست ظرفم طبقه ی پایین ...چند سال پیش مامانم اینا رفتن ترکیه ..از اونجا برام سرویس قاشق و چنگال اوردن که خیلی شیکه ...آلمانی بودن ..قیمتشون بالا بود من خودم میگفتم ارزشش رو نداشت انقده بابتشون هزینه کنید با اینکه شیک و همایونی بودن ...اما الان که میرم دنبال جهیزیه میبینم یه جنس معمولی کمتر از 400 تومن نیست ..می فهمم که چقدر مفت خریدن ...حالا خدا میدونه پول همینا چقدر شده ...تا حالا هم هنوز مشابهشون رو اینجا ندیدم ..خب اینا رو چند سال پیش گرفتن ما هم گذاشتیم توی انباری ...حالا این مدت که درگیر جهیزیه خریدن بودم ..یهو اومدن توی ذهنم ..که اینا کجای انباری هستن ؟ ..انباری هم انقده شلوغ بود که نمیشد چیزی پیدا کرد...هر قسمتی هم که بزور گشتیم نبود ...حال هممون گرفته شده بود ..اخه یه چیز کوچولو نبود که این راحتیا گم بشه ...خلاصه دیروز پیدا شدن ...توی یه کارتن بین وسایل مامانم که نمیدونیم چطوری رفتن اونجا که خودمون یادمون نمیاد !!

انقده خوشحال شدم ...چهار طبقه از کمد رو که اشغال کردم ...درشون رو قفل کردم این کالاهای بزرگمو هم تکیه دادیم بهش که خیالم راحت بشه دیگه چیزی گم نمیشه ..نمیشه دیگه تکونشون داد :دی

 اسباب کشی و خونه تکونی تمام زندگیم رو تحت تاثیر قرار دادن دو شبه تماسهای شریک بدون پاسخ باقی میمونه و من انقده خسته هستم که تا دراز میکشم میخوابم .بدون اینکه صدای شب بخیر گفتن شریک رو بشنوم :( ...تنها نکته ی مثبشون اینه که تجربه کسب میکنم ...قرار نیست برای کسب تجربه شاهکار کنی ..گاهی با انجام یه کار کوچولو کلی تجربه کسب میکنی برای کلی کار بزرگ ...من تهویه رو جدا کردم ...برق قطع بود ...بعد وصل کردم بدون اینکه یادم باشه باید دو تا سیم رو چسب بزنم و برق رو دوباره قطع کنم ..خب میدونید دو سیم لخت بودن من قشنگ داشتم میرفتم که اونجا رو بشورم ...و خب یهو فهمیدم ...مرگ در چند قدمی من بود ...این شد برام یه تجربه ...یا اینکه قرار نیست برای بلند کردن هر چیزی به کمر بیچاره متوسل بشی ...میشه از دست و پاها کمک گرفت ...من کلی از وسایل سنگین رو به همین راحتی جا به جا کردم ...بعد ژست گرفتم برای بابا که بگم زن ضعیفه نیست شیرهههههههههه :دی ....بابا هم حال میکنه روزی هزار بار میگه نمیرم تا عروسیتو ببینم :دی

خیلی زبر و زرنگ شدم واقعا ادم توی همچین وقتایی ورزیده میشه .صبح تا شب مشغولم دیروز که یه لحظه هم زمین ننشستم با خودم گفتم وای این انرژی از کجا میاد عجب جون سختی ام من :دی ..اگه با این دید بهش نگاه کنم از خونه تکونی و اسباب کشی لذت میبرم ...وگرنه همش حیفم میاد که انرژیم اینجوری صرف بشه ..خوبه تنوع به خرج میدیم توی خونه چیدمان رو تغییر میدیم ..قراره موکتها رو عوض کنیم ..فرشهای هال و اتاق من ..احتمالا تخت خوابم رو هم عوض کنم ...پرده های اتاقمو که حتما ...فقط گاهی دلم میگیره از اینکه شاید مدت کوتاهی ازشون استفاده کنم  :)

 اینجور وقتا به جهیزیه ام فکر میکنم ...به اینکه دیروز مامان ست سرویس قابلمه ی استیل ژاپنیش رو که توی جهیزیه اش بود و توی تمام این سالها دلش نمی اومد استفاده کنه رو داد به من برای جهیزیه ام  :)))

یا اینکه یه مینی فود 5 کاره ی خارجی کوچولوی دستی استیل پیدا کردیم که بابا می گفت مهسا اینو شاید 9-10 سال پیش وقتی یکی از دوستام تازه مغازه اشو باز کرده بود برات خریدم ...انقده خوشم اومد ازش...هلوییه واسه خودش :))

 یا اینکه دیروز مامان بهم درس میداد وقتی داشتیم با هم توی کمد ها وسایل می چیدیم ...بعد از تماس زن داداش ...حرف زدیم ..مامان گفت هیچکسی از خوبی ضرر نمیکنه ..میگفت به حرف هر کسی توی زندگیت بها نده وگرنه نمیتونی زندگی بسازی ...اشکالی نداره اگه قبل از خونه ی خودت بری خونه ی شوهرت و به مادر شوهرت کمک کنی براش خونه تکونی کنی  ...نه بخاطر اینکه بگن به به چه عروس خوبی ...بخاطر اینکه بدونن عروس اون خانواده ای و بین خونه ی پدریت و خونه ی خودت و خونه ی اونا تفاوتی نیست ..بی توقع خوب باش براشون ...نه بخاطر اونا بخاطر ارامش وجدان خودت ...نیتت اگه خوب باشه اونا هم اگه قدر ندونن اما خدا از یه جای دیگه برات میسازه :))

 به شریک هم فکر میکنم به اینکه دیروز از " زندگیمون " میگفت ..این گفتن ها توی هیچ رویای جا نمیشن ..هیچ رویایی حتی انقده دوست داشتنی نیست ...به شریک فکر میکنم به اینکه بزودی قراره بیاد و من ته دلم یک استرس عمیق شیرین دارم  :))

 

پ .ن ۱: کامنتها بدون تائیده میدونم :( ... ( شبنم جان .نه اینکه فکر کنی کامنتهات رو تائید نکردم که میکنم فقط کاش قبلش برام ادرس وبلاگت رو بزاری ) :))))

پ.ن ۲: نت شما هم این روزها داغونه؟ :(

پ .ن ۳: رفقا !!..میشه به من بگید توی جهیزیه ..برای مهمان چند تا تشک و پتو و بالش میزارن ؟؟؟؟؟ بعد تشک معمولا چی میدن ؟ پشم شیشه یا پنبه ؟؟؟؟؟

 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 | 15:17 | مهسا |

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!

یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن حتی شما دوست عزیز....


دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن


سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم


چهار : من اینجا فقط در مقابل دل نوشته های خودم مسئولم و نه افکار شما :)


پنجم : با تقدیم همه ی احترامات باید بگم برای خوندن این وبلاگ منتظر هیچ کارت دعوتی از طرف من نباشید در ضمن لطفا اجازه بدید در لینک کردن یا نکردن مختار باشم به همون اندازه که شما در لینک کردن من مختارید :)
طراح قالب
امکانات وب