تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 توسط مهسا

 

تا حالا شده پدرت دست هات رو بوسه بارون کنه ؟؟؟؟

 امروز چشمام رو در حالی باز کردم که بابا داشت دست هامو می بوسید ...

 

پ .ن 1 : نمیدونم تا اون موقع حالم خوب میشه یا نه اما خیلی دلم میخواد شرکت کنم !!

 پ .ن 2:  نه مسنجر باز میشه ...نه جی میل ...و نه گوگل ...عجب گیری افتادیمااااااا !!!

 پ .ن 3: نمیدونم این چه حکمتیه که هر وقت من مریض میشم یه عالمه کار میریزه رو سر مبارکم !!

 پ .ن 4:  حال میده واسه شریک ناز کنیااااا !!!

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط مهسا

میدونید یکی از بد ترین فاجعه ها چیه ؟؟ ..اینکه افراد درجه یک اطرافت پزشک باشن و بد تر از اون پدرت در تزریقات امپول بی نظیر باشه ..اون وقت اونا تند و تند امپول تجویز می کنن و پدر عزیز هم تند و تند تزریق ...دهن من سرویس شد ...دیگه خود بابا هم دلش برام میسوزه ..این  پنجمین آمپولی بود که نوش جان میکردم !! مامان هم که گیر  داده به لباس پوشیدنم که چون لباس هات نامناسبه سر ما خوردی ..و اصلا هم به روش نمیاره که سرکار خانوم مینا ویروس رو به من بیچاره هم منتقل کرده !!

 اصلا میدونید چیه ؟؟ بزارید یه اعترافی کنم من جز اون دسته از ادما هستم که ترجیح میدم شعله ی بخاری زیاد باشه اما با یه تاپ توی خونه باشم ...خب من چیکار کنم که طبع گرمی دارم ؟؟؟..از طرفی هم واسه ما جنوبیا زمستون معنا نداره ...بس که توی تابستون هم از شدت گرما لباس راحت و آزاد می پوشم ...دیگه عادت کردم ..تا یکم لباس هام زیاد میشه البته توی محیط خونه ...احساس خفگی میکنم ...حالا مامان هم گیر داده به من ..عجب گیری افتادمااااااااا

 شریک هم که غر میزنه به مسعود که پس اونجا چیکار میکنه ؟؟ چون انتظار داره یک شبه حال من خوب بشه و اصلا تحمل بیماری منو نداره ..و دائم میگه برو این کار رو کن و این بخور و اون نخور و بجز سوپ هیچ چیز دیگه ای نمیخوری ...گاهی وقتا یهو تب و لرزم شروع میشه ...بازم جای شکرش باقیه که توی امتحاناتم اینجوری نشدم !!

امروز صبح بعد از نماز داشتم خفه میشدم از گلو درد خودم داوطلبانه رفتم پیش بابا گفتم امپول بزنه واقعا حالم خوب نبود ...بعد هم بزور یکم خوابیدم ..میگم بزور چون با وجود مصرف این همه دارو اما نمیدونم چرا من خوابم خیلی کم شده ...حالا هر وقت مریض شدم دائم خواب بودماا اما حالا خبری از خواب نیست ...تب و لرز هم نداشتم اما امروز مامان کار داشت بعد صبح رفت بیرون منم دیگه بهش گفتم عجله داری ظرفها رو خودم میشورم ..تا ظرفها رو شستم و خواستم یکم استراحت کنم که آرووم نمی شدم در نتیجه پاشُدم و خونه رو تمیز کردم و جارو و گرد گیری ...که دیدم تب و لرزم شروع شد خوشبختانه مامان هم زود تر برگشت و ناهار رو خودش درست کرد ...البته منم سوپ اسفناج میخواستم درست کنم که چون تا حالا درست نکردم هرچی فکر میکردم نمی دونستم طرز پختش چه جوریه و کلا بی خیالش شدم ...حوصله ام سر رفته ...چون گلو  درد دارم نمی تونم زیاد حرف بزنم ..صدام رو هم ذخیره کردم واسه شریک که لا اقل با اون خوب حرف بزنم و زیاد با این خش خش صدام از اونجا دلواپسم نشه ...خوابم هم نمیاد که بگیرم بخوابم ...منم که خودم پر جنب و جوشم اصلا خودم رو اینجوری می بینم حالم از خودم بهم میخوره ...حوصله ام سر رفته ...اه ...اه ...اه ..چقدر بده وقتی من مریض میشم !!...همش تقصیر این میناست !!!

 حالم خرابه ..خراب ...یادتونه گفتم بیش از 90% ادمای اطرافم سرما خوردن اما من خوبم ؟؟؟ای بر چشم بد خودم لعنت که با این گلو درد دهنم سرویس شد !!!

 پ .ن 1: انقدر مامان بابام به شوخ طبع بودنم و حرفهام و  اینکه یه جا بند نیستم عادت کردن که عصر وقتی از اتاق اومدم بیرون و چشمشون خورد بهم مامان گفت دو روزه با این وضع مهسا انگار خونه سوت و کور شده ...بابا هم گفت اصلا این حال بهت نمیاد مهسا ..می بینمت دلم میگیره

 پ .ن 2 : شریک هم تصمیم گرفته بره " تایلند " ...هنوز استرسی که واسه عراق رفتنش تحمل کردم توی وجودمه کم مونده دوباره بره سفر ...بعد هی میگن مهسا حرص نخور ..مهسا جوش نزن

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط مهسا

خسته شدم ...از حرف و حدیث ها ...از تموم سوالهایی که دائم تکرار میشه " مهساااااااااااااااا تو هنوز ازدواج نکردی ؟؟؟؟ ...مهسااااااا بدو دیگه فلانی هم ازدواج کرد ...مهسااااا دختر فلانی که با تو همسن بود الان یه بچه داره ...مهسااااااا اون همکلاسمون یادته ؟؟؟ ...داره مامان میشه ...مهساااااا این یکی نامزد کرده چند روز دیگه عقدشه !!

امروز شیما بعد از مدتها باهام تماس گرفت از وقتی رفتم دانشگاه ارتباطمون خیلی خیلی کم شد فقط برای مراسم ازدواجش دعوتم کرد که یه جای دیگه دعوت داشتیم و رفتیم اونجا ...امروز وقتی صداش رو شنیدم خیلی خوشحال شدم ...فکر کردم تماس گرفته از حال و احوال من با خبر بشه حالم رو پرسید اما با این جمله که " مهسااااااااااا تو هنوز ازدواج نکردی ؟؟ " ..بعد فکر کردم میخواد حال بقیه رو هم از من بپرسه که حدسم درست بود سراغ بقیه رو گرفت دوستان صمیمیم مثل الهام الهه و ...اما حال اونا رو هم با این جمله پرسید که " مهسااااااا اونا هم هنوز ازدواج نکردن ؟؟ " ...که گفتم نه ما همه درگیر درسیم ..الان فقط به این فکر میکنیم که فوق بگیریم ...میخنده و میگه : ای بابا تا کی درس ؟؟؟ ...مگه درس چیه ؟؟؟ و بقیه ی چرندیات جاهلانه اش گل کرد !!

بعد هم هرکی دیگه از دوستانمون و همکلاسی هامون رو دیده بود و شنیده بود ازدواج کردن آمارشون رو بهم داد ..یکی عقده ..یکی نامزد کرده ..یکی بچه اش دو سالشه ..اون یکی 6 ماه پیش عروسی کرد ...بعد هم هر هر هر میخنده و میگه دیگه شما ها موندین مهسا ...دختره ی دیوونه یه جوری حرف میزنه انگار ما 40 سالمون شده ..یا بوی ترشیده گیمون دنیا رو گرفته  ..مگه چند سالمونه آخه ؟؟؟

فکر میکنه همه مثل خودشون هستن با اولین خواستگار بله بگن ...به جان خودم اگه یه دونه فقط یه دونه از خواستگارهای منو داشتن از ذوق و شوق خودکشی کرده بودن ..اگه یه خواستگار عین همین که از کویت اومده خواستگاری شهر رو که هیچ ایران رو خبر دار کرده بودن ...بهترین موقعیت ها رو با بهترین شغلها و ادمایی که خیلی ها روی اسمشون قسم میخوردن رو با توک پا از خونه انداختم بیرون اصلا موقعیت های ازدواج شما رو به رسمیت نمی شناختم ...حالا تماس میگیری و فخر فروشی میکنی ؟؟؟

من چه گناهی کردم که نمی تونم " بله " بگم ؟؟؟؟؟ ....من چه گناهی کردم که هیچ کس به چشمم نمیاد ...بجز یکی که اونم قصدم بله گفتن نبود اما پسندیده بودمش که اونم بابا مخالفت کرد ....من چه گناهی کردم که حداقل به یک سال زمان احتیاج دارم تا ما هم به سر انجام برسیم ؟؟؟ ..من چه گناهی کردم که توی شهر ما عرف شده دختر که  به 20 رسید شوهرش میدن ؟؟؟ ....اصلا به من چه که فلانی ازدواج کرد ..یا اون یکی مامان شده ؟؟؟ ...به من چه که همه توی این دو- سه ماه اخیر نامزد کردن و توی همین چند روز آینده عقدشونه ؟؟؟ ...به من چه آخه ؟؟؟ اصلا کی گفته ازدواج ختم همه ی آمال و آرزوهاست و بعدش دیگه زندگی گل و بلبل میشه ؟؟؟

 این از حرف  های اون روز زن عموم و عروسش ..اینم از حرفهای شیما ..حالا حساب تموم بقیه ی حرف و حدیث ها بماند ....خسته ام کردن ...روی اعصابم مانور میدن ..هر چقدر سعی میکنم بی اهمیت باشم نمیتونم ... مکافات اومدن خواستگار هام یه طرف ... این حرفهای مفت اطرافیان هم یه طرف !!

 زورم میاد که مثل خودشون نیستم که وقتی حرف میزنن پای یکی از خواستگارهام رو بکشم وسط ،یا بهشون بگم ذهنیات من مثل ذهنیات خودشون نیست .... جوری جوابشون رو بدم که دیگه جرات نکنن حرف بزنن ...کشتن منو ...هیچ کس هم درکم نمیکنه ..هیچ کس نمیدونه چی رو دارم تحمل میکنم ...به تنها کسی که گفتم الهه بود اونم با اس ام اس بهش گفتم نمیخواستم به گوش مامان برسه ...چون با این وضع خواستگار جدیدم حال و حوصله ی توصیه و نصیحت ندارم ...به شریک هم نمیگم چون نمیخوام اونم اذیت بشه لا اقل تا زمانیکه خودمم این حرف و حدیث ها رو بتونم واسه خودم کمرنگ کنم ..الهه میگه : خودت رو اذیت نکن مهسا مطمئن باش یه روزی حسرت زندگی هامون رو میخورن !!

 خودم میدونم خیلی حساس شدم اما دست خودم نیست این جماعت که متاسفانه تعدادشونم اطرافم کم نیست منو حساس کردن ...چاره ای نیست طرز تفکر بعضی از ادمها رو هر کاری کنی عوض نمیشه ...ازدواج منتهای امال و آرزوهای من نیست ...اما یه روزی یا با انتخابم ...و اگه ازدواج نکردم با موقعیتم انگشت می کنم تو ی چشم این جماعتی که عقلشون به چشمشون و غرایزشون بند شده ...." این نیز بگذرد " !!

پ .ن 1: گلو درد داره میاد سراغم ...

نگارش در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط مهسا

حالا هر کی ندونه فکر میکنه من کی ام ؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

حالا هر کی ندونه ...فکر میکنه از خوشگلی یه چیزی در حد " زیبای خفته " هستم

از هیکل یه چیزی در حد " سفید برفی " ...قد بلند و خوش استیل

از تیپ هم یه چیزی در حد " سیندرلا " که کفش طلا کار دستش داد

از اخلاق یه چیزی در حد "  حنا دختری در مزرعه " که همه کاری میکرد و صداش در نمی اومد

از شانس یه چیزی در حد " جودی ابوت " که نمیدونست از کجا براش پول میاد

از تحصیلات و زرنگی یه چیزی در حد " آن شرلی " که زود سر از کالج در اورد و موقعیت خوبی پیدا کرد

از نصب و نسبت هم جزء شاهزاده های عصر قاجاریم !!!

 نمیدونن هیچ کدومش نیستم ..موقعیت هیچ کدومشون رو هم ندارم ...یه دختر  ساده هستم ... با یه قیافه ی معمولی ...با اخلاق خوش و ناخوش خودم ...با ویژگی های خوب و بد خودم ...با اشتباهات خودم ...با موفقیت ها ..و تموم چارچوبی که زندگیم از جنبه ی خوب تا بد توش خلاصه شده !!

 من وقتی فهمیدم خندیدم ..هنوزم میخندم ....از "  کویت "  دارن میان خواستگاریم ...به شما هم پیشنهاد میکنم بخندید !!

 من خیلی خوب شانس خودم رو میشناسم ...به جان خودم حالا اگه شریک توی زندگیم نبود ...محض رضای خدا هر چند ماه یکبار هم یه خواستگار از  کنارم رد نمی شد ...اما حالا  از در و دیوار و زمین و آسمون خواستگار میباره بیخود نیست که میگن کار دنیا همیشه بر عکسه .....دیگه حالم از این وضع داره بهم میخوره ... یه جنگ اعصاب توپ در پیش دارم !!

 پ .ن 1 : به مامان میگم بهشون جواب رد میدی ....میگه بزار بیان بعد جبهه بگیر ...بابا نگاهمون میکنه و می پرسه چرا میگی " نه " ؟؟؟ ..میگم اینا اگه آدم بودن از کویت نمی  اومدن خواستگاری من ...معلومه توی کله اشون یه چیزی کم دارن ...مامان میخنده و میگه ...دیوونه ای مهسا ...دیوونه !!!

 پ .ن2: قربون حکمتت برم خدا نمیخوام ناشکری کنمااا .. اما هیچ چیزی از من به آدمیزاد نرفت ...که یکم دلخوش باشم !!

 پ .ن 3 : تمام حس و حال خودم ... و شرایط اطرافم دقیقا " آرامش قبل از طوفانه " ...خدا آخر و عاقبت منو بخیر کنه !!

 پ .ن 4 : برای تمام کامنت های پست قبل ممنون ... از خصوصی تا عمومی ...خیلی هاش رو هنوز تائید نکردم ...میدونم که هنوز خیلی ها کامنت نزاشتن ...کامنتدونی این پست رو تعطیل میکنم ..که همچنان پست قبل و کامنت هاش بر قرار باشه !!

نگارش در تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1388 توسط مهسا

قبل نوشت :

ما ایرانی ها اگه توی هیچ چیز نسبت به بقیه جاهای دنیا سر آمد نباشیم ..اما  توی دلبستگی هایی که نسبت بهم داریم بی نظیریم ...فرقی نمیکنه فاصله ی ما چقدر باشه ...هیچ وقت این فاصله ها  حریف " هم وطن " بودن ما نشده ...پس با یک حس ناب از ایرانی بودن این پست رو بخون هم وطن !!

 یه بار توی یه کتابی که در مورد نشانه های ظهور امام زمان بود و من متاسفانه یادم نمیاد گم شده یا به کسی دادم یا بخشیدمش ...نوشته بود یکی از نشانه های ظهور که پیش بینی شده ..اومدن یه زلزله ی خیلی قوی توی تهرانه ...که دست کم بیست هزار نفری قربانی میگیره ...حتی یادمه که نوشته بود فساد مخصوصا توی شمال تهران زیاد میشه ...و خشم خدا بالا میاد و از اینجور حرفها !!!

 به هر حال همه میدونن تهران یک منطقه ی زلزله خیز هست که با گسل های زیادی احاطه شده و این زلزله دیر یا زود اتفاق میفته ...من عزیزترین هام ساکن تهران هستن و خودمم اگه اون بالایی یاری کنه رسما ساکن تهران میشم ..طبیعتا نمی تونستم از اون موقع تا حالا ساده از کنار این موضوع بگذرم ..." زلزله " عین یه قاتله خاموشه ... یهو خودش رو نشون میده و این وحشتناکه !!

 اخیرا هم زلزله توی خوزستان خودمون ...فیروزکوه و کرمان ...بیشتر ذهنم رو مشغول کرده ...وقتی بم زلزله اومد ...حال خیلی از ما گرفته شد ...دیدن هموطن هامون با اون همه مصیبت ...غمی برای همه ی ما بود ...منم عین بقیه بودم ..حتی یادمه که هر وقت تصاویرشون رو توی تلویزیون می دیدم اشکم در می اومد ... من هیچ کدوم از اونا رو نمیشناختم ... با هیچ کدومشون رفاقتی نداشتم ..شاید تنها چیزی که اینجوری منو آزرده خاطر کرده بود ...حس انسان دوستی و هم وطن بودن ما بود اما میدونید با این زلزله های اخیر به چی فکر میکردم ؟؟؟ ..اینکه  من از این دنیای مجازی با خیلی ها در سراسر دنیا رفاقت دارم ...من با خیلی ها توی شهر های کوچیک و بزرگ ایران رفاقت دارم ...دل نوشته های منو خیلی ها می خونن ..این آمار گیر توی وبلاگم ....هر چند چندان دقیق نیست و راستش منم چندان قبولش ندارم ...اما با این حال از شمال تا جنوب ..از شرق تا غرب ایران  رو نشون میده " هرمزگان سبز ، پارس ، شیراز ، اصفهان و......... " ...حتی بعضی از شهر ها رو من تا حالا اسمشون رو هم نشنیدم اما دلنوشته های منو از همونجا می خونن !!

 من همتون رو دوست دارم ...حتی اونایی رو که برای پست سیاسیم بد جوری هدف آماج برخی اظهار نظر هاشون شدم ...میخوام بدونم چه کسانی و از کجای ایران اینجا رو میخونن ... میخوام بدونم رفاقت من از اینجا تا کدوم شهر ایران دنبال میشه ...میخوام بدونم هم وطن هایی که اینجا رو از " دانمارک ، بلژیک آلمان ، برزیل ، امریکا ، سوئد ، انگلستان ، استرالیا ، مالزی " بطور دائم دنبال می کنن چه کسانی هستند !!

 من با بعضی از دوستان ارتباط صمیمانه تری دارم میدونم کی هستن ..کجا هستن ...چند سالشونه ..چیکاره هستن ..چی میخونن ...با این حال خوش حال میشم برای اینکه همه اینجا ثبت بشه دوباره از خودشون بگن !!

 فکر میکنم من اینجا انقدر از خودم نوشتم که دیگه آمار منو داشته باشید ...به هر حال اگه قابل بودم خوشحال میشم فقط همین یکبار هم که شده حضور اون دوستان خاموش ، روشن بشه !!

 پ .ن 1: حتی اگه دلتون نخواست کامنتتون عمومی باشه به همون کامنت خصوصی هم قانعم !!

 پ .ن 2: کامنت های پست قبل رو تائید میکنم ..بزودی ...فقط احیانا اینجا استقلالی هم پیدا میشه ؟؟؟؟

پ .ن ۳ : گوگل و مسنجر برای شما هم باز نمیشه ؟؟؟؟

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 توسط مهسا

 15/11/1388

 الان که دارم اینا رو تایپ میکنم صدای اذان توی تمام شهر پیچیده ..دل آسمون گرفته و تمامش ابرپوش شده ...اما دله من خوبه ..خوبه ..خوبه ..و این خوب بودن رو فقط مدیون اون بالایی هستم که خودش خوب میدونه با وجود تمام گناهام اما بد جوری خاطر خواشم !!!

 راستش ترمی که گذشت ...دغدغه های فکری من زیاد بود ..و از طرفی اعتراف میکنم که انقدر دنبال خوش گذرونی هام بودم که خیلی سطحی با درس هام بر خورد کردم ... گاهی هم که حس درس خوندن خیلی  توی وجودم فوران میکرد ..تا لای کتاب رو باز میکردم چنان افکاری هجوم می اوردن به ذهنم که اصلا نمی فهمیدم چی دارم میخونم ..تنها چیزی که ازش استفاده میکردم کلاس های دانشگاه بود و بعضی روزها که میرفتم کتابخونه ...و این اگه از نگاه هر کسی دور می موند عمرا از نگاه شریک دور بمونه ...چون ریز به ریز آمار درس خوندن منو داره ...مامان خیلی واسه درس خوندنم از اول ابتدایی تا همین حالا بهم گیر میده اما خداییش دیگه شریک داره روی مامان رو هم سفید میکنه باورتون میشه همین دیروز که رسیده تهران اولین سوالی که ازم پرسیده این بود که مهسا درس میخونی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟

 اون یکی – دو روز عاشورا که انصافا من میتونستم بهترین استفاده رو واسه درس خوندنم ازش کنم یه خط هم خوب درس نخوندم ..دقیقا یادمه شریک پرسید مهسا این چند روز درس خوندی ؟؟ منم گفتم نه ...سر همین موضوع شریک برای اولین بار کلی منو دعوا کرد ...و صداش بلند شد ...تا حالا توی این چند سال یادم نمیاد سر درس خوندن من اینجوری باهام بحث کنه ...خب من یه عادتی دارم که تاسوعا و عاشورا اگه بهشت خدا هم باشم از اونجا میام باید حتما توی شهر خودمون باشم ...اصلا یه صفای دیگه ای داره اینجا ... حالا خودم که هیچ کلی هم مهمون  از این شهر و اون شهر میاد ...همین امسال ما از تبریز مهمون داشتیم ...بماند که بچه های خودمون هم کلا اتراق می کنن خونه ی ما ..از طرفی چون خونه ی ما هم مرکز شهره ...دیگه وضعمون نور علی نور شده !!!

طبیعتا توی چنین وضعی من درس نمیخونم که هیچ ..تازه کلی هم درگیر کارهای خونه میشم ...دلم نمیاد تمام کارها بیفته رو دوش مامان ...بقیه هم که اسم کار کردن که میاد یا کارهای خودشون گل میکنه ..یا فوری مریض میشن یا هزار چیز پیش میاد ..این وسط کی میمونه ؟؟ ...منه بیچاره !!!

خب میشه ظرف باشه و نشوری ؟؟؟ ..میشه ببینی مامان کمر درد داره و بزاری سراغ جارو برقی بره ؟؟؟ ..میشه ببینی کلی مهمون ریخته رو سرت و به فکر غذا نباشی ؟؟؟ ...یا به سر و سامون دادن خونه بی اهمیت باشی ؟؟ ..نمیشه دیگه ...مگه 24 ساعت چقدره ؟؟ ..چشم بزاری رو هم انقدر درگیر کارها شدی که 24 ساعت به سرعت برق و باد گذشته !!!

 هنوز حرفهای اون روزش بعد از این قضیه تو گوشمه که می گفت مهسا ....تنبل شدی ..درس نمیخونی ...این چه وضعه درس خوندنته ؟ ..اینجوری به هیچ جا نمیرسی ..فوق لیسانس هم نمی تونی بگیری ..اصلا نمیخواد درس بخونی ..و اینجور حرفها !!

 اون شب من کلی گریه کردم ...خیلی سخته کسی که یه عمر حمایتت کرده و تشویقت کرده بهت اینجوری بگه ..از طرفی خودمم واقعا از وضع درسیم راضی نبودم ..اما همون حرفهاش یه جرقه ی بزرگ رو روشن کرد ... و از اون روز به بعد با اینکه فرصت محدودی تا امتحاناتم داشتم اما تلاشم رو بیشتر کردم ...توی این مدت امتحاناتم واقعا بهم فشار اومد .شبا تا صبح بیدار بودم  دیگه چشمام به زور باز می شد ..خودش میدونه یه روز از فرط خستگی داشتم میمردم و حالم خیلی بد بود ..فقط تونستم با اس ام اس بهش بگم حالم بده و دارم میمیرم !!!

 تا بلاخره امتحاناتم تموم شد و نمرات تا اینجا اعلام ..خدا رو هزار مرتبه شکر .من از نمراتم خیلی راضیم ...برای بعضی از امتحاناتم استادها خیلی سخت گرفتن ..مثلا از یکیشون اصلا راضی نبودم اما با کمال ناباوری اون رو 18 گرفتم ...بعد هر وقت هم از جلسه ی امتحان می اومدم از همکلاسی هام می پرسیدم راضی بودن یا نه ؟ ..که اونا هم جوری می گفتن آره ..که فکر میکردم با یه نمره ی عالی قبول میشن ... و خودم از این قافله جا میمونم ...این اواخر چون بدجوری توی ذوقم میخورد و می دیدم من پیشرفتی نداشتم راستش بخاطر حفظ روحیه ی خودم دیگه ازشون نمی پرسیدم ..امتحان میدادم و زود بر میگشتم ...نمونه ی بارز این همکلاسی هام ندا بود ... امروز باهاش تماس گرفتم حرف از نمرات شد ...باورم نمیشه اما نمرات من از ندا خیلی خیلی خیلی بهتر بود ...الان کلی به خودم امیدوار شدمخدا رو شکر همه ی اینها رو مدیون خدا هستم ... من از تلاشی که در طول ترم کردم راضی نبودم ...فقط همین چند روز اخیر رو خوب درس خوندم ..ایمان دارم که خودش منو یاری داده و گرنه نمرات من با اون وضع درس خوندنم اینجوری نمی شد ... بازم خدا رو شکر !!!

 پ .ن 1: پست قبل کار من نبود ..کار شریک بود ...خودش وبلاگ داره و مثلا وبلاگ نویسه ...اما یا سیاسی می نویسه که من کلی حرص میخورم ..یا کلا نمی نویسه ...و گیر داده به وبلاگ من !!

 پ .ن 2: کاش امروز نمی رفتم ...کاش می فهمید اون پاسخ از طرف من نبود ...بابا بود که تصمیم گرفت ...کاش اینجوری با هم برخورد نمیکردیم ...کاش می شد ذهنیات یه عده از آدما رو عوض کرد کاش ...

 پ .ن 3: آخه  تیم به این خوش شانسی دیدین ؟؟؟ .....میدونستم پرسپولیس گل بزنه ..این شریک خونه رو میزاره رو سرش ...خودشو میکشه پای تلویزیون ...بعد هم کلی به من میخنده ..امروز تلویزیونش خراب شد ..دلم خنک شد ..آخیش ( خیلی بد جنسم مگه نه ؟؟ )

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 توسط مهسا
 

 شکیلا داره میخونه :

" تا وقتی که  در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه / هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من میرسه "

این ترانه ی  شکیلا عجب پیوندی با حس و حال الانه من داره ... شریک برگشت ...خدا رو هزار مرتبه شکر..الانم کرمانشاه بود ایشالا به سلامت برسه تهران من بعد از چند روز استرس یه نفس راحت بکشم !!

امروز صبح دوباره با الهه زدیم بیرون ...دقیقا عین 2 تا دختر ولگرد شدیم ...فقط میگردیم و میگیم و میخندیم ...چند روز پیش یکی از دوستام رو دیدم تا چشمش خورد بهم گفت واااای مهسا چقدر چاق شدییکی تو اینجوری شدی یکی اون الهه راست میگفت ظاهرا این خوش گذورنی ها زیادی به ما می چسبه هر کی با ما باشه پیر نمیشه ..پایه ی همدیگه ایم ...هر بار هم که با همیم یه دسته گلی به آب میدیم ..که دیگه شور خنده هامون میشه ...واقعا نعمتی بود که ما هم دانشگاهی شدیم ...هر چند هم رشته نیستیم اما همین که با همیم خودش خیلی ارزش داره ...اون روزهایی که خودم تنها بودم با اینکه بچه های دانشگاه خیلی خوب بودن اما هیشکی جای دوستان قدیمی آدم رو نمیگیره ..من یه تار مو از دوستام رو ..یا دوستان با معرفت اهوازیم رو با هیچ کدومشون عوض نمیکنم ...برای من دانشگاه بدون حضور یک همشهری اون روزهای اول غربت مطلق بود ...انقدر که از قبولی الهه خوشحال شدم از قبولی خودم خوشحال نبودم ...ما از دبیرستان با همدیگه ایم ...سال آخر دبیرستان ارتباطمون صمیمانه تر شد و توی دانشگاه صمیمیتمون به اوج خودش رسید ...اون روزهای اول رفاقتمون که چندان صمیمی نبودیم ...الهه چندان از من خوشش نمی اومد ..اینو خودش حالا بهم میگه ..طبق معمول ظاهر غلط انداز من ..ازم یه دختر مغرور و خودخواه و فخر فروش ساخته بود ...اما به قول خودش وقتی رفاقتمون بیشتر شد فهمید تصوراتش اشتباه بوده !!!

فرقی نمی کنه کجا باشیم ..دانشگاه ..کتابخونه ...توی خیابون ...اتوبوس ...بعضی وقتی ما رو با همدیگه می بینن زود می پرسن شما دو تا خواهرید ؟؟؟...بارها و بارها برامون پیش اومده که اینجوری گفتن ...چندان به هم شبیه نیستیم اما  اون ته چهره مون مثل همدیگه است ...طبق معمول پیوستگی ابروهامون هم به این قضیه دامن زده ...به طرز خیلی عجیبی هم هر جا با هم باشیم توجه اطرافیان رو زود به خودمون جلب میکنیم ...با اینکه به هیچ عنوان از اون دخترایی نیستیم که اهل ادا و اصول باشیم یا با رفتار جلف انگشت نمای این و اون بشیم ..اما نمیدونم چرا اینجوری هستیم ...همین یکی – دو روز پیش که با هم رفتیم بیرون توی پاساژ دو تا خانوم زل زده بودن به ما و به وضوح می فهمیدم سوژه ی حرفهاشون ما هستیم ...بیشتر مواقع اگه می خوایم بریم کتابخونه با همدیگه ایم ...اونایی که زیاد توی کتابخونه رفت و آمد دارن ...دیگه براشون آشنا هستیم ..تا چشمشون میخوره به ما بی اختیار لبخند عمیقی میزنن ...یا با نگاه هاشون دائم ما رو زیر نظر دارن ...بزنم به تخته هم بس که شوخ طبعیم دیگه تا میخندیم ..همه میدونن یه چیزی شده و با اینکه اصلا نمیدونن علت خنده ی ما چیه ...اما اونا هم با ما می خندن ...خدا رو شاکر این نعمتیم که از رفتاری که دیگران هر جایی که باشیم با ما دارن ...از نگاه های مهربونشون ..از حرفهای پر محبتشون می فهمیم که در حد و اندازه ی خودمون توی دل خیلی ها جا داریم !!!

 جفتمون هم خیلی دوست داریم اگه قرار به ازدواج کردن ماست یه جوری تاریخ ازدواج هامون با هم باشه یا با هم جاری بشیم ..حالا جاری هم که نشدیم ..لا اقل ارتباط خودمون و همسر هامون با صمیمیتی بیشتر بر قرار باشه !!

 امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگه کلی خوش گذشت ...احتمالا توی یکی – دو روز آینده هم اگه جور شد با بقیه دوستام قرار دارم ...امروز یکیشون تماس گرفته بود که دور هم جمع بشیم نمیدونم برام جور میشه یا نه ... فعلا  تنها چیزی که این روزا زیادی برام مهمه برگشتن شریک و دوباره دیدنشه !!!

 پ .ن 1 : هنوز نرسیده به مرز ایران تماس گرفتن هاتشدت گرفته ...بعد از 3 سال .. من این غرور ۳۰ ساله ی تو رو میشناسم ...بد جوری بوی دلتنگی میدی !!!

 پ .ن 2:   عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو / عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

 پ .ن 3 : یه عالمه حرف توی دلهامون ریخته ...به اندازه ی تمام این چند روز !!!

 پ .ن 4: بلاگفا قاطی کرده ..کامنت های پست قبل رو بعدا تائید میکنم !!!

 

نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط مهسا

تکیه دادم به فرمون ماشین و نا امیدانه  شماره اش رو میگیرم ...با خودم میگم حتما طبق معمول شبکه اشغاله ...زل میزنم به گنید امامزاده و یهو یه صدای مردونه منو صدا میزنه ..." مهساااااااااااا " ...بی اختیار لبخند میزنم ...و پر انرژی میگم سلام ...از لحن صداش می فهمم از شنیدن صدام بیش از هر وقته دیگه ای خوشحاله ...میگه مهسا  الان دقیقا روبروی حرم حضرت اباالفضل هستم ...فقط چند متر فاصله دارم ...گوشی رو میگیرم طرفش ...از این فاصله هم بهش سلام بده و هم دعا کن ...یهو بغض میکنم چقدر حسرت دیدنش رو توی دلم دارم ...اشکام دونه دونه میاد ...ته دلم یهو می لرزه ...سلام میدم و از ته دل ازش میخوام منو هم بطلبه ...دعا میکنم ...خیلی زود با شنیدن صداش دعاهام خاتمه پیدا می کنن ...میگه مهسا اینجا خیلی شلوغه ...توی تمام جاده ..خیابون ها ..جمعیت چند صد نفری پیاده دارن میان که اربعین رو اینجا باشن  ...از وضع خرید سوغاتی ها میگه  و صدای قهقهه ی خنده مون بالا میگیره تهدیدش میکنم که اگه واسه خودش چیزی نگرفت برنگرده ...میخنده و میگه میگیرم !!

 یه چیزی ازش خواسته بودم ...رووم نمیشه دوباره تکرارش کنم ...یه لحظه سکوت میکنم ..زود متوجه میشه میگه  چی میخوای بهم بگی ؟؟؟ ..مهسا بهم بگو ...اول میگم ببین اگه  تو تمایلی نداری مهم نیست ...من اصلا دلخور نمیشم ...اگه اینو ازت خواستم فقط بخاطر این بود که دلم می خواست تا اونجایی توی کربلا  متبرک بشه ...فقط همین !!...میخنده و میگه همون دیروز اضافه اش کردم و برام از اجابت خواسته ای میگه  که باورم نمیشه اینجوری بخاطرم پیش رفته باشه ...ازش خجالت میکشم ...میگه : مهسااااا چند بار تکرار میکنم " جانم " ...صدایی نمیاد ...به گوشی نگاه میکنم ...اه قطع شده ...لعنتی !!

 دوباره تماس میگیرم ..خوشبختانه زود تماس برقرار میشه ..می پرسه تو کجایی ؟؟...میگم روبروی امامزاده ...میخنده خوبه منم روبروی حضرت ابالفضل ...می پرسم چیزی خواستی بگی ؟؟ ...آره خواستم از همین جا بگم ...یکم مکث میکنه ...من منتظرم و بی مقدمه میگه ..." خیلی دوست دارم مهسا خیلی دوست دارم "

 یک لحظه سکوت ...و فقط میگم مواظب خودت باش ...خداحافظ !!!

 میدونی امروز یاد چی افتادم ؟؟؟...مهر ماه3 سال پیش ...پاییز پایتخت ...سفر هلند ...پیشت رسوا شدم خیلی با من صبوری کردی... چقدر دلت می خواست از اون ته دلم خبر داشته باشی ...چندین ماه ...چندین روز مثل یه تکه سنگ روبروت بودم ..به قول خودت یه دختر مغرور و سر سخت ...خیلی ظلم کردم ...خیلی بد کردم ...اینا رو میدونم ...فکر کردم خسته میشی ...اما نشدی ...جا نزدی ..مغرورانه مقاومت کردی ترس از دلتنگی اون سفر ...اون حلقه  اشکای لعنتی  منو بد جوری رسوا کرد ..بعد ها خیلی تلاش کردم حاشا کنم اما نشد ...بی فایده بود ...تو با همون حلقه اشک ها ی من دوباره حرفهات رو تکرار کردی ...ترس از دلتنگی منو به حرف زدن وادار کرد و تو رو مصرانه به تکرار کردن ...مدتها از اون روز داره میگذره  حالا دیگه ترس نیست ..خودِ خودِ دلتنگیه ...بغض من و حلقه اشک توی چشمام ..تو رو امروز برای تکرار کردن دوباره  وادار کرد !!!

 پ .ن 1: 62 ...به احترام 62 قدمی که بر داشتیم !!!

 پ .ن 2: اگه اینجوری دعا میکردم بره اونجا ..یه دلیل خاص داشت ...توی صداش به وضوح احساس میکنم اون دلیل بد جوری با اجابت خدا گره خورده ..خدا کنه اشتباه نکرده باشم !!!

 پ .ن 3: امشب یهو دلم خواست 30 سال پیش زنده بودم ...زمان امام !!

نگارش در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مهسا

سلام

 اینجا آسمون ابریه ...نم نم بارون هم شهر رو نمناک کرده ...حاله منم خوبه ...یعنی از دیشب که درست و حسابی با هم حرف زدیم خیلی بهترم .فقط یه کوچولو  سرم درد میکنه امروز اتفاقات با حالی افتاد ...صبح کله ی سحر از بانک تماس گرفتند که مهسا پاشو بیا اطلاعاتت درست ثبت نشده ...منم شناسنامه به دست رفتم بانک ...یکم معطل شدم چون برق هم نبود وضع کلا نور علی نور شده بود ...بعد رفتم سراغ الهه توی امامزاده سبزقبا قرار گذاشته بودیم ..از همونجا هم رفتیم بازار ..اون پارچه ای که دیروز انتخاب کرده بودم رو نشونش دادم الهه هم خوشش اومد ...ظاهرا دیروز عصر هم واسه این طرف جنس جدید رسیده بود ..که حسابی چشم من و الهه رو گرفت ...چون نظر مامان هم برام مهم بود نگرفتم اما توی چند روز آینده حتما میرم میگیرم ..یه مدل هم براش پیدا کردم هلوووووووو !!

از هر دری حرف میزدیم به اندازه ی تمام این چند روز که همدیگه رو ندیده بودیم ..گفتیم و خندیدیم بعد با هم رفتیم سراغ خیلی از لباس فروشی ها که البته هیچی هم نخردیدیم ...کلا ما فقط میریم ببینیم چه خبره ..وگرنه دریغ از یه هزاری که خرج کنیم ...یه خرید درست و حسابی لازم دارم ..خیلی وقته پای خرید خوبی نرفتم ..اما فعلا عجله ای ندارم ...بعد هم توی مسیرمون یکی از دوستامون رو دیدیم ...که با اون رفتیم کافی نت ...لادن دید خیلی شلوغه رفت اما من و الهه همونجا یه کاری پیش اومد و موندیم ..که یه اتفاقی افتاد که تنمون لرزید ...اما خیلی با حال بود ..کلی هم خندیدیم !!

قضیه اینجوری بود که یه شازده پسر مو فشن اومد کنار یکی از دخترهایی که پشت سیستم بود بعد این صاحب کافی نت که ظاهرا فهمیده بود اینا دوست دختر و دوست پسر هستن و اومدن سوء استفاده ای توی کافی نت کنن بهش گفت برو بیرون ..دختره هم قیافه گرفت که این شازده همراه من اومده و چرا درست باهاش حرف نزدی ..که بحث خیلی زود خاتمه گرفت ...بعد وقتی دختره اومد پولش رو حساب کنه یه چیزی گفت که خب نمیشه اینجا بنویسم ...حوصله ی بحث سیاسی رو ندارم ...این صاحب کافی نت هم یه لحظه نگاهش کرد و دختره با یه لحن خیلی زننده و با نهایته بی ادبی شروع کرد به این طرف فحش دادن ..اونم از پشت سیستم بلند شد و به دختره گفت برو بیرون تا در رو باز کرد دوست پسر دختره هم پشت در بود و با جفتشون گلاویز شد ...از اقبال بده این دختر و پسره ....همون لحظه فهمیدیم این طرف خودش مامور نیروی ان ت ظ ا م ی بود ...حالا فکرش رو کن همه ی این اتفاق ها توی طبقه بالا اتفاق افتاد و تا یکی دو نفر اومدن اینا رو از هم جدا کنه بحث بیشتر بالا می گرفت ...یکم آرووم شدن ...اما این شازده ی مو فشن دوباره گلاویز شد که دیگه شور این دعوا بود ..از طبقه ی بالا دست به یقه تند و تند از پله ها رفتن پایین و دعوا به خیابون کشیده شد ..ملت جمع شدن ...این طرف هم به هیچ عنوان کوتاه نمی اومد البته حق داشت ...دختر و پسره مخصوصا دختره یه جو شعور نداشت هر کس دیگه ای جاش بود برخورد بد تری با این دو تا میکرد ...طفلک اول هم کاری بهشون نداشت ..داشت بحث رو خاتمه میداد اما بی ادبی اینا قضیه رو بیشتر کش دادشاید اگه مودبانه حرف میزد و فحش نمی داد کار به اینجاها نمی کشید این طرف هم چون خودش مامور بود بیشتر گیر داد ..آخر سر هم نیرو انتظامی اومد و رفتن کلانتری...ما که توی کافی نت بودیم رنگ به چهره نداشتیم ..به وضوح ترس رو توی چهره هامون می دیدم ...از یه طرف دلم خیلی واسه این دختر و پسره سوخت ...از یه طرف کاملا حق رو به صاحب کافی نت می دادم ..من اهل دعوا نیستم اما از بزن بزن و اینکه شاهد دعوا باشم خوشم میاد ..حالا از یه طرف مات و مبهوت من و الهه به اینا نگاه میکردیم ... بعد بعضی چیزا رو هم می دیدیم منفجر شده بودیم از خنده !!!

 دیروز هم که با مامان رفته بودیم بازار ...بازم یه دعوا شد ..البته اونجا یه خانومی که همشهری ما هم نبود ...در حال دزدی ..صاحب مغازه مچش رو گرفت ....حالا اینم می گفت به حضرت ابا الفضل قسم من دزدی نکردم ...که فروشنده عین باروت منفجر شد ..بهش گفت اگه دزدی بگو دزدم ..اما از اسم ائمه سوء استفاده نکن ..حضرت ابا الفضل به دزدی تو چیکار داره ؟؟ ...راست می گفت دیگه ...واقعا مردونگی کرد که گذاشت اون خانوم بره ...انقدر که از قسم خوردن اون خانوم ناراحت بود از دزدی کردنش ناراحت نشده بود !!! ....این دو روزی که بیرون بودم این اتفاق ها افتاده ...شرط می بندم یه بار دیگه برم بیرون یه قتل رخ میده ...خدا سومین اتفاق رو به خیر کنه !!!

 عصر هم با مامان رفتم خونه ی دوستش بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم یکم زیادی تحویل گرفتن و دیگه خودم شرمنده شون شدم ...یه خطر درست و حسابی رو هم تقریبا پشت گوش گذاشتم ...خدا رو شکرررررررر ....اما یه خبر تقریبا بد هم برات دارم ...البته چندان بد نیست ها ..فقط یه کوچولو محدودیت داره و مانع بعضی چیزا میشه ...فردا هم کلی کار ریخته رو سرم ...صبح زود باید برم دنبال کارهام ...بعد از ناهار هم زن عمو اینا قراره بیان خونه مون ...ملت هوس کلوچه کردن زن عمو میخواد بیاد با هم درست کنیم ...راستی امشب یه سمبوسه ای درست کردم از اون سمبوسه ها ...با سبزیجات تازه و ادویه ی آبادان ...طعمش عالی بود .تند و تیز ...مهرداد گفت براشون حتما بزارم کنار ..شام اونا هم سمبوسه خوردن ..مینا اینا هم بودن ..همه خوششون اومد ..جای تو خیلی خالی بود ...بزار ببینمت یه سمبوسه بدم بخوری که نظیرش رو تا حالا نخورده باشی !!

 پ .ن 1 : گفتی سوغاتی چی برات بگیرم ؟؟ ...گفتم فقط دعام کن و نائب الزیاره ام باش و سالم برگرد امروز عصر یهو دلم اون رو خواست ...نشد بگیرمت اس ام اس زدم ...گفتنش سخت بود اما تنها خواسته ی منه ...بجای تموم سوغاتی ها ..خدا کنه " نه " نگی !!

 پ .ن 2: تقریبا مطمئنم وقتی این پستم رو بخونی اولین چیزی که به ذهنت میرسه چیه ...۱۰ ماه پیش فقط اون روز  واقعا لطف خدا با ما بود !!!

 پ .ن3 دیشب تازه رسیده بود کربلا خیلی ویژه سفارش شما رو کردم ..گفتم بیاد دوستای مجازی من باشی و دعاشون کنی !!!

 پ .ن4:با احترام کامنتدونی پست قبل بازه !!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ